گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

بیستیکم فروردین 1341 مطابق با دهم آوریل 1962 میلادی

محمدرضا شاه پهلوی و همسرش فرح برای یک بازدید دوهفته‌ای از امریکا و اروپا از تهران رهسپار نیویورک شدند. روزنامه تایمز لندن در مقاله‌ای پس از ستایش از تقسیم از اراضی سلطنتی گرگان نوشت: برنامه اصلاحات ارضی ایران در نزدیکی مرزهای شوروی به مورد اجرا درآمده و محمدرضاشاه با ابتکاری جالب و شجاعانه دست به چنین کاری زده‌اند. روزنامه فرانکفورتر آلگماینه، چاپ آلمان غربی نیز در نوشتار ستایش‌آمیزی درباره ایران از محمدرضاشاه به عنوان سرچشمه استقلال و حاکمیت سرزمین کهن‌سال ایران یاد کرد.

بیستودوم فروردین 1341 مطابق با یازدهم آوریل 1962 میلادی

محمدرضاشاه و همسرش از نیویورک به واشنگتن رفتند و از سوی پرزیدنت کندی، بانو ژاکلین کندی و شماری از سران برجسته امریکا مورد پیش‌باز قرارگرفتند. پرزیدنت کندی هنگام پیش‌باز از شاهنشاه در فرودگاه واشنگتن ابراز داشت: شاهنشاه ایران زمامداری هستند که وظایف و مسوولیت‌های بزرگ و ارزنده‌ای را بر عهده دارند، ما نه تنها به گذشته تاریخی ملت ایران احترام می‌گذاریم، بلکه به آینده ایران با رهبری خردمندانه شاهنشاه نیز با ارج و ستایش می‌نگریم. هدف دو کشور ما مشترک است و این هدف همان نگهداری آزادی و صلح و فراهم ساختن زندگی بهتر برای ملت‌های ایران و امریکا است. محمدرضاشاه هم در پاسخ کندی گفتند: امروزه واژه امریکا برای افراد در دورافتاده‌ترین نقاط جهان مفهوم ویژه‌ای دارد، به طوری که پژواک این واژه در گوش‌ها، پژواک صدای آزادی، آبادانی،پیشرفت،نوع‌دوستی، جوانمردی و پدافند از حق و عدالت است.

از سوی پرزیدنت کندی و بانو، مهمانی با شکوه شام به افتخار شاهنشاه و شهبانوی ایران در کاخ سفید واشنگتن برگزار شد. در این مهمانی پرزیدنت کندی در بیانات خود ابراز داشت: ما از شاهنشاه ایران به عنوان یک دوست مبارز و دلاور پیش‌باز می‌کنیم و معتقدیم که بدون وجود شاهنشاه شیرازه امور ایران مدت‌ها پیش از هم گسیخته شده بود. ایرانیان در درازای تاریخ پیوسته استقلال خود را در برابر روس‌ها، عثمانی‌ها و سایر دشمنان در شمال و جنوب کشور حفظ کرده‌اند، امروزه شاهنشاه ایران تنها نیروی اصلی و پایه‌ای برای پایداری استقلال و آزادی ایران به شمار می‌روند.

بیستوسوم فروردین 1341 مطابق با 12 آوریل 1962 میلادی

محمدرضاشاه و کندی در کاخ سفید واشنگتن درباره مسایل مهم گیتی گفتگو کردند. محمدرضاشاه درباره پیروزی‌های برنامه عمرانی دوم و برنامه‌ریزی برنامه عمرانی سوم و آرمان‌های آن به کندی آگاهی رسایی دادند. کندی به شاه در اجرای این برنامه سنگین با سرانجام ارزنده تبریک گفت و برای انجام برنامه عمرانی سوم نیز قول کمک‌های مالی به ایران را داد. مطلب دوم درباره کمک‌های نظامی امریکا به ایران بود. شاه می‌خواست که امریکا، نیروی ارتش ایران را نیرومندتر سازد ولی در آغاز کندی با این که ارتش ایران مجهزتر و نیرومندتر شود موافق نبود. اما شاه خطر شوروی و کمک‌های باورنکردنی نظامی به سوریه و مصر به رهبری ناصر را یادآوری نموده معتقد بود این دو کشور بسیار نزدیک با کشورهای بلوک شرق همکاری می‌کنند. او افزود که این سیاست شوروی به ثبات داخلی ایران آسیب می رساند زیرا که جنبش‌های کمونیستی در ایران با کارهای شوروی در خاورمیانه جان گرفته‌اند. کندی در کمک‌های نظامی شوروی به سوریه و مصر تنها تهدیدی برای اسراییل را می دید، ولی شاه توانستند که دامنه کمک‌های شوروی به مصر و سوریه، تهدید مستقیم برای ایران است. کندی وزیر دفاع امریکا رابرت مک نامارا، را برآن داشت که گزارشی درباره ارتش ایران و نیازمندهای آن به ابزار و تجهیزات نظامی بنویسد. دین راسک، وزیر خارجه امریکا نیز مامور شد که کمک‌های مالی امریکا به ایران را با شاه بررسی نماید.

بیستوششم تیرماه 1341 مطابق با 17 جولای 1962 میلادی

استعفای علی امینی از نخست‌وزیری. پس از همان فروردینی که شاه با کندی در امریکا دیدار کرد، امینی شرایط را برای ادامه کار مهیا ندید و از سمت خود در مقام نخست‌وزیری ایران استعفا کرد. در بحث از چرایی شکست دولت امینی دلایل متعددی بیان می‌شود، اما مخرج مشترک تمامی این عوامل سه نکته است: اقتصاد، امریکا و شاه. امینی یک بار در ابتدای نخست‌وزیری‌اش موفق شده بود از این مثلث برمودا یک فرمول طلایی استخراج کند که به روی کار آمدن وی منجر شود. او در شرایط نابسامان اقتصادی به عنوان نخست‌وزیر کار خود را آغاز کرد و از طریق فیلتر وی بود که امریکا حاضر شد وامی به شاه اعطا کند. نکته غریب تاریخ این است که همان عواملی که امینی را روی کار آورد در نهایت به سرنگونی وی منجر شد و البته می‌توان تحلیل را نیز از دل همین مسئله بیرون کشید.

امینی مهره امریکا برای اصلاحات اجتماعی در ایران بود، وی از دیرباز با خانواده کندیها مراوده داشت و آنها نیز فردی بهتر از امینی برای اصلاحاتشان پیدا نمی‌کردند. امینی به واسطه این حمایت روی کار آمد و اوضاع بحرانی اقتصاد ایران نیز بهانه مناسبی برای امریکائی‌ها فراهم کرد تا امینی را به شاه بقبولانند. اما نکته غریب آن است که امینی بار دیگر در انتهای دوران نخست‌وزیری‌اش با مشکلات اقتصادی در کشور روبه‌رو شد، اما این بار امریکا از اعطای کمک مالی هفتصدمیلیون دلاری به وی سرباز زد. سایر کشورهای اروپایی نیز از کمک مالی به وی دریغ کردند و بسیاری از سرمایه‌گذاران خارجی، سرمایه خود را از ایران خارج نمودند و این گونه بود که بحران اقتصادی دامنگیر امینی شد. مهره امریکایی اصلاحات اجتماعی در ایران به نظر کمی تندروی کرده بود و این شاید همان چیزی بود که حتی به مذاق کندی دموکرات نیز خوش نیامد، زیرا در نهایت قرار بود از طغیان توده‌ای در داخل و نفوذ نیروی خارجی شوروی در ایران جلوگیری شود. امینی این مهم را فراهم کرده بود، اما فراتر هم رفته بود و قصد داشت شاه را به چارچوب سنتی‌اش محدود و خود در نقش یک مصلح اجتماعی ظهور کند. قرار نبود امینی هم‌زمان از شاه و امریکا سبقت بگیرد.

این معادله را نه شاه تایید می‌کرد و نه به مذاق آمریکا خوش می‌آمد ازاین‌رو دیپلماسی فشار امریکا در قبال شاه برای روی کار آمدن امینی بلافاصله به دیپلماسی گفت‌وگو برای تفاهم در مورد کنار گذاشتن امینی تبدیل شد و شاه نیز خیلی سریع موفق شد در این مذاکره سود خود را ببرد و امریکا را به کنار گذاشتن وی مجاب کند. کندی‌ها نیز شاید به اقتضای شرایط و بلندپروازی امینی مجاب شدند که شاه می‌تواند مصلحی در چارچوب باشد و خودش برنامه اصلاحاتش را در ایران پیش ببرد. جالب آن است که کندی نخستین فردی بود که اجرای اصول شش‌گانه را به محمدرضا تبریک گفت. بازی امینی هم برای شاه و هم برای امریکا معادله دوسر باخت بود و بهتر آن بود که زودتر از اینها با یکدیگر تفاهم می‌کردند.

سیام تیرماه 1341 مطابق با 21 جولای 1962 میلادی

آغاز نخست‌وزیری اسدالله اعلم. پس از استعفای کابینه دکتر علی امینی به دلیل سنگ اندازیهای فراوان دربار، شاه به بهانه‌ی اختلاف بر سر بودجه نظامی او را برکنار کرد، همچنین خواستار کسی بود که بی چون و چرا به وی وفادار باشد و توانایی اجرای اصلاحات گسترده‌ای را که در برنامه حکومت بود را نیز داشته باشد. لذا شاه فرمان تشکیل کابینه را بنام اسدالله اعلم صادر کرد.

 پدر اسدالله علم، شوکت‌الملک، مردی تجددخواه و نوگرا بود و شیفته‌ی ادب و هنر. با بسیاری از شاعران نوآور زمان خود مانند ایرج میرزا و عشقی و هم چنین نقاشان معاصر مانند کمال الملک دوستی داشت. کلنل علینقی وزیری در دو سالی که مأمور ارتش در بیرجند بود دوستی صمیمی با خانواده شوکت الملک پیدا کرد به گونه‌ای که فرزندان شوکت الملک وی را عمو خطاب می‌کردند. امیر اسدالله در محیط متجددی که پدرش در بیرجند ایجاد کرده بود پرورش یافت. این محیط به گونه‌ای بود که پیش از کشف حجاب دخترانش بی‌حجاب در لباس سواری، در گردش‌های خانوادگی شرکت می‌کردند. امیر اسدالله فارغ‌التحصیل دانشکده کشاورزی کرج بود. در سال 1318 به اشاره رضاشاه با ملک‌تاج، دختر قوام‌الملک شیرازی، پیوند زناشویی بست. پیش از آن پسر قوام‌الملک با شاهدخت اشرف پهلوی ازدواج کرده بود. به این ترتیب عَلم به دربار راه یافت و با محمدرضا پهلوی، ولیعهد آشنا شد.

پس از شهریورسال 1320 و خروج رضا شاه از کشور شاهدخت اشرف پهلوی از این فرصت استفاده کرد و از شوهرش طلاق گرفت. به این ترتیب ارتباط علم با دربار قطع شد. سال‌های پایانی تحصیلات علم هم‌زمان با اشغال شهر از سوی ارتش سرخ بود. وی همسرش را به تهران فرستاد و خود در کرج ماند. در 1321 عَلم فارغ‌التحصیل شد و برای رسیدگی به املاک خانوادگی و کمک به پدرش همراه همسرش راهی بیرجند شد. در همین سال‌ها فرزندان آن‌ها رودابه، و ناز به دنیا آمدند. احمد قوام (قوام‌السلطنه) در سال 1325  به نخست‌وزیری رسید وی که خانواده علم را به خوبی می‌شناخت و می‌دانست چه نفوذی در ولایات جنوب شرقی دارند، امیر اسدالله را که هنوز 27 سال بیشتر نداشت به فرمانداری سیستان و بلوچستان منصوب کرد. عَلم مردمان آن منطقه را به خوبی می‌شناخت و از پدرش شیوه رفتار با ایشان را آموخته بود. اقامت او در سیستان هم برای او آموزنده بود و هم سرنوشت ساز. کفایت او در اداره امور توجه شاه و دولت را جلب کرد. به ویژه گزارش‌هائی که او از اوضاع منطقه سیستان و بلوچستان و بعضی مسائل کلی تر مستقیم برای شاه می‌فرستاد. با این گزارش‌ها عَلم وفاداری بدون شرط خود را به شاه می‌رساند. شاهی که در آن زمان در میان سیاست‌مداران کهنه‌کار قدرت چندانی نداشت. عَلم در 24  دی‌ماه سال 1328 در کابینه محمد ساعد به وزارت کشور رسید. تا سال 1329 به رغم تغییر نخست وزیران و کابینه دولت، عَلم هم‌چنان در وزارت‌های مختلف در دولت ماند و این نشانی بود از اینکه برگزیده شاه است.

از اولین اقدامات کابینه عَلم، اعلام این مطلب بود که دولت ایران به هیچ کشوری اجازه ایجاد پایگاه موشکی در ایران نخواهد داد. این اعلامیه سرآغاز زدودن تیرگی روابط میان ایران و اتحاد جماهیر شوروی شد. اما وظیفه اصلی علم رویارویی با مسائل داخلی کشور به ویژه اصلاحات ارضی بود و پُر رنگ نشان دادن نقش شاه در این رفرم بنیادین اجتماعی با در حاشیه قرار دادن دکتر ارسنجانی. شاه در این مورد دو خواسته اصلی از عَلم داشت اول اینکه جلوی هرگونه آشوبی را از سوی مخالفان بگیرد و دوم اینکه اصلاحات ارضی را در چارچوب گسترده‌تری از اصلاحات اجتماعی به نام انقلاب سفید حل کند.

چهاردهم مهرماه 1341 مطابق با ششم اکتبر 1962 میلادی

تصویب لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی ولایتی با 92 ماده و 17 تبصره توسط کابینه اسدالله اعلم. عده‌ای را نظر برآن است که شاه در پوشش تصویب این لوایح اهداف متفاوتی را دنبال می‌کرد. او می‌خواست علاوه بر سنجش میزان حساسیت آخوندها و توان مذهبی مردم، جریان مذهبی را در یک زورآزمایی کنار بزند تا مجبور به محافظه کاری در برابر آن‌ها نباشد. به همین منظور مطبوعات رسمی کشور با تیترهای درشت به انعکاس تصویب این لوایح و اخبار مربوط به آن پرداختند. اساسا در طول تاریخ ثابت شده که جریان مذهبی شیعی در داخل ایران متشکل از آخوندهای مفتخور و بازاریان منفعت طلب هرگز اجازه مترقی شدن جامعه ایران را نداده‌اند. بیشتر افراد خانواده‌شان در مترقی‌ترین کشورهای جهان مشغول زندگی هستند، و پدرانشان همگام با آخوندهای متحجر همواره بدنبال استحمار توده‌های ایران. تنها در سایه ترقی و پیشرفت است که ماهیت مفتخوری و بی ثمره‌ی این قشر برای مردم آشکار خواهد گردید.

هفدهم مهرماه سال 1341 مطابق با نهم اکتبر 1962 میلادی

با تلاش خمینی تمام آخوندهای عمدتا سیاسی سراسر کشوربرای تشکیل یک نشست فوری دعوت شدند، و در این نشست تصویب لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را که از نگاه متحجر خمینی و امثال او نمونه ای از توطئه در حفاظت از اسلام بود محکوم گردید. و تلگرافی در زمینه این محکومیت برای شاه ارسال نمودند. متن تلگراف بدین شرح بود: درتعطیل طولانی مجلسین دیده می شود دولت اقداماتی را درنظردارد که مخالف شرع اقدس و مباین صریح قانون اساسی است. مطمئن باشید تخلف ازقوانین اسلامی و قانون اساسی و قوانین موضوعه مجلس شورای ملی برای شخص جنابعالی و دولت ایجاد مسئولیت شدید درپیشگاه مقدس خداوند و ملت ایران خواهد کرد. شاه بعد از دو روز به تلگراف خمینی پاسخ داد. از همان سطر نخست موضع شاه روشن بود. پس از اشاره به دریافت تلگراف یادآورشد که ما بیش از هرکس در حفظ شعائر دینی کوشا هستیم، اضافه کرد که این تلگراف برای دولت ارسال می‌شود. در پایان به زبانی که طعنه درآن موج می‌زد نوشت: ضمنا توجه جنابعالی را به وضعیت زمانه و تاریخ و همچنین به وضع سایر ممالک دنیا جلب نماییم. توفیقات جناب مستطاب را در ترویج مقرارت اسلامی و هدایت افکار عوام خواهانیم. اما نگاه کلیت مبلغان مذهبی شیعی همواره به گذشته گرائی و تحجر است و هرگز بعد زمان و مکان در زندگی بشر را در نظر نمی‌گیرند.

بیستوهشتم مهرماه 1341 مطابق با 20 اکتبر 1962 میلادی

روح‌الله خمینی با تلگرافی به شاه از شرط نشدن اسلام برای رأی دهندگان و دادن حق رأی به زنها اظهار نگرانی کرد. متن تلگراف بدین شرح بود. حضور مبارک اعلیحضرت همایونی. پس از اهدای تحیت و دعا به طوری که در روزنامه‌ها منتشر است دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی، اسلام را در رأی‌دهندگان و منتخبین شرط نکرده، و به زنها حق رأی داده است، و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود. خمینی با این تلگراف حدود بی نهایت تحجر مذهبی خود را بوضوح به نمایش گذاشت و ثابت کرد که چقدر بنیادگرا و گذشته‌گراست.  تو گوئی در ایران فقط مسلمانان زندگی می‌کنند، تا نیمی از جمعیت کشور یعنی زنان حق هیچگونه حقوق اجتماعی نیستند.

هفتم آذرماه 1341 مطابق با 28 نوامبر 1962 میلادی

لغو لایحه انجمن‌های ایالتی ولایتی. امیراسدالله علم نخست‌وزیر وقت در تلگرافی به آخوندهای قم لغو مصوبه انجمنهای ایالتی و ولایتی را اعلام کرد. همین امر موجب وقاحت بیشتر آخوندها گردید تا هرچه بیشتر در امور اجتماعی و حکومتی جامعه بشکلی کاملا غیرکارشناسانه دخالت نمایند.  با توجه به عقب‌نشینی دولت خمینی وقاحتش بیشتر شد ولذا با صدور بیانیه‌ای حرص و آز خود برای دست‌یابی به قدرت حکومتی را علنی کرد. در بیانیه خمینی اظهار داشته بود: اینجانب حسب وظیفه‌ی شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می‌کنم. قرآن کریم و اسلام در معرض خطر است، استقلال مملکت و تمام اقتصاد آن در معرض قبضهٔ صهیونیسم است. و مدتی نخواهد گذشت که با این سکوت مرگبار مسلمین تمام اقتصاد این مملکت را با تأیید عمال خود قبضه می‌کنند و ملت مسلمان رااز هستی در تمام شئون ساقط می‌نمایند. ملت مسلمان تا رفع این خطرها نشود سکوت نمی‌کنند. اینجا بود که خمینی نشان داد که تنها بدنبال لغو تصویب‌نامه ایالتی ولایتی نبوده، و این قصه سر دراز دارد.

ساواک خراسان نیز در خصوص تأسیس یک جریان مذهبی بنام کانون بحث و انتقاد دینی  در مشهد و تبلیغات این کانون علیه تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و شرکت زنان در انتخابات و دعوت از مردم و بازاریان به مخالفت با لایحه مزبور به شرح زیر گزارش داده بود:  همزمان با انتشار و تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و شرکت بانوان در انتخابات که فعالیت دولت علیه دولت شروع شده بود. در شهرمذهبی مشهد جنبش خاصی به چشم می‌خورد. تعصب مذهبی و نادانی مردم و اطاعت کورکورانه عده‌ای بازاری و مردم از آخوندها به این عناصر اخلال‌گر و استفاده‌جو مجال داد که به نحوی از انحاء با دولت و بخصوص لایحه مزبور مخافت کند. در این ایام محافل و مجالس ملاها گرم و هرروز با عناوینی مجلس تشکیل می‌دهند و علیه این لایحه مزبور و دولت تبلیغ می‌نمایند.

شانزدهم دیماه 1341 مطابق با ششم ژانویه 1963 میلادی

محمدرضاشاه پهلوی از تغییرات مهمی خبر می‌دهد که مبنای رژیم آینده‌ی ایران را تغییر خواهد داد.

نوزدهم دیماه 1341 مطابق با نهم ژانویه 1963 میلادی

محمد رضا پهلوی در کنگره ملی کشاورزان از اصول شش‌گانه‌ی انقلاب شاه و مردم سخن راند و خبرداد که به عنوان پادشاه مملکت و رئیس قوای سه‌گانه این اصول را بی‌واسطه و مستقیما از طریق رفراندوم به رای مردم خواهم گذاشت. و طرح اجرای اصلاحات ارضی را مطرح می‌کند. 4200 دهقانانی که در کنگره حضور داشتند برخلاف آخوندهای توطئه‌گر و تمامیت‌خواه غریو شادی می‌کشند. شاه در سخنانش اشاره کرده بود: هیچ عملی بیش از کارهائی که امروز انجام می دهیم از جمله آزاد ساختن رعیت اسیر و بدبخت ایرانی از زنجیر اسارت و مالک کردن 15 میلیون از جمعیت این کشور در زمینی که درآن کار می کنند مورد پسند خدا و ائمه اطهار نخواهد بود. هیچ چیز خداپسندانه تر از عدالت اجتماعی و رفع ظلم نیست. واضح بود که مبلغان مذهبی شیعه مفتخور حداقل با دو اصل از شش اصل شاه، یعنی اصلاحات ارضی به دلیل دراختیارداشتن درصد بالائی اززمین های اوقاف، و حق رای زنان که نیمی از مردم ایران را تشکیل می‌دادند مخالف بودند. مسلم است که نمی توانستند یعنی به سودشان نبود تا جزموافقان اصلاحات ارضی شاه باشند. لذا به تکاپوی جدی برای تقابل با حکومت پهلوی البته به تحریک تعداد کمی از آنان به سرکرده‌گی خمینی روآوردند. در اعلامیه‌ی اجرای رفراندم انقلاب شاه و مردم هیچ نشانه‌ای از اسلام یا شیعه ستیزی شاه به چشم نمی‌خورد، تنها منافع ناحق آخوندهای مفتخور را نشانه گرفته بود. خمینی در رابطه با دادن حق رای به زنان بی پروا مخالفت می‌کرد و در اعلامیه‌ای که به این منظور صادر کرده بود اشاره نموده بود که دخالت زنان در انتخابات یا اعطای حق رای به زنان، جزبدبختی و فساد و فحشاء چیز دیگری همراه ندارد. او در اعلامیه‌اش خطاب به شاه گفته بود: روحانیون باصراحت می‌گویند: تصویب‌نامه‌ی اخیر دولت راجع به شرکت نسوان در انتخابات از نظر شرع بی‌اعتبار و از نظر قانون اساسی لغو است. در این اعلامیه خمینی شاه را گاهی با یزید مقایسه می‌کرد و درجائی دیگر گفته بود: ای آقای شاه، ای جناب شاه، من بتو نصحیت می‌کنم دست از این اعمال و رویه بردار، من میل ندارم که اگر روزی ارباب‌ها بخواهند تو بروی مردم شکرگزاری کنند، من نمی‌خواهم تو مثل پدرت بشوی. با همه این تهدیدها شاه در حق قانونی زنان برای رای دادن و انتخاب شدن کمتریت تردیدی به خود راه نداد، لذا همه زنان ایران وارد عرصه کارزار سیاسی ایران شدند، و دیدیم که سالها بعد خمینی ناچار به عقب نشینی شد.

دوم بهمن ماه 1341 مطابق 22 ژانویه 1963 میلادی

خمینی با صدور بیانیه‌ای ضد حکومت شرکت در همه‌پرسی انقلاب سفید و اصلاحات ارضی را اجباری خوانده و آنرا تحریم کرد. اینگونه به نظر می رسد که کلان مالکان و زمین داران چون با قانون اصلاحات ارضی روبرو شدند، و مشاهده نمودند که هیچیک از مبلغان دانه درشت مذهبی جهت حفظ منافع فئودالی آنان پیامی ندادند، دست به دامن خمینی که تشنه قدرت و خودنمائی بود شدند، و او را وسیله کردند تا به اصلاحات ارضی به مخالفت برخیزند. مرور بیوگرافی واقعی خمینی انگیزه های قدرت طلبی این آخوند را بیشتر روشن می کند. شاه در ملاقات با نماینده‌ی آخوندهای مرتجع  کمالوند تهدید کرده بود که اصلاحات به هر قیمتی ولو با خونریزی و خراب کردن مساجد انجام خواهد شد.

چهارم بهمن ماه 1341 مطابق با 24 ژانویه 1963

شاه برای کاهش دامنه مخالفت‌هاعازم قم شد، اما خمینی از قبل با پیشنهاد استقبال مقامات روحانی از شاه به شدت مخالفت کرده، حتا خروج از منازل و مدارس را در روز ورود شاه به قم تحریم کرد. شاه در سخنرانی خود در جمع تعدادی از مسئولان شهر قم بطور مشخص آخوندها را ارتجاع سیاه نامید و آنان را تهدید کرد.

ششم بهمن ماه 1341 مطابق با 26 ژانویه 1963 میلادی

به آرای عمومی گذاشتن انقلاب سفید و مصوبه اصلاحات ارضی از سوی دولت اعلم. با تبلیغات و جنجال های آخوندها درست است که دولت و شاه درمورد لایحه ایالتی و ولایتی عقب نشینی کردند، اما شاه مسئله انقلاب سفید را درسرداشت انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم که نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصولی نوزده‌ گانه بود، که درابتدا شش اصل آن اجرا می شد و با یاری نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور درایران به تحقق پیوسته بود. شاه به نخست وزیرش اسدالله علم می گوید با جار و جنجالهای آخوندها به سرکرده گی خمینی ما بعد از تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی ناچار به عقب نشینی شدیم، اما ما اصلاحات ارضی را زمانی می توانیم به اجرا درآوریم که اکثریت مردم موافق آن باشند.  این همه‌پرسی به رغم تحریم از سوی خمینی و جبهه ملی و دیگر مخالفان با اقبال عمومی مواجه شد. اصلاحات ارضی در سه مرحله انجام شد. در مرحله نخست تعیین شد که هیچ مالکی بیش از یک ده ششدانگ یا ششدانگ زمین در چند ده مختلف نداشته باشد. دولت زمین‌های مازاد بزرگ مالکان را خریداری و بخش‌هایی که دارای زارعان صاحب نسق بودند را به صورت اقساطی به آن‌ها فروخته و زمین‌های بلاکشت باقی‌مانده تحت عنوان اراضی دولتی در اختیار دولت قرار می‌گرفت. با فروش سهام کارخانجات دولتی ترتیب باز پرداخت بهای زمین‌ها به مالکان فراهم گردید.

درمرحله دوم صاحبان زمین‌های استیجاری می‌باید یا به تقسیم درآمد حاصل از اجاره بپردازند یا بر اساس قراردادهای اجاره، زمین‌ها را به زارعان بفروشند. به عبارت دیگر مالکان موظف شدند که یا ملک کشاورزی خود را برای سی سال به کشاورزان اجاره نقدی دهند یا آن را با توافق بدانها بفروشند. بدین ترتیب حداکثر مالکیت زمین‌ها در دست یک مالک بسیار محدود شد. املاک موقوفه عام نیز بر اساس درآمد آن زمین به اجاره دراز مدت 99 ساله به کشاورزان واگذار گردید. در مورد موقوفات خاص متولیان مجبور به فروش آن‌ها به دولت و تقسیم آن بین کشاورزان شدند. مطلبی که بسیاری از آخوندها از آن راضی نبودند.

درمرحله سوم مالکانی که ملک خود را اجاره داده بودند بر اساس قانون تقسیم و فروش املاک مورد اجاره به زارعین مستأجر مصوب 1347  ملزم شدند یا زمین خود را به زارعان بفروشند، یا با رضایت مالک و زارع به نسبت بهره مالکانه یا عرف محل آن را با یکدیگر تقسیم کنند. محمدرضا پهلوی ادعا کرده‌است این اقدام موجب شد همه کشاورزان ایران صاحب زمین شوند و ایران از یک کشور فئودالی به سوی کشاورزی آزاد و صنعتی شدن گام بردارد. اما آخوند هرگز رضایت نمی‌داد که این کشور بسوی صنعتی شدن گام دارد، چون ترقی کشور امکان استحمار مذهبی مردم را از آنان می‌گرفت. البته خیلی از مالکان زالو‌صفت حریص برای جلوگیری از دست رفتن زمین‌هاشان آن‌ها را به کمک آخوندهای مفتخور طماع وقف عام ویا خاص نمودند که هنوز هم خیلی از روستاییان با سازمان اوقاف دچار مشکل می‌باشند.

درهمه پرسی انقلاب سفید تعداد  شش میلیون نفر شرکت کرده بودند که تنها 4000 نفر به آن رای مخالف دادند. برای نخستین بار در تاریخ ایران زنان نیز به پای صندوق‌های رای رفتند. در تهران 16433 از زنان و در دیگر شهرستان‌ها 300000 از آنان رای آری خود را به صندوق‌ها ریختند.

بیستوسوم اسفندماه 1341 مطابق با 14 مارس 1963 میلادی

 پیروزی در رفراندوم انقلاب شاه و ملت خیال شاه را کمی راحت کرده بود، لذا او در سخنرانی پادگان هوایی دزفول طی سخنانی اخطارآمیز اخوندها  را مورد تهدید قرار داد. وی در این سخنرانی گفت: یکی دو هفته‌ای است که همین طور که سرمای زمستان دارد کم می‌شود، می‌بینیم یا می‌شنویم که بعضی عناصر مثل مارهای افسرده‌ای که دارد کم کم اشعه آفتاب به آنها می‌خورد، فکر می‌کنند که موقع خزیدن دو مرتبه رسیده است، این عناصر دزد و قاتل و راهزن با همفکران ارتجاع خودشان اگر از خواب غفلت بیدار نشوند، چنان مثل صاعقه مشت عدالت را در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید برای همیشه به آن زندگی ننگین و کثافتشان خاتمه داده بشود.

بیستونهم اسفندماه 1341 مطابق با 17 مارس 1963 میلادی

سخنان خمینی برعلیه شاه. خمینی با صدور اعلامیه‌ای گفته بود: روحانیت نبایست از چیزی بترسد، روحانیت نباید از عربده کشی‌ها، وحشی‌گری‌ها و غوغای مشتی رجاله و اراذل وحشت کند، علما و روحانیون باید تا آخرین قطره خون خود را در راه اسلام، در راه قرآن و در راه اعلای کلمه الله نثار کنند. دستگاه جبار بداند که اگر بخواهد به اسلام تجاوز کند و احکام کفر را در بلاد اسلامی جاری سازد، من در کمین ایستاده‌ام، من تا آخرین لحظه‌های زندگی‌ام از نوامیس اسلام و مسلمین دفاع می‌کنم، من به حکم اسلام که به ما دستور جهاد و مقابله داده است، در برابر خیانت به اسلام دست روی دست نمی‌گذارم و ساکت نمی‌نشینم، اگر می‌خواهند راحت باشند بیایند مرا که مزاحم هستم از این کشور تبعید کنند. تا من هستم نمی‌گذارم قوانین مخالف اسلام تصویب و اجرا شود. تا من هستم نمی‌گذارم که دستگاه‌ جبار استقلال این ملت را به باد دهد. ضمنا خمینی نوروز سال 1342 را عزای عمومی اعلام نمود.

Advertisements

گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

دهم فروردین سال 1340 مطابق با 30 مارس 1961 میلادی

فوت آخوند حسین بروجردی مرجع تقلید شیعیان. بروجردی به مدت 17 سال مدیریت مدرسه مذهبی فیضیه قم را بعهده داشت و بعد از فوتش درسن 86 سالگی این مسئولیت به حسین طباطبائی قمی واگذار گردید. او که بعد از فوت عبدالکریم حائری مسئولین حوزه مذهبی قم را بدست گرفته بود هیچ‌گونه روابط حسنه‌ای با آخوندهای سیاسی حوزه نداشت. وی همچنین در جریان قیام قم در زمان رضاشاه علی‌رغم حساسیت نیروهای امنیتی در فرصتی مناسب از بروجرد خارج شده و برای همراه کردن مراجع نجف با قیام به طرف عتبات رفته و سپس با پیام حمایت مراجع آنجا به ایران آمده‌ بود. تجربه قیام نورالله نجفی اصفهانی به عنوان مهمترین حادثه سیاسی زندگی بروجردی قبل از مرجعیت عامه تلقی می‌شود.

در عصر مدیریت بروجردی بر حوزه مذهبی قم شیخ شلتوت مفتی و رئیس جامع الازهر، با فتوای خود کرسی فقه جعفری را در ردیف فقه مذاهب جهان اسلام قرار داد ومورد تأیید واقع گردیده و تثبیت شد. از اینرو وی میرزا خلیل کمره‌ای را بهمراه سید محمود طالقانی و گروهی از مبلغان مذهبی را به نمایندگی خود به قاهره فرستاد تا از شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم و رئیس وقت دانشگاه الازهر مصر بخاطر فتوای تاریخی‌اش تشکر نمایند. معمولا رسم براین بوده که شاه وقت، تلگراف تسلیت به اشخاص و شخصیت های مذهبی که کاندید جایگزینی مرجعیت بودند می‌زد، اما محمدرضاشاه پیام تسلیت برای افرادی چون شریعتمداری، گلپایگانی، نجفی مرعشی و حکیم که ساکن نجف بود ارسال کرد، و از ارسال تلگراف به خمینی خودداری نمود، این خود تحقیر نمایانی نسبت به خمینی بود. خیلی از اهل جامعه مذهبی کشور معتقدند کینه خمینی نسبت به خاندان پهلوی از همین جا سرچشمه گرفته، و خمینی پیوسته در فکر انتقام بوده. حائری یزدی درخاطراتش دراین زمینه می نویسد: از آنجائیکه خمینی فردی انتقامجو بود، مطمئن بودم که ازاین جریان اتفاقی خواهد افتاد.

البته بعد از فوت بروجردی هم هنوزدرمیان متولیان صاحب نام شیعه در فیضیه قم نامی ازخمینی نبود. درست چند ماه بعد ازفوت بروجردی کتابی درباره مرجعیت و روحانیت منتشر گردید که درآن آخوندهائی مانند مطهری، بهشتی و طالقانی، همچنین بازرگان مقالات دهگانه ای نوشته بودند. البته نقط نظراتشان در باب چگونگی رابطه آخوندها با قدرت سیاسی متفاوت بود. اما این کتاب از وجود شبکه ای گسترده ی اسلامی و تشکیلات شبه نظامی پرتوانی چون فدائیان اسلام درداخل ایران پرده برداشت. هرچند که آغازمبارزات سیاسی روح‌الله خمینی را باید از اوایل دهه‌ی 1320شمسی دانست.همان زمانی که خمینی درکتاب کشف‌الاسرار خود را در پاسخ به نقدهای مطرح‌شده درکتاب اسرارهزارساله نوشته علی‌اکبر حکمی‌زاده یکی از آخوند زاده های قم به تحریر درآورده بود. او در ادامه با انتشار نخستین بیانیه‌اش از مسلمانان ایران و جهان اسلام درخواست کرده بود که در مقابل آنچه او ظلم و ستم قدرت‌های بیگانه و هم‌پیمانان آن‌ها خوانده بود اقدام کنند.

سیویکم فروردین 1340 مطابق با 20 آوریل 1961 میلادی

در جلسه مجلس شورای ملی اللهیار صالح نماینده کاشان با اعتبارنامه آقا جمال اخوی وکیل اول تهران و رییس مستعفی انجمن نظارت بر انتخابات مجلس بیستم مخالفت کرد. از صبح‌‌ همان روز در دانشگاه تهران که چند روزی بود پس از مدتی تعطیلی بازگشایی شده بود، اعلامیه‌هایی پخش شد که طی آن از دانشجویان دعوت شده بود برای استماع سخنان اللهیار صالح و پشتیبانی از او در میدان بهارستان اجتماع کنند. تعدادی از این اعلامیه‌ها پشت شیشه کلاس‌های درس دانشکده‌ها، چسبانده شده بود. دانشجویان از صبح به طرف میدان بهارستان حرکت کرده در ضلع جنوبی میدان بهارستان اجتماع نموده پلاکاردهایی با این شعار‌ها در دست داشتند: ما از اللهیار صالح، تنها نماینده واقعی مجلس پشتیبانی می‌کنیم، مجلس بیستم ننگ مشروطیت ایران است، جبهه ملی پیروز است. لحظه لحظه به جمعیت افزوده می‌شد و عده‌ای نیز به طرف ضلع شمالی میدان و عده دیگری به طرف ضلع جنوبی، مقابل در ورودی مجلس شورای ملی رفتند. در این هنگام سرگرد ناصر شهرستانی، رییس کلانتری دوبه همراه گروهی پاسبان نیز وارد میدان شدند. علاوه بر دانشجویان گروهی از بازاری‌ها نیز از طرف میدان سرچشمه به میدان بهارستان وارد شدند. در این هنگام یکی از دانشجویان بلندگویی آورد و عده‌ای فریاد زدند: ننگ به این مجلس فرمایشی، مجلس بیستم قلابی است.

 الهیار صالح در مجلس شورای ملی با بیان اینکه ماده 44 قانون انتخابات مجلس شورای ملی می‌گوید انتخاباتی که مبنی بر تهدید یا تطمیع بوده باشد از درجه اعتبار ساقط است‌، گفت: آیا آقای علی معتمدی رئیس انجمن نظارت که اعتبارنامه آقای جمال اخوی و سایرین را امضاء کرده از محیط ارعاب و تهدید بی‌خبر بود؟ آیا کامیون‌های قوای انتظامی را که در روز روشن حامل دانشجویان و روشنفکران به زندان بود ندید؟ آیا از هجوم چاقوکشان به محل میتینگ انتخاباتی و شکستن در باشگاه جبهه ملی به قصد برهم زدن میتینگ بی‌خبر ماند؟ آیا صفیر گوش‌خراش‌ ماشین‌های پلیس و حمله قوای انتظامی را به مردم، مردمی که فقط خواستار آزادی انتخابات بودند، نشنید و ندید؟ آیا از واقعه نیمه شعبان در میدان ارگ و شتم و ضرب و جرح مردم آگاه نشد؟ باری نتیجه‌ای که می‌بایستی در تجدید انتخابات بدست می‌آمد عاید نشد، و اساسی‌ترین حق ملت یعنی حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را پایمال کردند.

دانشجویان در پایان اجتماع خود در میدان بهارستان قطعنامه‌ای به این شرح صادر کردند: ۱- مبارزات ملت ایران با انتخابات آغاز نشده است و با انتخابات پایان نمی‌یابد. ۲- مبارزات تا آزادی کامل به دست نیاید ادامه خواهد یافت. ۳- انتخابات دوره بیستم در محیط خفقان بوده است و مجلس باید منحل شود. ۴- از اللهیار صالح نماینده واقعی ملت ایران پشتیبانی ‌می‌شود.

دوازدهم اردیبهشت 1340 مطابق با دوم مه 1961 میلادی

چگونگی شکل‌گیری روز معلم در ایران. تجمع اعتراضی گروهی از معلمان در جلوی مجلس در میدان بهارستان. شرایط معلمان در آن روزگار سخت بود و معلمین برای رسیدن به حقوق خود تجمعاتی در سراسر کشور برگزارمی کردند. ماجرا از این قرار بود که باشگاه مهرگان یا همان مجمع صنفی معلمان در 18 بهمن سال 1339 طی قطعنامه‌ای درخواست افزایش حقوق معلمان را مطرح کرد. ریاست این باشگاه با فردی به نام محمد درخشش بود. در این قطعنامه آمده بود: معلمین می‌گویند حقوق یک دبیر لیسانسه کمتر از حقوق یک مستخدم جزء در سازمان برنامه یا شرکت ملی نفت است و ما خودمان مکرر نوشتیم که حقوق یک معلم کمتر از حقوق یک راننده دولتی و به مراتب کمتر از یک راننده تاکسی است. یک لیسانسه در وزارت فرهنگ ماهی 400 تومان می‌گیرد ولی لیسانسه دیگر با همان تحصیلات و پایه معلومات در یک سازمان دولتی دیگر 2500 تومان دریافت می‌کند. در پی این قطعنامه معلمان زیادی حمایت خود را از آن اعلام کردند.

دولت وقت در آن زمان به نخست‌وزیری جعفر شریف‌امامی تازه تشکیل شده بود. جهانشاه صالح، وزیر فرهنگ وقت هم لایحه اشل حقوقی جدید فرهنگیان را به مجلس برده بود، اما این لایحه مورد موافقت معلمان نبود. بنابراین به درخواست باشگاه مهرگان معلمان دست به اعتصاب زدند و مدارس را تعطیل کردند و برای اعتراض مقابل مجلس در میدان بهارستان تجمع کردند. مأموران انتظامی برای متفرق کردن معلمان از ماشین آب‌پاش استفاده کردند، اما معلمان با اینکه خیس شده بودند در جای خود ماندند. گفته می‌شود ردیف اول که معلمان زن بودند بیشتر در معرض خیس شدن بودند. بنا به روایتی در این میان عده‌ای از معلمان برای اینکه جلوی خیس شدن همکاران خود را بگیرند تلاش کردند مسیر شلنگ‌های آب‌پاش را منحرف کنند. به این ترتیب درگیری بین معلمان و مأموران شدت گرفت. مأموران با تیراندازی هوایی و استفاده از باتوم می‌خواستند معلمان را متفرق کنند اما در این وقت، سرگرد ناصر شهرستانی، رئیس کلانتری بهارستان با شلیک تیر مستقیم موجب تحولات بیشتری در آن ایام شد. سه نفر در اثر تیراندازی مأموران و حمله با سرنیزه یا چاقو مجروح شدند و یکی از گلوله‌های شهرستانی به پیشانی معلم جوانی به نام ابوالحسن خانعلی نشست. خانعلی، اهل یکی از توابع تهران به نام کن بود و به عنوان دبیر فلسفه و عربی در دبیرستان‌های جامی و شریف تدریس می‌کرد. خانعلی با مدرک لیسانس معقول و منقول در سال 1335 به استخدام وزارت فرهنگ درآمده بود و هم‌زمان با تدریس، دوره دکترای فلسفه را در دانشگاه تهران می‌گذراند. گفته می‌شود که جنازه خانعلی از بیمارستان بازرگان به مسجد اسکندری منتقل شد و یکصد معلم دور جنازه را گرفتند تا به دست حکومت نیفتد.

سیزدهم اردیبهشت 1340 مطابق با سوم مه 1961 میلادی

تشیع جنازه ابوالحسین خانعلی. جعفر شریف‌امامی در خاطرات خود نوشته است: وقتی خانعلی تیر خورد شب به کاخ شاه احضار شدم. شاه گفت قرار است فردا شیطنت کنند و جنازه را راه بیندازند و شلوغ کنند. امامی به شاه وعده می‌دهد که جلوی اخلالگری را بگیرد. با وجود قول نخست‌وزیر به شاه، تشییع جنازه خانعلی به بزرگترین تظاهرات خیابانی بعد از کودتای 28 مرداد  تبدیل شد. نه تنها معلمان که گروه‌های مختلف در تشیع جنازه او حضور یافتند و او را در ابن‌بابویه دفن کردند. در پایان این تشیع جنازه باشکوه، قطعنامه‌ای قرائت شد که مهمترین بندهای آن، درخواست استعفای دولت شریف امامی، اجرای قطعنامه باشگاه مهرگان در مورد افزایش حقوق معلمان و مجازات قاتل خانعلی بود.

شانزدهم اردیبهشت 1340 مطابق با ششم مه 1961 میلادی

استعفای جعفر شریف‌امامی از نخست‌وزیری. پس از این حادثه رئیس کلانتری برکنار و مورد بازخواست قرار گرفت، شریف امامی نخست‌وزیر وقت استعفاء کرد، محمدرضا پهلوی استعفای او را پذیرفت و علی امینی را مأمور تشکیل کابینه جدید کرد. او قول مساعد به افزایش حقوق معلمان داد. پس از واقعه 12 اردیبهشت حکومت وقت برای دلجویی از معلمین این روز را به یاد مرگ خانعلی روز معلم نام‌گذاری کرد.

محمدرضاشاه از دیرباز از دموکرات‌های امریکایی دل خوشی نداشت و کینه وی از کندی مضاعف هم بود زیرا وی موفق به پشت سر گذاشتن رفیق دیرینه شاه یعنی نیکسون شده بود. با انتخاب کندی شاه در موقعیت آچمز واقعی قرار گرفته بود، ضمن اینکه به خاطرجبران بریز و بپاش‌های تبلیغاتی‌اش در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری امریکا به نفع نیکسون مجبور بود مقابل کندی کوتاه بیاید. البته او ابتدا مقاومت می‌کرد و حاضر به پذیرش امینی نبود، اما امینی کاندیدای اول و آخر کندی برای اجرایی کردن اصلاحات مدنظر در ایران بود و در این مسیر از به‌کارگیری دیپلماسی فشار و تهدید علیه شاه پهلوی نیز ابایی نداشت. حسین فردوست در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می‌نویسد: دولت امریکا تردید و دودلی سالهای 1332 تا 1339 را کنار گذاشت و با قاطعیت وارد گود شد و به محمد‌رضا پهلوی فشار آورد که هر چه سریع‌تر علی امینی را با اختیارات کامل به نخست‌وزیری منصوب کند. شدت فشار امریکا به حدی بود که ظاهرا در مسافرت زمستانی سال 1339 او به سوئیس به وی اعلام شد که اگر با خواست جدید امریکا موافقت نکند، با سقوط سلطنت و ریاست‌جمهوری امینی مواجه خواهد شد.

شاه با وجود تمام پرستیژی که برای خود قائل بود، به‌شدت اوضاع مالی داخلی را نیز نابسامان می‌دید و برای بازسازی به منابع مالی جدید نیز نیاز داشت. یکی از این منابع وامی 35 میلیون دلاری بود که دولت امریکا وعده داده بود در صورت روی کار آمدن علی امینی به شاه پرداخت می‌کند. در واقع انتصاب امینی شرط اصلی پرداخت این وام بود. امریکا اعلام کرد حاضر است این مبلغ را در اختیار دولت ایران قرار دهد، به شرط آنکه ایرانیان هر کاری که برای اصلاح و پیشرفت لازم است انجام دهند. در رأس این نظریات روی کار آمدن نخست‌وزیری بود که توان اجرای پیشنهادها و اصلاحات را داشته باشد. شاه برخلاف میل باطنی‌اش در نهایت مجبور شد نخست‌وزیری علی امینی را بپذیرد.

دکترعلی امینی نخست‌وزیر جانشین جعفر شریف‌امامی متولد تهران بود. مادرش فخرالدوله دختر مقتدر و مدبّر مظفرالدین شاه و برادربزرگ‌ترش ابوالقاسم امینی مجدی بود. امینی در جوانی با بتول وثوق دختر حسن وثوق (وثوق الدوله) رئیس‌الوزرای دوره قاجار و عاقد قرارداد 1919 در جهت حفظ منافع انگلیس ازدواج کرد. او پس از اتمام تحصیلات خود در مدرسه دارالفنون تهران به فرانسه رفت و حقوق و اقتصاد خواند و در رشتهٔ اقتصاد موفق به اخذ درجه دکترا شد. مطلب قابل توجه در امور سیاسی دوران معاصر و حکومت پهلوی وجود سیاست‌مداران قاجار تبار است. این دوران همواره و بشدت تحت تاثیرات مخرب این سیاست‌مداران که عمدتا وابسته به انگلیس و سیاست‌های خارجی آن بودند قرار داشته. وقتی دوران حکومت پهلوی بالاخص زمان محمدرضاشاه پهلوی را مورد بررسی دقیق قرار می‌دهیم متوجه می‌شویم که تنها قدرت‌طلبی محمدرضاشاه نبوده که شرایط استبداد را برکشور حاکم نموده، یک طرف مبلغان شیعه تشنه قدرت و حکومت، یک طرف سیاست‌مداران قاجار تبار حافظ منافع انگلیس وآمریکا یک طرف شخصیت‌های طرفدار سیاست‌های شوروی، همه دست به دست هم داده و چرخه‌ی استبداد را دراین کشور کامل کرده بودند. امینی سالها دنبال احراز کرسی نخست وزیری از راه کمک دولت‌های خارجی بود. و در خاطراتش می‌گوید مادرش آنرا در مکه از خدا طلبیده بود. امینی با شرکتش در کابینه چهار روزه قوام در 1331 و سپهبد زاهدی و وعده همکاری با سپهبد رزم آرا در دوران نخست وزیریش دنبال این بود که حد اکثر استفاده از موقعیت جهانی و سیاست‌های خارجی برای بازی قدرت خود را بنماید. و در این امر موفق شد. او با قدرت شاه مخالف بود. ولی این مخالفت پایه مردمی نداشت. او دنبال کم کردن قدرت شاه بر پایه احترام باراده مردم نبود چه او هیچگاه در این خط حرکتی نکرد.

امینی پس از بازگشت به ایران نخست درسال 1310 در دادگستری مشغول به کار شد. وی ورود به دادگستری را شروع مناسبی برای ورود به کار سیاسی می‌دانست. با انتصاب داور به وزارت مالیه در سال 1312  او نیز که از افراد مورد اعتماد داور بود به وزارت مالیه رفت و به عنوان عضو اداره اقتصاد مشغول به کار شد. از سال 1321 تا 1329  مدتی را خارج از ایران گذراند و بعداز بازگشت درکابینه منصور به وزارت اقتصاد منصوب شد. در کابینه دکتر محمد مصدق ابتدا به عنوان فرد مناسبی برای وزارت کشور در نظر گرفته شد اما به دلیل مخالفت شاه به وزارت اقتصاد و دارایی منصوب گردید. پس از کودتای 28  مرداد در مقام وزیر دارائی کابینه سپهبد زاهدی مذاکرات با کنسرسیوم را اداره کرد که منجر به قرارداد کنسرسیوم شد. تا اینکه خلاصه در سال 1340 به توصیه و حمایت دولت جان اف کندی در آمریکا به سمت نخست‌وزیری منصوب شد.

در دوران نخست‌وزیری علی امینی معلمان همچنان به اعتصاب و تجمع مقابل مجلس ادامه می‌دادند و دانشجویان و قشرها دیگر به آن‌ها پیوسته بودند. امینی تلاش کرد اوضاع را آرام کند و به باشگاه مهرگان رفت تا با معلمان دیدار کند، به آن‌ها قول داد خواست‌هایشان عملی شود اما معلمان اعلام کردند که تا زمان اجرای مطالبات دست از اعتصاب برنمی‌دارند. امینی با درخشش، رئیس باشگاه مهرگان دیدار کرد و علاوه پذیرفتن شرایط معلمان گفت که قصد دارد بنا به درخواست معلمان او را به عنوان وزیر فرهنگ به مجلس شورای ملی معرفی کند. سرگرد شهرستانی برکنار و تحویل دادگستری شد، هیئت دولت تصویب کرد که حقوق معلمان افزایش یابد و محمد درخشش به عنوان وزیر فرهنگ به کار مشغول شد.

نوزدهم اردیبهشت 1340 مطابق با نهم مه 1961 میلادی

تمام تلاش محمدرضاشاه پهلوی برای سامان دادن به اوضاع سیاسی کشور و تعویض چندین نخست‌وزیر نهایتا هیچ نتیجه‌ی مطلوبی در برنداشت، لذا شاه به توصیه علی امینی فرمان به انحلال مجلس بیستم شورای ملی و مجلس سنا داد. روند اتفاقات پس از انحلال مجلس اما آنچنان که حامیان انتخابات آزاد انتظار داشتند پیش نرفت.

بیستوهشتم اردیبهشت 1340 مطابق با 18 مه 1961 میلادی

سران جبهه ملی میتینگ بزرگی در میدان جلالیه برپا کردند و از دولت خواستار انجام فوری انتخابات شدند. دولت به این درخواست پاسخی نداد تا یک ماه بعد که در اعلامیه‌ای خبر داد که به زودی آیین‌نامه اجرایی قانون قدیم انتخابات اصلاح و انتخابات را از طریق کارت آغاز خواهد کرد. منتقدانی چون سران جبهه ملی اما خواستار برگزاری فوری انتخابات بودند و خلأ قوه مقننه را مضر به حال کشور می‌دانستند. آنان یک هفته پس از صدور اعلامیه دولت بار دیگر در یک مصاحبه مطبوعاتی خواستار انتخابات صحیح و فوری شدند. اصرار آنان بر برگزاری هر چه سریع‌تر انتخابات و وعده دولت مبنی بر اینکه به زودی مقدمات برگزاری انتخابات را فراهم می‌آورد، به جایی نرسید.

اول مردادماه 1340 مطابق با 23 جولای 1961 میلادی

رهبران جبهه ملی بازداشت و روانه زندان شدند. دولت آنان را به دلیل برگزاری تجمعات اعتراضی در تهران به اقدام علیه امنیت کشور متهم کرد و ماه عسل هواداران برگزاری انتخابات آزاد با گروه دکتر امینی رسماً پایان یافت. امینی که در دوران مبارزات انتخاباتی آزادی و سلامت انتخابات را به عنوان اولویت نخست همفکرانش مطرح می‌کرد، در عدم حضور مجلس به اجرای برنامه‌های اقتصادی خود مشغول بود و می‌گفت: کارهای این دولت شبیه انقلاب است و غیر از این راهی برای نجات کشور نیست. ما پیوسته دچار تحریکات هستیم اما تمام اقدامات مخالفین را خنثی می‌کنیم. علی امینی در بدو تصدی مقام نخست‌وزیری، برنامه دولت خود را در 15 ماده اعلام کرده بود که مهم‌ترین آن‌ها کاهش هزینه زندگی و قیمت‌ها، اصلاحات ارضی، توسعه صنایع کشاورزی، تأمین حداقل معیشت کارمندان و تقویت دادگستری بود. او در اولین گام‌ها پس از رسیدن به قدرت حکم بازداشت عده‌ای از امرای ارتش را صادر کرد، مبارزه با فساد را در اولویت قرار داد، اصلاحات ارضی را به اجرا گذاشت، با فرهنگیان وارد مذاکره شد و یکی از آن‌ها به نام محمد درخشش را به وزارت فرهنگ منصوب کرد و فعالیت احزاب را آزاد اعلام کرد. اقدامی که هشت سال پس از کودتای 28 مرداد علنی شدن فعالیت جبهه ملی را در پی داشت. برکناری تیمور بختیار، رییس سازمان امنیت از دیگر اقدامات او در آغاز نخست‌وزیری بود.

اصلاح ارضی موردنظر علی امینی نیز با فشار امریکا و کاردانی دکتر حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی و سخنگوی دولت علی امینی آعاز شده بود. امینی درخاطراتش می‌نویسد: در پاسخ امریکائی‌ها که می‌پرسیدند اینکار چند سال طول می‌کشد گفتم اگر پول باشد و بخصوص کادر15 سال و اگر نباشد 20 سال. وقتی هم که شاه کار‌اصلاحات ارضی را در دست گرفت و انقلاب شاه و مردم را شکل داد بدلیل نبود برنامه مدون پشتیبانی باینکه بطور عمده اصلاحات ارضی بسرعت برق انجام شد. اما کشاورزان ماندند و دهات بدون متخصص و کاردان و بدون سرمایه. آبهای قنات‌ها که سرکشی و لاروبی مداوم لازم داشت، در بی‌تدبیری و بی توجهی خشک شدند و میلیون‌ها روستائی به شهرهای بزرگ سرازیر گردیدند و در حاشیه شهر‌ها مسکن گزیدند. حاشیه‌نشین‌های کم‌آگاهی که شدند دستاویز آخوندها. روحیه‌های مذهبی می‌توانست نیروی بزرگی خارج از حیطه نیرو‌های روشنفکر شهری باشد. همانگونه که درزمان تاسیس نظام مذهبی در ایران همین نیروها شدند طرفدار خمینی. موضوع حاشیه نشینان شهری سالها پیش توسط جامعه شناسان امریکای جنوبی بررسی شده بود ولی روشنفکران ایران پس از بچاه افتادن آن کتاب‌ها را خواندند و این اطلاعات در دسترس عموم قرار گرفت که خیلی دیر شده بود.

بیستویکم شهریورماه 1340 مطابق با 12 سپتامبر 1961 میلادی

با آغاز بحران کوبا، سیاست شوروی با ایران از پایه دگرگون شد. به همین سبب دولت شوروی از دولت ایران درخواست کرد که اگر دولت ایران آماده‌ باشد اعلامیه مشترکی با شوروی به نوشتار درآورد که بر روی خاک ایران هیچگونه راکت خارجی علیه شوروی کارگذاشته نخواهدشد.

بیستوچهارم شهریورماه 1340 مطابق با 15 سپتامبر 1961 میلادی

دولت ایران به آگاهی شوروی رساند که در خاک ایران هیچ راکتی کارگذاشته نشده و نخواهد شد. با این اعلامیه دولت ایران نشان داد که خریداری اسلحه برای ارتش ایران علیه شوروی نیست و هم‌چنین تصمیم‌های سیاسی در ایران آزاد و بدون دخالت امریکا گرفته می‌شوند.

بیستوپنجم شهریورماه 1340 مطابق با 16 سپتامبر 1961 میلادی

بازدید رسمی لئونید برژنف صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر شوروی از ایران. با این سفر پیوند میان ایران و شوروی دگرگون شد و دشمنی‌ها از سوی شوروی پایان یافت. برژنف در سخنرانی خود به آگاهی رسانید که پیوند میان ایران و شوروی می تواند مدلی برای دیگر کشورها باشد. قرارداد مرزی میان ایران و شوروی دستینه شد، و هم‌چنین شمار زیادی قراردادهای بازرگانی و فنی میان دو کشور بسته شد. شوروی 30 میلیون دلار برای برنامه عمرانی سوم به ایران وام داد، و در مسکو انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی بنیاد نهاده شد تا فرهنگ و تمدن میان دو کشور رد و بدل شود. برای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و جبهه ملی  بهبود و گشایش دوستی میان ایران و شوروی پتک گرانی بود که بر آنان فرود آمد، زیرا که آنها همه امید خود را برای براندازی سلطنت در ایران بر روی شوروی سرمایه‌گذاری کرده بودند. از فشار بیچارگی و فروریختن آرمان‌های پلیدشان، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی و جبهه ملی از سفر شاه به ایالات متحده امریکا نوای دیگری ساز کردند که رفورم شاه و اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم با فشار پرزیدنت کندی در ایران انجام یافته است. ولی نامی از اینکه برنامه عمرانی و تقسیم اراضی ایران از سال 1329 آغاز شده است، نبردند و تا به امروز وابستگان به این دو سازمان اهریمنی هنوز هزاران وبگاه و کتاب و برنامه تلویزیونی دارند و همان سخنان ناروا را تکرار می کنند با اینکه همه اسناد و مدارک علیه سخنان بی‌پایه آنان است زیرا با اطمنیان از اینکه تنها 2% مردم ایران کتاب یا روزنامه می خوانند آنهم دو یا سه ساعت در هفته، هم‌چنان هم کسانی که از آن زمان وامانده‌اند و به دنبالشان فرزندانشان همان هیچ‌ها و پوچ‌ها را به گوش مردم داخل و خارج ایران می خوانند.

بیستویکم بهمن 1340 مطابق با دهم فوریه 1962 میلادی

پرزیدنت کندی رئیس‌جمهور وقت آمریکا مشاور ویژه خود چستر بولز، را مامور کرد که به ایران سفر کند و گزارشی درباره پیشرفت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران بنویسد ومحمدرضاشاه را برای یک دیدار رسمی از ایالات متحده امریکا دعوت نماید. بیش از سه ماه پیش از سفر محمدرضاشاه به آمریکا کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور نامه‌ای به پرزیدنت کندی نوشته بودند که در آن پیشرفت‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران را بسیار منفی و هیچ انگاشته بودند و اینکه ایالات متحده بیش از هشتصد میلیون دلار در ایران پول ریخته و این پول سراسر حیف و میل شده و منشاء هیچگونه پیشرفت اقتصادی برای مردم نبوده‌است. دولت کندی یک گروه کاری ویژه  تشکیل داد که این گروه گزارش‌هایی درباره وضعیت سیاسی در ایران نوشتند. در این گزارش‌ها چنان وانمود شد که امریکا می‌بایستی یکی از دو سیاست پیشنهادی را در برابر ایران می‌بایستی در پیش گیرد. نخست امریکا از محمدرضاشاه و علی امینی پشتیبانی می‌کند و دیگری اینکه امریکا از اپوزیسیون یعنی جبهه ملی پشتیبانی می‌کند. اگر امریکا از جبهه ملی پشتیبانی کند سبب خواهد شد که ایران از پیمان سنتو بیرون رود و با کشورهای کمونیستی دنیا همکاری کند. سرانجام گروه کاری پیشنهاد کردند که بهترین سیاست امریکا این است که ازمحمدرضاشاه و سیاست رفورم ایشان پشتیبانی کند.

نوزدهم دیماه 1340 مطابق با نهم ژانویه 1962 میلادی

 تصویب لایحه‌ی قانون اصلاحات ارضی. محمدرضا پهلوی سالیان دراز از لزوم اصلاحات ارضی در ایران می‌گفت ولی در برابر مالکان بزرگ و اخوندهائی که میزان زیادی از زمین‌های وقف در اختیارشان بود مجبور بود که اصلاحات ارضی را به عقب بیندازد. در سال 1338  محمدرضا پهلوی تصمیم گرفت به اصلاحات اجتماعی – اقتصادی دست بزند بر این اساس از دکتر منوچهر اقبال نخست‌وزیر وقت خواست که پیش‌نویس لایحه اصلاحات ارضی را برای ارائه به مجلس آماده کند. وزیر کشاورزی در آن زمان جمشید آموزگار لایحه‌ای برای اصلاحات ارضی به مجلس تقدیم کرد. مالکان بزرگ که نماینده مجلس بودند این لایحه را به سود خود تغییر دادند و آن‌ها آموزگار را به باد انتقاد گرفتند که اصلاحات ارضی در سر آمریکایی‌ها وجود دارد. اما نهایتا کابینه دکتر امینی نخستین لایحه اصلاحات ارضی تصویب شده را تغییراتی اساسی برابر فرمان محمدرضا پهلوی می‌دهد و ان را به اطلاع ملت می‌رساند.

بیستوسوم اسفندماه 1340 مطابق با 14 مارس 1962 میلادی

فوت آخوند ابوالقاسم کاشانی. در مهرماه سال 1340 کاشانی به بیماری پروستات مبتلا شد و در بیمارستان بستری شد. خانواده او با مشورت با دولت تصمیمی گرفتند او را به آلمان بفرستند. بلافاصله تصمیم گرفته شد که به جای آن یکی از بهترین پزشک‌های فرانسوی به تهران آورده شود. پس از معاینه بیمار دکتر تصمیم گرفته که به عمل جراحی نیازی نیست. چند ماه بعدتر، کاشانی دوباره بیمار شد ولی این بار به بیماری حاد برونشیت مبتلا گشت. شاه او را در خانه‌اش ملاقات کرد. اما او در این روز فوت کرد. در مراسم تشییع جنازه‌اش علاوه بر عامه مردم، سیاستمداران و آخوندهای بسیاری شرکت کردند. پیکر وی در رواق کاشانی نزدیک حرم شاه عبدالعظیم دفن شد. آخوند محمد‌صادقی تهرانی می گوید: خمینی خیلی با کاشانی تماس داشتند و در حالی که ظاهرشان چیزی را نشان نمی‌داد، ولی سخت پیگیر مسائل سیاسی کشور بودند. او می گوید: در دوران صدارت مصدق روزنامه‌های طرفدار دولت و مردم کار اهانت را از حد گذراندند. مصدق با قدرت تمام با  کاشانی معارضه می‌کرد و همه زبان‌ها و قلم‌ها را آزاد گذاشته بود که هر چه دلشان می‌خواهد به ایشان بگویند. حتی کار به جایی کشید که در حمله به منزل ایشان هم نه تنها جلوگیری نکرد، بلکه به گونه ای در این حمله‌ها دست هم داشت.

 گویا سه شب منزل کاشانی از سوی مردم و مخالفینش سنگباران شده بود. دریکی از شب‌ها خمینی هم آنجا بود. آن شب یکی ازآن تجاربازار که خون مردم را می‌مکیدن تا حق امام و خمس به دآخوندها پرداخت کنند به نام حدادزاده بدست مردم کشته شد. پس از فوت آخوند بروجردی همه می‌خواستند بدانند باید از چه کسی تقلید کنند. از کاشانی پرسیده بودند آیا می‌توانیم از خود شما تقلید کنیم؟»  و او گفته بود: من که سیاست‌مال شده‌ام باید از کسی تقلید کنید که هنوز انگ سیاسی به او نخورده است و قدرت مقابله با استبداد و استکبار را دارد، پرسیدند او کیست؟ و کاشانی اسم خمینی را برده بود. اما مشاهده گردید که بعد از فوت بروجردی حتا در خود فیضه هم کسی تمایلی به خمینی نداشت. تقریبا اکثرا آخوندها می‌دانستند که خمینی دغدغه‌ی ایمان مذهبی مردم را ندارد، او بدنبال قدرت و حکومت بود.

گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

چهاردهم اسفندماه سال 1337 مطابق با پنجم مارس 1959 میلادی

امضاء توافقنامه دوجانبه‌ی نظامی ایران و آمریکا. آیزنهاور، رئیس جمهوروقت آمریکا با اشاره به تهدید شوروی در دکترین خود اعلام داشت که نیروهای مسلح آمریکا برای تامین و حفاظت از تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورهای نیازمند به کمک در مقابل تجاوز نظامی کشورهای تحت کنترل کمونیسم بین الملل آمادگی کامل دارد. در این راستا توافقنامه دوجانبه نظامی با ایران امضا نمود. در این توافقنامه نیروهای مسلح آمریکا این امکان را داشتند تا از خاک ایران استفاده کند. این واقعه تبدیل به یکی از بزرگترین دوران تشدید روابط ایران و شوروی گردید که تا قطع رابطه کامل به یک تارمو بند بود. تنها مشاورین شاه با بیان اینکه با دشمن باید نزدیکی کرد، از قطع رابطه دیپلماتیک ایران و شوروی جلوگیری شد.

بیستوسوم آذرماه سال 1338 مطابق با 15 دسامبر 1959 میلادی

ورود ایزنهاور نخست‌وزیر وقت آمریکا به ایران. رئیس جمهور وقت امریکا که در دوران زمامداری خود به بهانه مقابله با نفوذ شوروی رژیم شاه را در برابر مخالفان تقویت می کرد در سفری کوتاه وارد تهران شد و در مجلس سنا به ایراد سخنرانی پرداخت. ژنرال دوایت آیزنهاور رئیس جمهور جمهوری‌خواه آمریکا که به دلیل شهرتش در سال‌های جنگ جهانی دوم و با شعار مقابله همه جانبه با نفوذ شوروی به کاخ سفید راه یافته بود یکی از مهمترین روسای جمهور این کشور در ارتباط با ایران بود. آیزنهاور در دوران تبلیغات انتخاباتی اعلام کرده بود دکترین سیاست خارجی‌اش بر مقابله همه جانبه با شوروی و کمونيسم، ممانعت از نفوذ کمونیسم و بسط نفوذ آمريکا بویژه در کشورهای همجوار شوروی خواهد بود. این شعار مورد استقبال دولت انگلیس قرار گرفت چرا که آنها نتوانسته بود در ماجرای ملی شدن صنعت نفت دولت وقت امریکا را به مداخله در ایران وادار کند و اکنون با بزرگنمایی خطر کمونیسم می‌توانستند واشنگتن را وارد عمل کنند.

ایزنهاور طی اقامت شش ساعته خود در ایران، سه بار یک بار در فرودگاه، یک بار در مجلس و یک بار در اعلامیه صادره در پایان دیدارش بر نقش استراتژیک ایران در حفظ ثبات منطقه و ضرورت همکاری و همزیستی دو کشور تأکید کرد. جلوگیری از گسترش و نفوذ شوروی، دست‏یابی به ذخایر نفت منطقه و ایران و امنیت رژیم اسرائیل سه هدف عمده آمریکا از بسط روابط با ایران بود.

هیجدهم دیماه سال 1338 مطابق با نهم ژانویه 1960 میلادی

انتخابات مجلس بیستم شورای ملی. فرمان انتخابات مجلس بیستم توسط  محمدرضاشاه صادر شد. در این دوره از مجلس شورای ملی اتفاقات سیاسی زیادی رخ می‌دهد و تقریبا موجب استعفاء دو نخست‌وزیر گریده و نهایتا منحل اعلام می‌شود.

اول فروردین ماه سال 1339 مطابق با 21 مارس 1960 میلادی

تاسیس مدرسه آموزشی مذهبی حقانی در قم. خمینی در دهه‌ی 1310 به هیچ فعالیت سیاسی آشکاری دست نزده بود. گفته می‌شود او با اینکه با معدود مبلغان مذهبی شیعه که بدنبال قبضه‌ی قدرت سیاسی جامعه تحت اعتقادات مذهبی شیعی هم‌درد بود که به‌صورت آشکار به اقدامات رضاشاه اعتراض می‌کردند، اما هیچگاه آشکارا وارد صحنه اجتماعی نشده بود. عباس میلانی می‌نویسد که دوران رضا شاه، دوران محدودیت و عقب‌نشینی برای تمام آخوندها بود و خمینی به مانند سایر آخوندها تنها برای بقای خود تلاش می‌کرد. با رفتن رضا شاه و شروع جنگ جهانی این فضا تغییر کرد. رابطه‌ی بروجردی مدیریت حوزه مذهبی فیضیه با خمینی با تمام فراز و نشیب‌هایش رابطه‌ی حسنه‌ای نبود، لذا خمینی حوزه‌ی فیضیه را مناسب اهداف سیاسی خود نمی‌دانست، لذا  درصدد تاسیس مدرسه‌ای مذهبی در راستای افکار سیاسی با هدف فعالیت‌های سیاسی تا تشکیل یک حکومت مذهبی در ایران بود.  خمینی حوزه مذهبی فیضیه را غیر سیاسی، و برای مقاصد سیاسی خود مناسب نمی دانست، لذا در جهت سازماندهی حرکت تازه سیاسی در جهت دستیابی به یک حکومت مذهبی معتقد بود که باید کانونی تازه ایجاد کرد، در این راستا به اطرافیان خود گفته بود: باید مدرسه‌ای امروزی بنا کنیم. البته منظور او از مدرسه امروزی تاسیس مدارسی که در آن علم و دانش روز ترویج و گسترش یابد نبود، بلکه خمینی و همفکرانش بدنبال تاسیس مدرسه‌ای برای تربیت طلاب سیاسی بودند که بتوانند فقه سیاسی شیعی را با تکیه برتئوری مجعول امامت و نیابت آن در ایران ترویج و گسترش داده آنرا نهادینه کنند.

برای اجرائی شدن این برنامه از روابط پنهان تاریخی آخوندها با کلان سرمایه‌داران بازار بهره گرفته شده. مدرسه مذهبی حقانی به بودجه‌ی یکی از بازاریان سرشناس تهران بنام علی حقانی و با همکاری آخوند بهشتی در شهرستان قم تاسیس شد. حقانی بنا به نوشته لطف‌الله میثمی در خاطراتش، پدر یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود. در بدو تأسیس مدرسه تولیت آن با خود حقانی و امورات آموزشی آن نیز بعهده‌ی آخوند بهشتی بود. اما بعدا مدیریت مدرسه در مراحل اولیه به آخوند مرتضی جزایری واگذار گردید. با آنکه تأسیس این مدرسه‌ی مذهبی به اشارت روح‌الله خمینی شکل گرفته بود، خودش کمتر در فضای مدرسه فعالیت می‌کرد و مدیریت آن بعهده بهشتی بود، اما وقتی در سال 1345 بهشتی برای مدیریت مرکز اسلامی هامبورک عازم آلمان شد علی قدوسی، یکی از یاران نزدیک خمینی مدیریت مدرسه را بعهده گرفت.

علی قدوسی که شخصی بسیار بنیادگرا و جنایتکار بود قدوسی از همان ابتدای مدیریت‌اش وسواس و دقت بسیار بالایی را برای گزینش طلبه‌ها در این مدرسه به خرج می‌داد. او شاید از معدود مبلغان پیرامون خمینی بود که مسئله کادر سازی و تشکیلات را در دستور کار خود قرارداده بود. علی معلی، یکی از طلاب مدرسه حقانی که سال 1348 به این مدرسه راه یافته بود، انگیزه تاسیس مدرسۀ حقانی را کادر سازی به منظور مطالعه اسلام سیاسی با هدف تشکیل یک حکومت مذهبی در ایران و تربیت نیروهای متحجر مذهبی برای مدیریت آن عنوان نموده بود. مدرسین این مدرسه دینی آخوندها بهشتی، تقوی، محسن مجتهد شبستری، جوادی آملی، محمدی گیلانی، مومن، محمدعلی گرامی، جنتی، انصاری شیرازی، یوسف صانعی، خزعلی، مصباح یزدی بوده اند. وعده ای ازآموزنده‌گان مشهور آن روح الله حسینیان، قربانعلی دری نجف آبادی، علی اکبر فلاحیان، محسنی اژه ای، مصطفی پورمحمدی، سید ابوالحسن نواب، غلامحسین کرباسچی میباشند که همه از مهره‌های صاحب نام نظام سلطه‌گر مذهبی در ایران بوده و هستند.هر یک ازاین افراد بعد از تاسیس نظام مذهبی درایران نقش‌های مهمی اما مخرب را در سیاست این کشور ایفا کرده و می‌کنند. علی اکبر فلاحیان وزیر سابق اطلاعات در مصاحبه با شیعه‌نیوز گفته بود: مدرسه حقانی برای کادر سازی تحت تاثیر مدرسه الازهر مصر تشکیل گردیده بود.

به گفته‌ی بعضی از آموزنده‌گان این مدرسه مذهبی قدوسی درحالیکه مدیریت این مدرسه را بعهده داشت با اداره امنیت رژیم شاه ساواک نیز روابط خوبی داشته، بطوریکه مصطفی پورمحمدی معاون سابق اداره اطلاعات و رئیس سازمان بازرسی کل کشورکنونی این رابطه را اینگونه توجیه می کند: قدوسی با رژیم شاه مماشات می‌کرد وبه خاطر کادرسازی این امر را لازم می‌دانست. در این زمینه البته سئوالاتی وجود دارد که کادر سازی 12 سال قبل از تاسیس نظام مذهبی در ایران با کدام پیش‌زمینه‌های اطلاعاتی لازم بود؟ بعضی از صاحب نظران سیاسی جواب این سئوال را اینگونه می‌دهند که از طرف سازمانهای جاسوسی کشورهای اروپائی، بالاخص سازمانMI6  انگلیس به آخوندها وعده‌هائی داده شده بود و به آنها توصیه شده بود، که برای به دست گرفتن قدرت سیاسی در ایران خود را آماده کرده و برای این منظور کادرهایی تربیت کنند. احتمالا این امر زیاد دور از واقعیت هم نمی‌تواند باشد. گزارشات فراوان تاریخی از همکاری آخوندها با آخوندها و متولیان مذهب شیعه چه در ایران و چه در عراق وجود دارد. مهدی بازرگان نخسن‌وزیر دولت موقت نظام مذهبی در یکی از نطق‌های خود بعد از شنیدن شعارهای مرگ برآمریکا از طرف آخوندهای نمایند گفته بود: نمی‌دانم چرا اینها از مرگ بر انگلیس می ترسند.

مصطفی پورمحمدی، که خود نیز یکی از طلاب اولیه و ‌آموخته‌ی مدرسه حقانی می‌باشد می‌گوید که: تقیه و پنهان‌کاری و فعالیت سیاسی به شدت مخفی درمدرسه‌ی حقانی از اصلی‌ترین اولویت‌های قدوسی در این مدرسه بود، چرا که می‌خواستیم با این تقیه جلوگیری نماییم از تعطیلی مدرسه حقانی. پورمحمدی سکوت مدرسه حقانی و سیاست قدوسی در این مورد را این‌گونه شرح می هد که:  قدوسی در برابر رژیم موضع حاد انقلابی نمی‌گرفت. این مشی او تاکتیکی و بر حسب شرایط و مقتضیات زمان بود تا یک مجموعه‌ای را برای آینده که انتظارش را می‌کشید، بپرورد.

سیام تیرماه سال 1339 مطابق با 21 جولای 1960 میلادی

آغازانتخابات مجلس بیستم شورای ملی.همزمان با اوج گرفتن رقابت‌های انتخاباتی دستور رسمی شروع انتخابات از طرف وزارت کشور به فرمانداری‌ها ابلاغ شد. با فعالیت دو حزب ملیون و مردم، منفردین نیز با محوریت دکتر علی امینی نشست‌های انتخاباتی خود را گسترش دادند. در این گروه علاوه بر امینی، چهره‌هایی چون سید جعفر بهبهانی، ارسلان خلعتبری و محمد درخشش فعال بودند. در یکی از نشست‌های منفردین که در باشگاه مهرگان تهران برگزار شد، محمد درخشش از رهبران سندیکای فرهنگیان طی سخنانی گفت: ما به نحوه کار دولت در انتخابات اعتراض داریم. دولت هیچ توجهی به وضع زندگی مردم نکرده است. آقای نخست‌وزیر در نطق‌های قبلی‌اش خواسته است با رقم و آمار ثابت کند که دولت برای مردم کار مثبت انجام داده است. من باید بگویم که هیات حاکمه در ایران برای مردم بلایی ناگهانی است و اگر کاری صورت داده باشد بلایی است که در کارهای مختلف به سر مردم آورده است.

همزمان با فعالیت‌های انتخاباتی سه جناح اصلی در انتخابات مجلس، گروهی از همفکران و دوستان دکتر مصدق به واسطه تغییر شرایط به فکر تجدید فعالیت‌های جبهه ملی افتادند و نتیجه آنکه همزمان با صدور دستور رسمی شروع انتخابات، اعلامیه تشکیل جبهه ملی دوم صادر شد. چهره‌هایی از احزاب وابسته به جبهه ملی دوران مصدق شامل حزب ایران، حزب پان‌ایرانیست (شاخه داریوش فروهر) و حزب مردم ایران به این جبهه پیوستند. دکتر کریم سنجابی در خاطرات خود می‌نویسد: همزمان با انتخابات بیستم فکر تجدید فعالیت جبهه ملی در ذهن همکاران سابق دکتر مصدق و احزاب و عناصر ملی آزادیخواه وابسته به آن ظاهر شد. جلسات متعددی به طور خصوصی از افراد مختلف، بعضی اوقات در منزل اللهیار صالح و بیشتر اوقات در منزل سید باقر کاظمی تشکیل می‌شد و بالاخره تصمیم گرفته شد که از یک عده‌ای از افراد که سوابق مبارزاتشان در راه آزادیخواهی و علیه استبداد و سوابق همکاریشان با دکتر مصدق و شرکتشان در احزاب ملی مسلم بود دعوت به عمل آید تا با هم بنشینند و ببینند چه اقدامی می‌توانند بکنند.

این چنین بود که در دل‌‌ همان جلسات شورای موسسی به وجود آمد که در آن چیزی به عنوان نسبت یا سهم احزاب در نظر گرفته نشده بود. سنجابی می‌گوید: هیات در واقع متشکل از شخصیت‌ها بود و نه از نمایندگان منتخب احزاب و جمعیت‌ها. مثلاً عده قابل توجهی از حزب ایران، از افرادی که سر‌شناس در همکاری با مصدق بودند دعوت به عمل آمد که از آن جمله آقای صالح، سید باقرخان کاظمی، بنده، جهانگیر حق‌شناس، مهندس حسیبی، مهندس زیرک‌زاده و دکتر شاپور بختیار بودیم. عده افراد حزب ایران در آن شورا حتی بیشتر از تناسب جمعیت آن نسبت به دیگر احزاب بود و همین طور از شخصیت‌های مبارزه و آزادیخواه دیگر در حدود بیست نفر یا بیشتر در شورای اولیه شرکت داشتند.

اول مردادماه سال 1339 مطابق با 23 جولای 1960 میلادی

به رسمیت شناختن دولت اسرائیل از سوی ایران. در ايامی كه جنگ تبليغاتی بين ايران و چند كشور، از جمله شوروی و چين به دليل نزديكی بيش از حد شاه به آمريكا و واگذاری امتيازات گوناگون به ايالات متحده، به اوج خود رسيده بود، دولت منوچهر اقبال، نخست وزير وقت، برای ايجاد رابطه با دولت اسرائيل مشغول مذاكره بود سرانجام دولت ايران، اسرائيل را به صورت شناسايی محدود و غير رسمی (دوفاكتو) به رسميت شناخت. ظاهراً بين دو دولت، سفيرمبادله نگرديد ولي هميشه يكی از ماموران وزارت خارجه به عنوان كاردار در اسراييل اقامت داشت و نماينده دولت اسراييل در ايران به عنوان وابسته اقتصادی، وظايف نماينده سياسی را انجام می‏داد. به دنبال برقراری رابطه بين ايران و رژيم صهيونيستي، جمال عبدالناصر رييس جمهور مصر، نطق تندی عليه شاه ايراد نمود و از اينكه ايران، اسراييل را به رسميت شناخته است، به شدت انتقاد كرد. اين نطق، در كشورهای اسلامی مؤثر افتاد و دولت ايران با حملات سخت كشورهای مسلمان روبرو گرديد، به طوری كه شاه ناچار شد به عنوان شيخ شلتوت، رييس دانشگاه اسلامي الازهر در قاهره، تلگرافی مخابره كند و به وی توضيح دهد كه دولت ايران، دولت اسراييل را در سال 1330 به صورت محدود به رسميت شناخته و اين روزها اقدام تازه‏ای صورت نگرفته است. پس از ارتباط ايران و رژيم اسراييل كه در پی فشار دولت آمريكا به عمل آمده بود، دولت مصر با ايران قطع رابطه كرد و ديپلمات‏های ايران را از قاهره اخراج نمود.

 دوم مردادماه سال 1339 مطابق با 24 جولای 1960 میلادی

دکتر اقبال نخست‌وزیر و رهبر حزب ملیون در یک میتینگ انتخاباتی در محل این تشکل لیست کاندیداهای حزب را منتشر کرد. با شدت گرفتن حملات منفردین به دولت، اقبال آنان را به عنوان رقیب اصلی مورد حمله قرار داد و در صدر آن‌ها امینی را به اخلال در مسیر پیشرفت کشور متهم کرد. فعالیت‌های انتخاباتی در گوشه و کنار کشور ادامه داشت. همزمان با اعلام فهرست کاندیداهای حزب ملیون، دکتر مظفر بقائی که به عنوان کاندیدای مستقل در انتخابات نامزد شده بود، در یک میتینگ انتخاباتی تاکید کرد که دولت معتقد به آزادی انتخابات نیست. مشاجرات انتخاباتی منفردین و حزب دولتی به قدری حاد و تند بود که به مسائل خانوادگی هم رسید. همین‌جا بود که حملات به ستاد‌ها و میتینگ‌های انتخاباتی منفردین آغاز شد.

پنجم مردادماه سال 1339 مطابق با 27 جولای 1960 میلادی

گروهی از هواداران دولت به کلوپ منفردین حمله کردند و در نتیجه زد و خورد میان آن‌ها و هواداران دکتر امینی عده زیادی از طرفین مجروح شدند. این درگیری‌ها در ستادهای حامی حزب مردم به رهبری اسدالله علم نیز جریان داشت و همین موضوع باعث شد منفردین و حزب مردم در شکوائیه‌ای مشترک علیه انتخابات تهران اعلام جرم کنند.

بیستوششم مردادماه سال 1339 مطابق با 17 اگوست 1960 میلادی

در میانه اعتراض‌های دامنه‌دار مخالفان دولت که تشکیک در سلامت انتخابات محور آن‌ها بود، اخذ آرا برای انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی در تهران و شهرستان‌ها آغاز شد و مبارزه انتخاباتی بین احزاب ملیون و مردم و منفردین به اوج رسید. همزمان با آغاز رای‌گیری از یک سو عده‌ای از سران جبهه ملی که انتخابات را آزاد و سالم نمی‌دانستند در مجلس سنا تحصن کردند و از سوی دیگر دانشجویان طرفدار جبهه ملی هم در قسمت جنوبی میدان جلالیه میتینگی برپا کردند. در این اجتماع عباس شیبانی دانشجوی دانشگاه تهران که مشخص‌ترین چهره دانشجویان نهضتی به شمار می‌رفت سخن گفت و دولت را به باد انتقاد گرفت. یک روز پس از آغاز رای‌گیری انتخابات بیستم اخبار و گزارش‌های متعدد از دخالت حزب حاکم (ملیون) در انتخابات تهران و شهرستان‌ها حکایت داشت. با اینکه اکثر مقامات دولتی و گروه کثیری از فعالان حزب حاکم از جمله نصرت‌الله کاسمی، دبیرکل حزب ملیون مدعی سلامت انتخابات شده بودند، حزب مردم و گروه منفردین سلامت انتخابات را زیر سوال بردند.

در گیر و دار مبارزات انتخاباتی ابتدا این حزب مردم بود که سلامت انتخابات را زیر سوال برد و دولت را متهم کرد که با استفاده از قدرت خود تصمیم دارد در انتخابات دخالت کند و کاندیداهای حزب ملیون را به عنوان وکلای تهران از صندوق درآورد اما رفته رفته منفردین جای حزب مردم را گرفتند و به دستگاه دولت و حزب ملیون حمله کردند. آن‌ها با توجه به گزارش‌های متعدد از ناظران خود بر سر صندوق‌ها دخالت حزب دولتی ملیون در انتخابات تهران و شهرستان‌ها را محرز می‌دانستند. سیل تلگراف بود که از شهرستان‌ها می‌آمد و بر ادعای دخالت دولت در انتخابات صحه می‌گذاشت. این چنین بود که منفردین طی اعلامیه‌ای ضمن اعلام بروز فساد در اخذ آرا، تقاضای ابطال انتخابات را مطرح کردند. آنان در این اعلامیه تصریح کردند که دولت با مداخله مامورین خود و آوردن کارگران و مستخدمین جزء وزارتخانه‌ها به پای صندوق‌ها نگذاشته است اهالی واقعی تهران رای دهند و بالنتیجه حق وکلای طبیعی مردم را پایمال کرده است. در این اعلامیه همچنین شماره اتومبیل‌های دولتی و اسامی مامورینی که در جریانات انتخابات دخالت داشته‌اند ذکر شده بود. منفردین حتی در نشستی مطبوعاتی که در باشگاه مهرگان ترتیب داده بودند عکس کامیون‌هایی که کارگران را حمل می‌کردند، شناسنامه‌های افرادی که مُرده بودند و جوانانی که سن آن‌ها به بیست سال نرسیده اما در انتخابات شرکت داشتند را نشان دادند. در این نشست خبری دکتر امینی گفت: طبق آماری که در دست است تعدادی زیادی از کارگران و عمله‌ها در بیش از ده حوزه رای داده‌اند، در صورتی که شناسنامه آن‌ها حتی در یک حوزه هم مُهر نشده است.

همزمان اسدالله علم، دبیرکل حزب مردم در اعتراض به روند برگزاری انتخابات گفت: اعضای انجمن‌های فرعی نظارت بر انتخابات از مقام خود به نفع دولت استفاده می‌کنند و سعی می‌کنند به هر ترتیبی شده افرادی را که به کاندیداهای حزب ملیون رای می‌دهند تقویت کنند. از جمله مُهر انتخابات را روی نایلون جلد شناسنامه‌ها می‌زنند تا به آسانی پاک شود و صاحب شناسنامه بتواند در حوزه‌های دیگر هم رای دهد. دکتر بقائی نیز با تشکیل میتینگی در خیابان آقا شیخ هادی، از شاه تقاضا کرد که دستور ابطال انتخابات تهران را صادر کند. در این میتینگ که طرفداران دکتر بقائی در آن شرکت داشتند، حسین مکی هم از نحوه انتخابات تهران انتقاد کرد و گفت که باید اخذ رای مجدداً در تهران انجام شود. شرکت‌کنندگان این میتینگ به خواهش دکتر بقائی مدت چند ساعت زیر آفتاب سوزان مرداد در روی آسفالت‌های خیابان نشستند و جریان عبور و مرور خیابان‌ها را قطع کردند.

پنجم شهریورماه سال 1339 مطابق با 27 اگوست 1960 میلادی

پایان انتخابات بیستم مجلس شورای ملی. براساس آماری که از طرف انجمن نظارت منتشر شده بود تعداد 99037 نفر در انتخابات شرکت کرده و در 71 حوزه رای‌گیری پای صندوق‌های رای رفته بودند. در نتیجه‌ حزب ملیون به ریاست منوچهر اقبال نخست وزیر با کسب 104 کرسی از 200 کرسی اکثریت کرسی‌های مجلس را به دست آورده بود. همزمان با این تحولات و در شرایطی که گروه کثیری از نمایندگان انتخاب شده در شهرستان‌ها با در دست داشتن اعتبارنامه‌های خود راهی تهران شده بودند، جمعی از چهره‌های سیاسی شامل دکتر مظفر بقائی، حسین مکی، دکتر علی‌آبادی و حاج سید جوادی طی دیدار با دادستان تهران علیه انتخابات اعلام جرم کردند. از سوی دیگر دکتر امینی چهره شاخص جریان منفردین با اعلام پایان انتخابات تهران، در نشستی خبری انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی را ننگین‌ترین انتخابات ادوار اخیر دانست. او در گفت‌وگو با مجله امید ایران گفته بود: ما مبارزه می‌کنیم تا بفهمانیم که دولت منویات شاهنشاه را در مورد آزادی انتخابات عملی نکرده است و از مبارزه خود هم خوشحالیم چون واقعاً توانستیم ثابت کنیم که دولت در انتخابات مداخله می‌کند. امینی با اشاره به مذاکراتی که با انجمن نظارت پیش از برگزاری انتخابات شده بود و به آن عمل نشد، گفته بود: انجمن به تقاضای منفردین ترتیب اثر نداد، مثلاً ما تقاضا کرده بودیم در دانشگاه و در وزارت دادگستری و وزارت دارایی صندوق اخذ آرا بگذارند ولی انجمن نظارت رفته است و بجای دانشگاه در کشتارگاه تهران صندوق گذاشته است.

امینی گفته بود: من چه وکیل بشوم و چه نشوم خوشحالم از مبارزه‌ای که شروع کردیم، نتیجه مثبت گرفتیم و ثابت کردیم برخلاف آنچه می‌گویند انتخابات آزاد نبوده است و ‌ای کاش دولت به‌‌ همان صورت سابق و مثل گذشته انتخابات را انجام می‌داد تا این افتضاح برپا نمی‌شد. محمد درخشش هم در گفت‌وگو با خبرنگاران تصریح کرده بود که منفردین هنوز دست از مبارزه نکشیده‌اند و می‌کوشند دولت بی‌طرفی روی کار آورند تا بدون نظر انتخابات تهران انجام شود. او گفته بود: ما نمایندگان واقعی مردم تهران هستیم و به اتکای شناسایی مردم به ما رای می‌دهند و به مجلس می‌رویم. درخشش با بیان اینکه طبق قانون افراد ذکوری می‌توانند در انتخابات شرکت کنند که متولد محل باشند یا لااقل شش ماه قبل از انتخابات در آن محل ساکن شده باشند، مسلماً افرادی که با کامیون به حوزه‌های اخذ رای حمل می‌شوند ساکن تهران و محل نیستند و از دهات اطراف و حتی شهرستان‌های دوردست به تهران فرستاده شده‌اند و نمی‌توانند به عنوان اهالی تهران نماینده انتخاب کنند.

همزمان با اعلام نتایج انتخابات که بیشتر کرسی‌های مجلس به حزب ملیون منوچهر اقبال تعلق گرفته بود، شاه پس از یک هفته سکوت، در کنفرانسی مطبوعاتی شرکت کرد. او طی سخنانی انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی را مردود دانست و عدم رضایت خود را ابراز کرد. در این جلسه که با حضور گروهی از سردبیران جراید برگزار شد انتقادات شدیدی از عملکرد نخست‌وزیر بیان شد و مدیران مطبوعات از شاه خواستند کابینه اقبال را ساقط نماید. شاه در پاسخ گفت: من چون از بدو سلطنت خود تا به حال هیچ وقت پا را از حدود قانون اساسی فرا‌تر نگذاشته‌ام طبعاً فقط کاری را در این مورد می‌توانم انجام دهم که در حدود قانون باشد، مگر اینکه مردم نه با هیاهو و یا جمع شدن دو، سه هزار نفری، به من بفهمانند که میل باطنی آن‌ها این است که به شق دوم که منطبق با قانون نیست عمل شود. من همیشه حاضرم به مصلحت مملکت آن چیز را که میل واقعی و باطنی مردم است انجام بدهم. این سخنان ضربه سختی بر پیکر دولت متزلزل اقبال وارد آورد.

هفتم شهریورماه سال 1339 مطابق با 29 اگوست سال 1960

استعفای منوچهر اقبال از نخست‌وزیری ایران. بعد از دو روز بلاتکلیفی و همزمان با تداوم برگزاری میتینگ‌های اعتراضی و تظاهرات مردم در شهرستان‌ها برای ابطال انتخابات، ساعت دوازده ظهر روز دوشنبه هفتم شهریور ماه بود رادیو تهران اعلام کرد دکتر منوچهر اقبال از سمت نخست‌وزیری استعفا داده و این استعفا مورد قبول شاه قرار گرفته است. بدین ترتیب دولت 3 سال و 4 ماهه اقبال سقوط کرد و گمانه‌زنی‌ها درباره گزینه‌های جانشینی او از‌‌ همان لحظه آغاز شد. برخی از سید جعفر شریف امامی نام می‌بردند و برخی محمود جم را به عنوان گزینه احتمالی ریاست دولت مطرح می‌کردند. این شایعات در ساعت دو و نیم بعدازظهر با اعلام رسمی دربار شاهنشاهی مبنی بر صدور حکم تشکیل کابینه برای شریف امامی، وزیر سابق صنایع و معادن پایان یافت.

در پی تغییر دولت، شاه بار دیگر انتخابات دوره بیستم را خدشه‌دار اعلام کرد و گفت: مصلحت این است که نمایندگان با استعفای دسته‌جمعی دست دولت را در انتخابات جدیدی که باید بی‌طرفانه انجام گیرد باز بگذارند.

نهم شهریورماه سال 1339 مطابق با 31 اگوست 1960 میلادی

آغاز نخست‌وزیری جعفر شریف امامی. شریف امامی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه شریف به پایان رسانده بود. سپس وارد مدرسه آلمانی شد و دوره متوسطه را در قسمت فنی تمام کرده، از طرف وزارت راه به همراه 30 نفر جهت تحصیل در رشته راه‌آهن به آلمان اعزام شد. پس از پایان دوران تحصیل به ایران بازگشت و در راه‌آهن مشغول به کار گردیده، اما اندکی بعد مجدداً از طرف وزارت راه جهت ادامه تحصیل به سوئد اعزام گشت و در سال 1318 به تهران بازگشت و به شغل خود ادامه داد و مراحل ترقی را در راه‌آهن طی کرد. در شهریورسال 1320 توسط نیروهای متفقین به اتهام همکاری با آلمان دستگیر شد، و پس از آزادی به سمت مدیرکل بنگاه مستقل آبیاری منصوب گردید. در زمان نخست‌وزیری سپهبد رزم‌آرا قریب سه ماه در سمت معاونت، مسئول وزارت راه بود که رزم‌آرا در ترمیم کابینه او را به سمت وزیر راه معرفی کرد و تا اسفند سال 1329 که رزم‌آرا به قتل رسید، این سمت را بر عهده داشت. پس از قتل رزم آرا و انتصاب حسین علا به نخست‌وزیری به عنوان عضو شورای عالی سازمان برنامه انتخاب شد و در دوران حکومت مصدق در همین سمت باقی‌ماند و نهایتاً پس از کودتای 28 مرداد ونخست‌وزیری سپهبد فضل‌الله زاهدی به سمت مدیرعامل سازمان برنامه منصوب شد. وی در دوره دوم مجلس سنا به مدت دو سال نماینده تهران بود و با شکل‌گیری کابینه دکتر منوچهر اقبال تصدی وزارت صنایع و معادن را بر عهده گرفته بود.

نهم مهرماه سال 1339 مطابق با اول اکتبر 1960 میلادی

بعد از سقوط دولت اقبال و ابطال انتخابات، شایعاتی که درباره زد و بند میان حزب ملّیون و مردم در برخی حوزه‌ها علیه منفردین به وجود آمده بود، در این دو حزب زلزله‌ای سیاسی برپا کرد، و باعث گردید اسدالله علم از دبیرکلی حزب مردم استعفاء و پروفسور یحیی عدل بجای او دبیرکل حزب مردم گردید.

نوزدهم آذرماه سال 1339 مطابق با دهم دسامبر 1960 میلادی

فرمان تجدید انتخابات مجلس بیستم شورای ملی. در این انتخابات برخی از وزیران کابینه اقبال و گروهی از اعضای مستعفی انجمن‌های نظارت بر انتخابات نیز شرکت کردند. با وجود تغییر دولت هنوز هم بسیاری در سلامت انتخابات تشکیک می‌کردند. از آن جمله جبهه ملی بود که در روز 12 بهمن‌ ماه عده‌ای از رهبران آن در مجلس سنا متحصن شدند و تقاضا کردند آزادی و سلامت انتخابات تضمین شود. کریم سنجابی درباره آن تحصن که بالاجبار بیش از یک ماه به طول انجامید گفته بود:  در زمان حکومت مهندس شریف امامی شورای جبهه ملی تصمیم گرفت که به شیوه مبارزات زمان مرحوم دکتر مصدق تحصن برای آزادی انتخابات ترتیب بدهد. چون اکثریت اعضای شورا امیدی به شخص شاه نداشتند، قرار تحصن در ساختمان جدید سنا در خیابان سپه و مجاور دربار داده شد. او درباره ترکیب متحصنین گفته بود: تقریباً تمامی اعضای شورا مانند سید باقرخان کاظمی، دکتر صدیقی، دکتر آذر، مهندس حسیبی، مهندس زیرک‌زاده، ادیب برومند، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، دکتر خنجی، کشاورز، صدر، نصرت‌الله امینی، مهندس خلیلی، جهانگیر حق‌شناس، غنی‌زاده، علی‌اصغر پارسا، علی‌اشرف منوچهری، محمدرضا اقبال و کریم ایادی شرکت کردند ولی قرار شد من و دکتر بختیار در خارج بمانیم و با سازمان‌های دانشجویان و بازار در ارتباط و فعالیت و رابطه با متحصنین باشیم. در این مدت آقای اللهیار صالح به دعوت مردم کاشان برای شرکت در انتخابات به آن شهر رفته بود.

یک روز پس از آغاز تحصن سران جبهه ملی، دانشجویان دانشگاه تهران با تعطیل کلاس‌ها از دانشگاه خارج شده دست به تظاهرات به سوی مجلس سنا زده و همصدا با ملی‌گرایان خواستار برگزاری انتخابات آزاد شدند. این تظاهرات چند روز ادامه داشت و به تبع آن بازار نیز گاهی باز و گاهی بسته می‌شد. در جریان این اعتراضات عده زیادی از دانشجویان بازداشت شدند و دانشگاه نیز تعطیل شد. سنجابی درباره بازتاب این ماجرا‌ها در جمع متحصنین می‌گوید: «در یک روز تظاهرات بزرگی از ناحیه دانشگاه ترتیب داده شده بود و صفوف دانشجویان برای تقویت متحصنین رو به عمارت مجلس سنا حرکت می‌کرد، افواج پلیس به ما حمله آوردند و عده کثیری از جمله خود من و دکتر بختیار را مضروب و مجروح کردند. من و بختیار برای دادن گزارش به دیدار دوستان خود در مجلس سنا رفتیم که در آنجا وضع تحصن مبدل به زندان گردید و همه ما را در سالن بزرگی در کنار کتابخانه مجلس سنا گرد آوردند و درهای خروجی را بر روی ما بستند و ما را از رابطه با خارج محروم ساختند. بازداشت در مجلس سنا مدت یک ماه یا بیشتر به طول انجامید

همزمان با تحصن اعضای جبهه ملی رای‌گیری مجدد برای انتخابات مجلس بیستم انجام گرفت. در انتخابات زمستانی دوره بیستم با وجودی که شریف امامی سعی کرد عده‌ای چهره وجیه‌المله که مورد توجه مردم هستند به مجلس راه یابند ولی با سنگ‌اندازی شهربانی توفیقی نیافت، به ویژه آنکه وزیر کشور کابینه سپهبد مهدیقلی علوی مقدم به فرمان مستقیم شاه عضویت کابینه را پذیرفته بود و از دربار دستور می‌گرفت. با این حال باز چهره‌ای چون اللهیار صالح از کاشان به نمایندگی انتخاب شد. ارسلان خلعتبری و سید جعفر بهبهانی که در تهران مورد توجه مردم بودند سر از صندوق درآوردند و عبدالرحمن فرامرزی و رحمت‌الله مقدم نیز نماینده شدند. از وزرای سابق هم چند نفری انتخاب شدند که از آن جمله آقا جمال اخوی، دکتر عباس نفیسی، دکتر محمدعلی هدایتی و رضا جعفری بودند. از معاونین سابق نخست‌وزیر هم نام دکتر کیان و دکتر الموتی در میان منتخبین بود.

دوم اسفندماه سال 1339 مطابق با 21 فوریه 1961 میلادی

بیستمین دوره مجلس شورای ملی سرانجام پس از ماه‌ها درگیری و اعتراض گشایش یافت و شاه در پیام افتتاحیه، مجلس را به تهیه قانونی تازه برای برگزاری انتخابات دعوت کرد که با مکانیزه کردن قرائت آرا، امکان اشتباه را از بین ببرد. محمدرضا پهلوی در پیام خود تصریح کرده بود: از اقدامات اساسی که به مجلس شورای ملی پیشنهاد خواهد شد تهیه و تنظیم قانون جدیدی برای انتخابات است که با احتیاجات و مقتضیات امروزی و با پیشرفت جامعه ما مطابقت داشته باشد و با اتکا بدان بتوان انتخابات آینده کشور را بر اساسی که امروز معمول دنیای مترقی است انجام داد و در اخذ و قرائت آراء از کارت‌های انتخاباتی و ماشین‌های حساب استفاده کرد تا امکان اشتباهی نباشد. مجلس بیستم از‌‌ همان ابتدا محل بحث و جدال بود. دولت شریف امامی نیز از‌‌ همان نخستین روزهای تشکیل مجلس و فارغ شدن از انتخابات با معضلات و مشکلات جدی مواجه بود. هرچند به نظر می‌رسید برگزاری انتخابات مجدد فضا را آرام کرده باشد اما هنوز هم بسیاری بودند که این انتخابات را آزاد و عادلانه نمی‎دانستند.

چهارم اسفندماه  سال 1339 مطابق با 23 فوریه 1961 میلادی

تنها دو روز پس از برگزاری انتخابات مجدد، دانشجویان دانشگاه تهران به علت عدم رضایت از مسائل جاری سیاسی دست به اعتصاب و تظاهرات زدند. آنان ضمن دادن شعار علیه دکتر اقبال نخست‌وزیر سابق و رییس دانشگاه تهران و شریف امامی نخست‌وزیر وقت نسبت به انتخابات زمستانی مجلس شورای ملی اعتراض کردند. دقایقی از شروع تظاهرات گذشته بود که در اثر مداخله پلیس زد و خورد بین دانشجویان و گارد امنیتی آغاز شد. دانشجویان اتومبیل دکتر منوچهر اقبال را به آتش کشیدند و به قصد حمله به او نزدیک شدند، ولی اقبال توسط تنی چند از دوستان خود از دست دانشجویان نجات یافت و فرار کرد. در پی این واقعه گارد به دانشگاه یورش برد و دانشکده‌ها یکی پس از دیگری به تصرف نظامیان درآمدند. این موضوع بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهان داشت. دو روز بعد شورای دانشگاه اعلامیه‌ای داد و دانشگاه تهران را برای مدت نامعلومی تعطیل کرد.

چهاردهماسفندماه سال 1339 مطابق با پنجم مارس 1961 میلادی

انتخابات هیات رییسه مجلس انجام گرفت. در این انتخابات رضا حکمت (سردار فاخر) به ریاست و دکتر موسی عمید و عماد تربتی به نیابت ریاست انتخاب شدند. به روال رسم همیشه‌گی در بیستم اسفند ماه شریف امامی استعفای کابینه را تقدیم شاه کرد و مجدداً از طرف شاه مامور تشکیل کابینه شد. او بلافاصله کابینه جدید را به مجلس معرفی کرد و سه روز بعد رای اعتماد گرفت.

گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

پنجم فروردین سال 1335 مطابق با 25 مارس 1956 میلادی

استعفاء حسین علاء ازنخست وزیری ایران، که مورد پذیرش قرار نگرفت. طبق تحلیل دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت امور خارجه امریکا، محمدرضاشاه عادت داشت تنها کسانی را به صدارت برگمارد که به شخص او وفادار بودند. حسین علاء یک درباری وفادار بود، اقبال مدیری پرکار، شریف امامی مهندسی کارمند مسلک و علم دوست نزدیک و قدیمی شاه بود. منصور هم تکنوکراتی بلندپرواز بود و پس از مرگ منصور نیز هویدا سرکار آمد که کاردان اما بی‌جذبه بود با این حال نخست‌وزیری برای علاء 71 ساله با آن ضعف بنیه جسمی و شرایط خطیر مملکت کار آسانی نبود، چنانکه در روزهای پرجنجال آغاز نخست‌وزیری به پسرش فریدون گفته بود: به شرطی که آبرویم را نبرند، البته توانست دولتی بالنسبه باثبات را هدایت کند. بعد از جنگ جهانی دوم تا روی کار آمدن دولت رزم‌آرا، یعنی قریب به چهار سال کابینه‌ها هشت بار تغییر کردند و میانگین عمر هر کدام شش ماه و نیم بود، کابینه اول علاء فقط 46  روز دوام یافت، کابینه مصدق با همه پشتیبانی مردمی که داشت دو سال و سه ماه برقرار بود. کابینه زاهدی نیز که بعد از کودتا تشکیل شد با تمام قدرتی که داشت، یک سال و نیم دوام آورد. باید کابینه دوم علاء که ۲ سال دوام یافت را موفق‌تر از سایر کابینه‌ها دانست. البته منوچهر اقبال، جانشین علاء مدت سه سال و نیم در مقام نخست‌وزیری باقی ماند.

دردوران نخست وزیری حسین علاء بعضی اصلاحات و اقدامات در زمینه‌های فرهنگی، قضایی، عمرانی، اجتماعی و امنیتی به ثمر رسید. در زمینه فرهنگی پیشرفت‌های محسوسی انجام گرفت، از جمله تعلیمات اجباری درنوزده نقطه کشور، تحصیل رایگان در دانشگاه، اصلاحات در وزارت فرهنگ برای توسعه آموزش جدید و تجدیدنظر در برنامه آموزشی. اصلاحات همچنان در ثبت احوال و دادگستری نیز ادامه داشت، تصویب لایحه سازمان امنیت کشور از اقدامات این دوره بود. در مورد مسائل اجتماعی، مبارزه با گران‌فروشی، بی‌سوادی و زمین‌خواری آغاز شد. همچنین مبارزه با امتیاز و کشت تریاک و سرشماری ایران نیز در این دوره انجام گرفت. از قوانین مصوبه مهم این دوره، قانون استخدام کشوری و مساله بازنشستگی کارمندان دولت و لایحه برنامه هفت ساله عمران کشور بود. بعضی اقدامات عمرانی در این زمان آغاز شد، ولی بعد‌ها به بهره‌برداری رسید که از جمله آن ساختمان سد دژ، سد لار، سد کرج و عمران کشاورزی خوزستان بود.

در جوامع سنتی نظیر ایران که اساس قدرت بر پایه روابط شخصی قرار دارد، خاطرات رجال سیاسی از اهمیت به سزایی برخوردار است، افزون بر آن ارزش این خاطرات در آن است که خواننده را به درک روحیات و خلقیات رجال دوران قاجار یاری می‌دهد. بررسی خلقیات رجال از مبانی تاریخ‌نگاری روانی است که تاریخ‌نگاری این دوران ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته است. سراسر سیاست دوران پهلوی تحت تاثیرات شدید سیاست‌مداران دروان قاجار قرار داشت. در تمام پنجاه سال سلطنت خاندان پهلوی بر پایه گزارشات تاریخی، قدرت اجرائی یعنی صدرات و نخست‌وزیری اکثرا در دستان سیاست‌مدارانی قرار داشت که تبار قاجار داشتند.

بیستوسوم اسنفدماه سال 1335 مطابق با 14 مارس 1957 میلادی

تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت ایران. سازمان اطلاعات و امنیت کشور مشهور با سرواژه ساواک،سازمان اصلی امنیت داخلی واطلاعات خارجی ایران در دوران سلطنت محمدرضاشاه پهلوی بود، که در طی دورانی از جنگ سرد به مدت 22  سال نبض امنیت داخلی و اطلاعات خارجی ایران را در دست داشت. ساواک در کنار مبارزه با فعالیت‌های جاسوسی و نفوذی خارجی، در سرکوب عناصر ضد نظام سلطنتی فعالیت گسترده‌ای داشت. از میان یازده اداره ساواک، به‌طور مشخص اداره کل سوم ساواک، قدرت و اختیارات بسیاری در توقیف و بازجویی افراد داشت.

سه سال پس از کودتای 28 مرداد سازمان اطلاعات و امنیت کشوربا تصویب مجلس شورای ملی تأسیس و به‌عنوان یکی اززیرمجموعه‌های نخست‌وزیری تأسیس شد. اما فعالیت عملیاتی آن از دوران نخست‌وزیری منوچهر اقبال در واقع یکروزبعد از اعلام نخست‌وزیری منوچهر اقبال آغاز گردید. تا پیش از تأسیس ساواک، شهربانی و به‌طور مشخص اداره اطلاعات شهربانی مسئولیت برقراری امنیت کشور را برعهده داشت. قانون تأسیس ساواک دارای سه ماده اصلی بود، که عبارت بود: ساواک وابسته به نخست‌وزیری است، رئیس آن را شاه منصوب می‌کند و عنوان معاونت نخست‌وزیر را دارا است. دوم: وظیفه ساواک کسب اطلاعات لازم برای حفظ امنیت ملی، کشف جاسوسی، مقابله با ناقضان قوانین ضد سلطنت و ضد مبارزه مسلحانه، مرتکبان جرائم نظامی و عاملان سوءقصد به جان شاه و ولیعهد است. و سوم مأموران ساواک در جرائم مربوط به آن‌ها جز ضابطان قضایی به‌شمار می‌روند و طبق سیستم دادگاه‌های نظامی که برای رسیدگی به جرائم سیاسی برپا شده عمل می‌کنند. از سال 1342 بخش‌هایی تخصصی تشکیل و چارت سازمانی آن توسعه یافت، به‌طوری‌که از 5300 افسر تمام‌وقت و تعداد بسیار نامعلومی از خبرچینان پاره‌وقت تشکیل شد. در سال 1974  روزنامه نیوزویک مدعی شد که تا حدود سه میلیون نفر از ایرانیان به نحوی به عنوان خبرچین با ساواک همکاری می‌کنند. ساواک هم‌چنین با تأسیس اداره کل ضد جاسوسی، به مبارزه با فعالیت‌های جاسوسی و نفوذی بیگانگان در ایران مشغول شد.

چهاردهم فرورین سال 1336 مطابق با سوم آوریل 1957 میلادی

استعفای حسین علاء نخست‌وزیر ایران. و انتخاب منوچهر اقبال به جای او. یکروز بعداز علاء منوچهر اقبال به جای او نخست‌وزیر ایران شد. دکتر اقبال در جوانی در حزب اراده ملی سیدضیا و حزب دموکرات قوام‌السلطنه عضو شده بود، و کار سیاسی خود را در سال 1321 با معاونت وزارت بهداری در کابینه اول قوام آغاز کرد. در شهریور1323 در کابینه محمد ساعد کفیل وزارت بهداری شد و در دولت دوم قوام به وزارت بهداری و وزارت پست و تلگراف رسید. منوچهر اقبال در دولت عبدالحسین هژیر وزیر فرهنگ شد و به عنوان رئیس سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی نفوذ خود را گسترده ساخت. اقبال در سمت وزیر فرهنگ دولت هژیر به اقداماتی دست زد که برای وی شهرت مثبتی درپی نداشت. مهمترین این اقدامات، پیگیری تز سیاست را از فرهنگ جدا کنید به منظور سیاست زدایی از مدارس و دانشگاه‌ها بود.

  منوچهر اقبال در دولت دوم محمد ساعد ابتدا وزیر راه شد و مدت کوتاهی وزیر بهداری و سرپرست وزارت کشور گردید، در 21 اسفند به وزارت کشور رسید. اوج شهرت وی زمانی بود که به بهانه ترور نافرجام شاه در15 بهمن 1327اجرای یک سلسله اقدامات سرکوبگرانه از جمله توقیف و تبعید آخوند کاشانی و انحلال برخی احزاب و توقیف جراید را به مجلس پانزدهم اعلام داشت. منوچهر اقبال در دولت رجبعلی منصور نیز به عنوان وزیر راه حضور داشت. با تشکیل دولت توسط رزم آرا، اقبال به کابینه راه نیافت و توسط شاه به عنوان استاندار آذربایجان راهی این خطه شد. در دوران دولت مصدق، اقبال متصدی شغلی نبود و تنها در دانشگاه تدریس می‌کرد. او مدتی بعد درسال 1331 عازم اروپا شد و در این زمانی بود که برخی مجامع فرهنگی غرب با اهداف سیاسی عالی‌ترین نشانهای علمی خود را منجمله دکترای افتخاری حقوق از کالج لافایت و دکترای افتخاری از دانشگاه پنسیلوانیا درسال 1956  و درجه دکتری از دانشگاه پاریس در 1959 به اقبال دادند و وی به عضویت فرهنگستان پزشکی فرانسه درآمد. او در این سفر به عضویت فراماسونری نیز درآمد. پس از کودتای 28 مرداد منوچهر اقبال به تهران بازگشت، به دستور شاه سناتور شد و در 18 دی ماه سال 1333  ریاست دانشگاه تهران را به عهده گرفت. وی در12 خرداد 1335  وزیر دربار شد. اوج موفقیت اقبال از این زمان بود. اقبال در سمت وزارت دربار، دختر خود مریم را به عقد پسر اشرف پهلوی، شهریار شفق درآورد.

بیستوششم اردیبهشت 1336 مطابق با 16 می سال 1957 میلادی

تاسیس حزب مردم به رهبری اسدالله علم.  حزب مردم یک حزب سیاسی لیبرال در زمان حکومت پهلوی بود. این حزب یکی از دو حزب بزرگی بود که در ظاهر تلاش می‌کردند نظام دو حزبی را به فرمان محمدرضا پهلوی در ایران به نمایش بگذارند. رقیب حزب مردم، حزب حاکم ایران نوین و پیش از آن حزب مِلّیون بود. پس از فرمان تشکیل نظام تک‌حزبی، حزب مردم در تنها حزب قانونی موجود یعنی حزب رستاخیز ادغام شد. بنا بر گفته‌ی یرواند آبراهامیان، احزاب مردم و ایران نوین در چشم مردم ایران به ترتیب حزب چشم قربان و حزب بله قربان دیده می‌شدند، چون اعضای آن‌ها در مجالس به محمدرضا پهلوی و ساواک وابسته بودند.

اول دیماه سال 1336 مطابق با 22 دسامبر 1957 میلادی

اعلام موجودیت حزب ملیون توسط منوچهر اقبال. محمدرضاشاه در مورد اقدام برای ايجاد دو حزب دولتی در كتاب مأموريت برای وطنم نوشته بود: چون شاه مشروطه هستم دليلي نمی‌بينم كه مشوق تشكيل احزاب نباشم و مانند ديكتاتورها تنها از حزب دست نشانده خود پشتيباني نمايم. حال كه اوضاع سياسی كشور ما ثبات یافته و مبانی اقتصاد ما پس از دوره­ی ركود مصدق مستحكم گرديده است، خود من علاقه وافری نشان دادم و اقدام به ايجاد دو حزب مردم و مليون نمودم. حزب مليون حزب محافظه­كار است و حزب مردم بايد نقش چپ را بازی كند.

رسميت حزب ملیون با حضور 69 نماينده­ی مجلسين شورای ملی و سنا در محل كاخ وزارت امورخارجه به دعوت اقبال و توسط وی انجام شد. دكتراقبال با اين كه در آغاز نخست­وزيري خود در مجلس گفته بود كه قصد تشكيل حزب را ندارد، ولی چون سردارفاخر حكمت رئيس شورای ملی حاضر به تشكيل اين حزب نشد خود حاضر شد كه رهبری حزب را به جای سردارفاخر قبول كند.

بیستوسوم تیرماه سال 1337 مطابق با 14 جولای 1958 میلادی

کودتا در عراق. جلسات پیمان بغداد مرتباً هرماه یکبار در پایتخت های یکی از کشورهای عضو تشکیل می‌گردید. روز 23 تیرماه 1337 درحالی که رهبران و وزیران امورخارجه ایران، ترکیه، پاکستان، آمریکا، و انگلستان منتظر ملک فیصل پادشاه عراق و نوری السعید نخست وزیر ان کشور بودند، گروهی از افسران آزاد عراق به رهبری ژنرال عبدالکریم قاسم کودتای نظامی درعراق صورت دادند، که در نتیجه ملک فیصل و ملک عبدالله و نوری السعید و عده ای از مقامات آن کشور را به وضع فجیعی به قتل رساندند، و زمام امور را به دست گرفتند. این کودتا در بین اعضاء پیمان بغداد ترس و وحشت زیادی ایجاد کرد و بیش از همه اسکندرمیرزا رئیس جمهور پاکستان و محمدرضا پهلوی به وحشت افتادند ولی ایران و سایرکشورهای عضو پیمان، رژیم جدید عراق را به رسمیت شناختند. ولی عراق از پیمان تدافعی خارج شد و پیمان بغداد به پیمان مرکزی یا پیمان سنتو تغییر نام داد.

بیستونهم دیماه سال 1337 مطابق با 19 ژانویه 1959 میلادی

دست‌نویس معاهده‌ی ایران و شوروی در تهران تحویل سفیر شوروی گردید، و دولت ایران خواستار پاسخ هرچه سریع‌تر دولت شوروی شد. شوروی که مشتاق امضای چنین معاهده‌ای بود، بلافاصله هیات بلندپایه‌ای به تهران فرستاد. این هیات در تهران با شاه، نخست‌وزیر و وزیرامور خارجه ملاقات کردند. گمان روس‌ها این بود که امضای قرارداد قریب‌الوقوع است. درحالی‌که هیات شوروی بطوری کاملا محرمانه در تهران به سرمی‌برد، دنیس رایت سفیرانگلیس در ترکیه برای ماموریتی مهم به ایران آمده بود. در تهران با دوست دیرین‌اش حسین علاء مذاکره کرده بود و متوجه شده بود که شاه مشغول لاسیدن با شوروی است. این اتفاق کاملا محرمانه از منبعی غیرقابل انکار که احتمالا دستگاه شنود در دفتر شاه بود برای انگلیس روشن شده بود و انگلیس از حضور هیات شوروی در ایران اطلاع داشت.

نهم بهمن ماه سال 1337 مطابق با 29 ژانویه 1959 میلادی

حضور دانیس رایت نماینده‌ انگلیس در دفترکار شاه در کاخ سلطنتی. شاه جلسه را با طرح شکایت خود در مورد پیمان بغداد آغاز کرد. از این واقعیت شکایت کرد که به اندازه کافی از غرب کمک مالی دریافت نکرده. شاه به دانیس رایت گفته بود: شما با من بیشتر بسان زنی که نشانده‌ای نه همسر خود رفتار می‌کنید و رایت در جوابش گفته بود: اگر زن نشانده درست رفتار کند چه بسا که پالتوی پوشست بعنوان هدیه دریافت کند. او از شاه تمنا کرد که از امضای قرارداد با روس‌ها منصرف شود، و ادامه داد پیش‌بینی می‌کنم که اگر شما به امضای این قرارداد با شوروی پافشاری کنید در نتیجه تاج و تخت خود را از دست خواهید داد. به فاصله‌ی 48 ساعت بعد از ملاقات دنیس رایت با شاه، سفیر انگلیس در ایران و همچنین وزیر دفاع انگلیس به دیدارشاه شافتند و هدف هر دو تفهیم این نکته به شاه بود که هرگونه اقدامی در جهت امضای قرارداد با شوروی، پیامدهای جدی برای او و سلطنتش به همراه خواهد داشت.

یکی دو روز بعد از دیدار مقامات انگلیسی با شاه نوبت آمریکائی بود که با شاه ملاقات کنند، و نگرانی جدی خود در باب قرارداد با شوروی را به اطلاعش برسانند. دولت آیزنهاور کماکان معتقد به سیاست چماق و هویج در برابر ایران بود. بخشی از چماق به قول آلن دالس رئیس سازمان سیا در آن زمان تهدید شاه به از سرگرفته شدن آشوب‌های عشایر بود. دالس در جلسه شورای امنیت ملی آمریکا رساند که دوتن از برادران قشقائی در شرایط فعلی در آمریکا بسر می‌برند و هردو اظهار آماده‌گی کرده اند به ایران برگردند و در جهت تضعیف شاه بکوشند.

بیستوپنجم بهمن ماه سال 1337 مطابق با 14 فوریه 1959 میلادی

نوشتن نامه شاه به آیزنهاور رئیس‌جمهور وقت آمریکا. هیات بلند پایه‌ی شوروی دست خالی به مسکو بازگشت. به محض بازگشت این هیئت به مسکو دستگاه تبلیغاتی شوروی کارزاری گسترده و بی‌سابقه‌ای علیه شاه ایران و سیاست‌های ارتجاعی‌اش آغاز کرد. دپیلمات‌های غربی در تهران معتقد بودند خروشچف هرگز شاه را نخواهد بخشید. می‌گفتند: از روزی که مذاکرات با شاه به شکست انجامید، هدف اصلی شوروی در ایران چیزی جز سرنگونی رژیم شاه نبوده است. این حدس و گمان چندان هم اغراق‌آمیز نبود. به گفته‌ی رئیس دفتر کا گ ب در تهران خروشچف آنقدر از دست شاه عصبانی شده بود که دستور قتلش را صادر کرده بود. ما هم فرمان رئیس دولت شوروی را اطاعت کردیم و اقدامات لازم برای تحققش را فراهم آوردیم، اما طرح ترور شاه ناکام ماند.

 

 

گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

شانزدهم فروردین سال 1334 مطابق با ششم آوریل 1955 میلادی

فضل‌الله زاهدی از سمت نخست وزیری استعفاء کرد. افزایش اقتدار زاهدی که از حمایت آمریکا نیز برخوردار بود، شاه را نگران کرده بود. در نتیجه شاه پس از سفری به آمریکا در اسفندماه 1333  توانست موافقت آیزنهاور، رییس‌جمهور آمریکا را برای تغییر دولت در ایران جلب کند. از این رو در فروردین 1334 با اشاره شاه امیراسدالله علم، زاهدی را برای استعفا تحت فشار گذاشت. زاهدی ابتدا اصرار علم را جدی نگرفت اما هنگامی‌ که اردشیر زاهدی، پسرش پیغام سفیر آمریکا در تهران مبنی بر ضرورت کناره‌گیری از نخست‌وزیری را نزد او آورد تسلیم شد و پس از بیست ماه، از کار کناره ‌گرفت.

هیجدهم فروردین سال 1334 مطابق هشتم آوریل 1955 میلادی

آغاز نخست وزیری حسین علاء. پس از برکناری زاهدی، حسین علاء دوباره برای نخست‌وزیری انتخاب شد. در آبان‌ماه سال 1304  در هنگام تصویب ماده واحده انقراض دودمان قاجار و خلع احمدشاه توسط نمایندگان پنجمین دوره مجلس شورای ملی، حسین علاء به همراه حسن تقی‌زاده، محمد مصدق، و یحیی دولت‌آبادی در مخالفت علنی با انقراض قاجاریه در مجلس نطق کردند. علاء در انتخاب دوره ششم مجلس شورای ملی به مجلس راه نیافت و مدتی بیکار بود تا اینکه در سال 1306 در دولت مستوفی الممالک به وزارت فواید عامه رسید و در مهرماه همین سال وزیرمختار ایران در فرانسه شد. مأموریت علاء در پاریس سه سال به طول انجامید و در بازگشت از آنجا به ریاست هیئت مدیره بانک ملی ایران گماشته شد. سمت‌های بعدی وی تا سال 1321 به‌ترتیب عبارت بودند از رئیس اداره کل تجارت، وزیر بازرگانی و مدیر کل بانک ملی بود و سرانجام در سال 1321 پس از مرگ فروغی، وزیر دربار شد. علاء در شهریورماه 1324 در شرایطی بحرانی که در پی بروز اغتشاش در آذربایجان و خودداری دولت شوروی از تخلیه ایران به وجود آمده بود با سمت سفیرکبیر ایران راهی واشینگتن شد. او در جلسات شورای امنیت سازمان ملل متحد از حقوق ایران دفاع کرد. وی همچنین طرح شکایت ایران را بدون توجه به نظر نخست‌وزیر وقت قوام السلطنه به موقع اجرا کرد و در قبولاندن حقانیت ایران نقش مؤثری داشت.

علاء پس از بازگشت به ایران وزیر دربار و بعد از کشته شدن رزم‌آرا، دراسفند سال 1329 به سمت نخست‌وزیر ایران برگزیده شد و تا اردیبهشت سال 1330  که استعفا داد عهده‌دار این سمت بود. علاء بعد از استعفا از مقام نخست‌وزیری به وزارت دربار بازگشت و در قسمت اعظم زمامداری دکتر مصدق، یعنی نزدیک به دو سال در این سمت ماند و در این مدت تنها رابط شاه با مصدق بود زیرا مصدق در تمام مدت نخست‌وزیری‌اش بیش از پنج تا شش بار با شاه ملاقات نکرد و پیغام‌های آن‌ها بین یکدیگر فقط از طریق علاء رد و بدل می‌شد. علاء در اوایل حکومت مصدق از طرفداران جدی او بود اما از اواخر 1331  به‌تدریج تغییر عقیده داد و گزارش‌های مربوط به سه‌ماهه پایانی سال 1331  از تماس مستمر او با مخالفان مصدق به خصوص آخوند کاشانی حکایت می‌کند. علاء با آنکه روابط نزدیک و صمیمانه‌ای با دکتر مصدق داشت در پی بروز اختلاف بین دربار و دولت و به دنبال نطق تند دکتر مصدق در خصوص دخالت‌های شاه در امور حکومت در فروردین سال 1332  از وزارت دربار استعفا کرد اما بعد از برکناری فضل‌الله دوباره به این مقام گماشته شد.

 حسین علاء در نخستین ماه صدارت خود مذاکرات چند ساله ایران و شوروی در زمینه اختلافات مالی پی‌گیری و به نتیجه رسانید. قرار شد یازده تُن طلای امانتی ایران نزد شوروی پس‌ داده‌شود. همچنین تعیین حدود و علامت‌گذاری مرز ایران و شوروی پایان یافت. در این دوره روابط ایران و شوروی بهبود یافت و شوروی از شاه برای بازدید از این کشور دعوت به عمل آورد.

سیویکم خردادماه سال 1334 مطابق با 22 ژوئن 1955 میلادی

سفر محمد رضاشاه به شوروی. اما بعد از پیوستن ایران به پیمان بغداد که اصلا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم و شوروی تأسیس شده بود رابطه دو کشور وارد مرحله تشنج‌آمیزی گردید، و این اقدام ایران با اعتراض شوروی مواجه گردید، بطوری‌که روزنامه‌های شوروی مقالاتی علیه ایران منتشر کردند، که حتا این انتقادات از ایران منجر به ناسزاگوئی گردیده بود. شوروی از وجود یک کشور نزدیک به آمریکا در مرزهای خود در هراس بود و از این که در بحبوحه جنگ سرد کشوری مثل ایران پایگاه نظامی آمریکا شود می‌ترسید، اما ایران این پیمان را یک پیمان دفاعی دانسته و تأکید داشت که تهدیدی برای امنیت شوروی نیست. در نهایت شوروی از ایران یک تعهدنامه گرفت که به موجب آن ایران تعهد داد که به پایگاه موشکی بر ضد شوروی تبدیل نخواهد شد و بعد از آن بود که مناسبات دو کشور رو به بهبودی نهاد. و در ادامه این روابط شاه ایران به شوروی سفر کرد. سفرشاه به مسکو تنش سیاسی میان دو کشور را زدود و فصل تازه‌ای در روابط دو کشور را گشود. شاه طی مذاکراتی در مسکواعلام کرد تا زمانی‌که که کسی صلح و آرامش ایران را تهدید نکند، خاک ایران برای تعرض و تهاجم به کشور دیگری مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. این سفر باعث گشوده شدن فصل جدیدی از روابط اقتصادی و بازرگانی میان دوکشور گردید.  دعوت ازشاه برای سفر به شوروی از سوی هیات رئیسه شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آغاز شد و این سفر تا 12  تیرماه‌‌ همان سال به طول انجامید.

هیجدهم مهرماه سال 1334 مطابق با یازدهم اکتبر 1955 میلادی

پیوستن ایران به پیمان بغداد. این پیمان درسال 1955 میلادی ابتدا بین ترکیه و عراق امضاء شده بود، که ایران، پاکستان و انگلستان بعدا به آن پیوستند. این پیمان به ابتکار جان فاستردالس وزیر امور خارجه وقت آمریکا منعقد گردیده بود شامل یک مقدمه، هشت ماده و دو نامه‌ی تفسیری بود که تعهد متقابلی را برای کشورهای هم‌پیمان ایجاد می‌کرد، بطوری‌که هرکشوری مورد حمله واقع شود سایر دول عضو باید به کمک کشور مورد حمله بشتابند.

بیستوپنجم آبان ماه سال 1334 مطابق با 17 نوامبر 1955 میلادی

ترور نافرجام حسین علاء نخست وزیر توسط مظفر ذوالقدر از اعضاء گروه تروریستی فدائیان اسلام. نواب صفوی و تعداد دیگری از اعضای این گروه تروریستی اسلامی پس از ترور ناموفق حسین علاء دستگیر شدند. دلیل این ترور پذیرش عضویت در پیمان بغداد از سوی دولت حسین علاء اعلام گردیده است. برخی از اعضای سابق این گروه، پس از قتل حسنعلی منصور نخست‌وزیر دیگر کشور نقش حمایتی ایفاء نمودند. بسیاری از اطرافیان روح‌الله خمینی در انقلاب سال 1357  نیز در گذشته عضو فدائیان اسلام بودند. برخی از پژوهشگران از جمله زرین‌کوب، نیکی کدی، فرهاد کاظمی و رامین جهانبگلو از این گروه به عنوان یک گروه تروریستی یا گروهی که از روش‌های تروریستی استفاده می‌کرده‌است، یاد کرده‌اند. رسول جعفریان تاریخ‌نگار و روحانی ایرانی معتقد است که فدائیان اسلام از بنیاد فقه بی‌اطلاع بودند و برنامه فدائیان یک برنامه منبری و اجتماعی و سیاسی بدون مبانی بود. به نظر جعفریان ترور از نظر فدائیان اسلام را باید به عنوان یک ابزار برای پیشرفت مقاصدشان تعریف کرد.

بیستونهم آبانماه سال 1334 مطابق با 21 نوامبر سال 1955 میلادی

کنفرانس کشورهای عضو پیمان بغداد با شرکت نخست‌وزیران ایران، ترکیه، عراق، پاکستان، انگلستان و وزیر خارجه آمریکا در بغداد به ریاست نوری سعید نخست‌وزیر عراق افتتاح شد.کشورهای ایران، عراق، ترکیه، پاکستان و انگلستان در سال 1955 میلادی شمسی با انعقاد پیمانی هشت ماده‌ای که به پیمان بغداد معروف شد در یک اتحادیه نظامی منطقه‌ای وارد شدند. هدف از انعقاد پیمان بغداد که به ابتکار آنتونی ایدن و آیزنهاور، وزرای خارجه‌ وقت بریتانیا و آمریکا بنیان گرفته بود، ایجاد کمربندی دفاعی و امنیتی بر ضد توسعه‌طلبی‌های اتحاد جماهیر شوروی و سرانجام حفاظت از ذخایر نفت و گاز منطقه‌ خلیج فارس و جلوگیری از گسترش اندیشه کمونیسم در میان کشورهای نفت‌خیز منطقه بود. این پیمان قرار بود مکمل پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در اروپا باشد. این پیمان در ابتدا میان عراق، ترکیه و با توافق نوری سعید، نخست‌وزیر عراق و عدنان مندرس، نخست‌وزیر ترکیه و با حمایت انگلستان منعقد شد. به فاصله کمی از این توافقات ایران، پاکستان و انگلستان به طور رسمی در بغداد به آن ملحق شدند و این پیمان به نام پیمان بغداد به ثبت رسید. آمریکا گرچه بخش اعظم کمک لجستیکی و مالی پیمان بغداد را به عهده داشت، اما به دلیل اجتناب از رویارویی مستقیم با شوروی هیچ گاه به طور رسمی به آن نپیوست. دلیل ترور ناموفق حسین علاء نخست وزیر ایران توسط گروه تروریستی فدائیان اسلام هم قبول عضویت این پیمان توسط دولت حسین علاء بود.

هیجدهم دیماه سال 1334 مطابق با نهم ژانویه 1956 میلادی

براساس اعترافات نواب صفوی در بازجوئی ها تعداد از شحصیت‌های سیاسی در رابطه با ترورهای گروه تروریستی فدائیان اسلامی بازداشت شدند. شخصیت‌های سیاسی که نواب صفوی علیه آنان اقرارهایی کرده بود عبارت بودند ازدکتر مظفر بقایی، علی زُهَری، دکتر شایگان، محمود نریمان، حسین مکی و عبدالقدیر آزاد که بازداشت شدند و بازپرسی‌هایی در زمینه این اقرارها و در حقیقت ادعاهای نواب صفوی از آنان انجام شد، ولی همگی آنان ادعای اینکه در جلسه‌ای پیش از قتل رزم‌آرا در خانه‌ای که نواب در آنجا بوده است حضور یافته و خواستار قتل نخست‌وزیر وقت شده باشند را تکذیب و مردود اعلام کردند. برای نمونه دکتر بقایی در بخشی از این بازپرسی گفته بود:  اما در خصوص ملاقات با آقای نواب صفوی قبل از کشته شدن رزم‌آرا، شدیداً و صراحتاً تکذیب می‌کنم. آخوند کاشانی نیز بازداشت و در سلول مجاور محمد مصدق در لشکر زرهی تهران محبوس شد.

بیستوهفتم دیماه سال 1334 مطابق 18 ژانویه 1956 میلادی

اعدام نواب صفوی به همراه سه نفر از همدستانش. گروه تروریستی فداییان اسلام در اعتراض به پیوستن ایران به پیمان بغداد، حسین علاء نخست‌وزیر وقت را در آستانه سفر به بغداد جهت شرکت در اجلاس این پیمان در توسط مظفر ذوالقدر ترور کردند، اما وی جان سالم به در برد و ضارب دستگیر شد و به دنبال آن نواب صفوی و دیگر اعضای مؤثر فدائیان در اول آذر آن سال بازداشت گردیدند. آنان تحت شکنجه‌های شدید قرار گرفتند و در دی همان سال در دادگاهی نظامی محاکمه شدند. سرانجام پس از چند جلسه دادگاه، نواب صفوی به همراه مظفر ذوالقدر، خلیل طهماسبی و محمد واحدی به اعدام محکوم شد. حکم دادگاه در بامداد روز فوق به اجرا درآمد. پیکر آنها را پس از مرگ ابتدا در مسگرآباد تهران به خاک سپردند. اما بعداً با اجازه مرعشی نجفی و با اقامه مجدد نماز میت توسط او به قم منتقل و در قبرستان وادی‌السلام این شهر خاکسپاری شد.

نواب صفوی طلبه، بنیان‌گذار و رهبر تشکیلات بنیادگرا و تروریستی فدائیان اسلام بود که بر طبق بسیاری از منابع به اقدامات تروریستی دست می‌زد و از پیشتازان مبارزات مسلحانه اسلامی بود. او در ترور هژیر و رزم آرا و حسین علاء و احمد کسروی نقش داشت. وی در سال 1329 کتابی بنام راهنمای حقایق را به چاپ رساند که در آن یک حکومت اسلامی ترسیم شده بود. این کتاب به اعتقاد برخی محققان سلف نظریه جمهوری اسلامی بود. وی از افرادی بود که بر روی افکار علی خامنه‌ای و علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی تأثیر گذاشته بود.

بیستوسوم اسفندماه 1334 مطابق با 14 مارس 1956 میلادی

دادسرای عمومی تهران آخوند کاشانی را به قید عدم خروج از حوزه قضایی تهران آزاد کرد. و نهایتا قرار منع پیگرد آخوند کاشانی و دیگر شخصیت‌های سیاسی متهمان این پرونده را صادر کردند.

گاهشمار اتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

سوم آذرماه سال 1332 مطابق با 24 نوامبر 1953 میلادی

دنیس رایت، دیپلمات انگلیسی برای باز گشودن سفارت این کشور در تهران با 14 دیپلمات و کارمند وارد تهران شد. در همین روز عبدالله انتظام وزیر امور خارجه اعلام داشت: ایران مایل به تجدید مناسبات با انگلستان است به شرط اینکه انگلستان خودش را با نظریات ایران در باره مسئله تطبیق بدهد و این مسئله را با روحیه انصاف و احترام متقابل تلقی کند.  یازده روز بعد اعلامیه دو دولت مبنی بر تجدید مناسبات سیاسی انتشار یافت. در بیانیه‌ای که از سوی دولت زاهدی انتشار یافت آمده است: دولتین انگلیس و ایران تصمیم گرفته اند روابط سیاسی برقرار سازند و هر یک به زودی سفیر به کشور دیگر اعزام دارند. سپس در نزدیکترین موقعی که مورد موافقت طرفین باشد، در باب حل اختلافات مربوط به نفت، که اخیرا موجب تیرگی روابط بین آنها شده باشد شروع به مذاکرات کنند و به این طریق دوستی دیرینه خود را محکم سازند.

شانزدهم آذرماه سال 1332 مطابق با هفتم دسامبر 1953 میلادی

روز دانشجو. بعد کودتای 28 مرداد و بازگشت شاه به قدرت سازمانهای سیاسی تشکیل دهنده جبهه ملی برای دوره کوتاهی در یک ائتلاف ضعیف تحت نام نهضت مقاومت ملی به مقاومت سیاسی دست زدند و تظاهرات‌ها و اعتصابهای پراکنده‌ای در پاییز همان سال در دانشگاه تهران و همچنین بازار، در اعتراض به محاکمه مصدق برگزار شد. چند هفته پس از این وقایع وقتی از سوی دولت کودتا اعلام شد که روابط ایران و بریتانیا که در زمان نخست‌وزیری مصدق قطع شده بود از سر گرفته خواهد شد و ریچارد نیکسون نایب ریاست جمهوری وقت آمریکا برای دیدار رسمی به ایران خواهد آمد. این موضوع بهانه لازم برای اعتراضات را فراهم کرد. لذا در روز فوق به سفارش نهضت مقاومت ملی، دانشجویان فعال به سخنرانی در کلاسها پرداختند و ناآرامی تمامی محوطه دانشگاه تهران را فرا گرفت. دولت وقت برای پیشگیری از هرگونه اقدام بعدی تصمیم به سرکوب اعتراضات گرفت. سربازان و نیروهای ویژه ارتشی پس از هجوم به دانشگاه به کلاسهای درس حمله کرده و صدها دانشجو را بازداشت و زخمی نمودند. نیروهای امنیتی در دانشکده فنی، اقدام به شلیک تیر کردند که موجب مرگ سه دانشجوی این دانشکده به نامهای احمد قندچی، مهدی شریعت‌رضوی و مصطفی بزرگ‌نیا شد. فردای آن روز نیکسون به ایران آمد و دکترای افتخاری در رشته حقوق را در دانشگاه تهران که در اشغال مشهود نیروهای نظامی بود دریافت کرد.

حمله نیروهای مسلح دولت کودتا به دانشگاه نمایانگر واکنش این دولت به فعالیتهای دانشجویی بود و به دنبال آن سرکوب نظام‌مند تمامی اشکال دیگر مخالفتها روی داد. لذا این روز توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور که مرکز اجتماع و مباحثه مخالفان حکومت پهلوی در خارج از ایران بود روز دانشجو نامیده شد. دانشجویان پس از آن هر سال در این روز اعتصابهای دانشجویی به راه می‌انداختند و در واقع 16  آذرماه به معیار خوبی برای ارزیابی میزان نفرت از حکومت استبدادی و توانایی و نفوذ مخالفان در بین روشنفکران تبدیل شد. این روز از آنزمان همچنان از اهمیت تاریخی برجسته‌ای در ایران برخوردار بوده‌است. هر ساله در ایران این روز گرامی داشته می‌شود و دانشجویان دیدگاه‌های سیاسی خود را مطرح می‌کنند.

نوزدهم فروردین سال 1333 مطابق با هشتم آوریل 1954 میلادی

آغاز دادگاه تجدید نظرمصدق. این دادگاه هم همانند دادگاه بدوی محلی بود برای اینکه مصدق علیه سیاستهای دولت بریتانیا در ایران و تلاش‌هایش برای ملی کردن نفت سخن بگوید. وقتی حکم دادگاه بدوی در دادگاه تجدیدنظر تایید شد، مصدق اعتراضش را تسلیم دیوان عالی کشور کرد که بررسی آن بی‌نتیجه ماند. پافشاری مصدق بر مواد قانونی و تلاش حقوقی او برای اثبات بی‌گناهی‌اش در حالی رخ داد که در نگاه برخی مورخین چون مجید تفرشی، دفاع اوعلاوه بر بار حقوقی جنبه‌های سیاسی بسیاری نیز داشت. تفرشی معتقد است: دفاع مصدق از بعد حقوقی، در بسیاری موارد درست بود و در بسیاری موارد هم اشکال داشت. شما الان که محاکمات مصدق در دادگاه اول، دادگاه تجدیدنظر و دادگاه فرجام را می‌خوانید، در بسیاری از موارد به جای اینکه دفاع باشد انگار مصدق در حال سخنرانی در پارلمان یا در شورای امنیت است، یک دعوا و تئاتر سیاسی بود.

بیستودوم فروردین سال 1333 مطابق با یازدهم آوریل 1954 میلادی

ازسرگیری مذاکرات نفت با انگلیس. بعداز کودتای 28 مرداد در دوران نخست‌وزیر جدید ایران فضل‌الله زاهدی شرایطی به وجود آمد تا روابط با دولت انگلیس که در زمان مصدق قطع شده بود از سر گرفته شود. مذاکرات نفت با سرپرستی وزیر اقتصاد و دارایی کابینه‌ی زاهدی که در میان سیاسیون ایران به کابینه‌ی کودتا معروف شده بود، دکتر علی امینی آغاز شد که منجر به عقد قرارداد کنسرسیوم یا قرارداد امینی – پیج گردید. دکتر علی امینی وزیر دارایی پیشین دولت مصدق نیز بود. محمد درخشش نماینده تهران در دوره هجدهم مجلس شورای ملی در مخالفت با عقد قرارداد کنسرسیوم سخنرانی کرد. بر اساس قرارداد جدید اگرچه ملی شدن نفت و صنایع نفت ایران مورد پذیرش طرفهای خارجی قرار گرفت ولی دولت ایران تضمین ‌کرده بود تا 25 سال نفت تولیدی را به شرکت‌های عضو کنسرسیوم متشکل از شرکت‌های آمریکایی، انگلیسی، هلندی و فرانسوی بفروشد.

بیستویکم مردادماه 1333 مطابق با 12 اگوست 1954 میلادی

اداره اطلاعات شهربانی بعد از وقایع 28 مرداد و بازگشت شاه به ایران به شدت به دنبال اعضای مخفی سازمان افسران حزب توده بود. یرواند آبراهامیان، مورخ ساکن نیویورک می‌گوید بر اساس آنچه در نوشته‌های دونالد ویلبر، از ماموران CIA و از طراحان عملیات تی‌پی آژاکس، اسم رمز عملیات کودتا آمده، یکی از نخستین بخش‌های مهم نقشه CIA برای فردای کودتای 28 مرداد سرکوب حزب توده بود. او همچنین می‌افزاید: سرکوب اصلی که توسط پلیس و ارتش رخ داد علیه حزب توده بود. در واقع آنها تشکیلات حزب توده را به کلی از بین بردن CIA  هم به شکل قابل توجهی کمک کرد. آنها حتی فهرستی از کسانی را که باید دستگیر شوند پیش از کودتا در دست داشتند. در گزارش ویلبر هم آمده بود که بلافاصله بعد از کودتا باید رفت سراغ این افراد که نام‌ها و آدرس‌هایشان را در اختیار داشتند.

در تاریخ 21 مرداد به‌طور اتفاقی ستوان ابوالحسن عباسی، یکی از همکاران خسرو روزبه، رئیس دفتر اطلاعات حزب توده را دستگیرشده بود. او سه دفترچه پر از فرمول‌های ریاضی با خود داشت. کمی بعد رمزگشائی شد که این یادداشت‌ها حاوی رمزی‌ست که نام همه اعضای سازمان مخفی افسران را در خود دارد. محور مرکزی فعالیت روزبه و یارانش در این زمان گسترش سازمان افسران آزادیخواه در درون ارتش بود. علاوه بر این او در مقام مسؤولیت شعبه‌ی اطلاعات کل حزب توده ایران و شعبه‌ی اطلاعات تشکیلات افسران آزادی‌خواه ایران در واقع به مثابه‌ی چشم و گوش حزب توده بود، که در دوران حکومت مصدق تعداد اعضای آن به 600  تن رسیده بود. روزبه که در بازپرسی‌های اولیه خود را مهندس معرفی کرده بود قبل از آن که شناخته شود به دست افسران همرزمش فراری داده شد. اما 27 تن از افسران اعدام شدند. 42 نفر دیگر که حکم اعدام گرفته بودند یک درجه تخفیف گرفته و به همراه 92  تن دیگر به حبس ابد محکوم گردیدند. 119  نفر به 15 سال حبس با کار اجباری، 79 نفر به ده  سال زندان مجرد و 89  نفر به حبس‌های یک و نیم تا ده سال محکوم شدند.

بیستوهشتم شهریورماه 1333 مطابق با 19 سپتامبر 1954 میلادی

خلاصه بعد ازماه‌ها مذاکره قرارداد کنسرسیوم، یعنی قراردادی که پس از کودتای 28 مرداد بین دولت ایران و کنسرسیومی از شرکت‌های نفتی بین‌المللی برای بهره‌برداری از منابع نفتی ایران بسته شد به امضاء طرفین رسید. فضای بین‌المللی نفت در آن زمان به این شکل بود که هشت شرکت عمده بین‌المللی نفت یعنی پنج شرکت آمریکایی، شرکت بریتیش‌پترولیوم، شرکت هلندی شل و یک شرکت فرانسوی در حدود 90% ظرفیت تولید، پالایش و توزیع نفت در جهان آزاد و حدود 85%

ظرفیت ناوگان نفتکش‌های دنیا را در به‌طور انحصاری در اختیار داشتند. علاوه بر قدرت فنی و اقتصادی، این هشت شرکت از حمایت کامل سیاسی، نظامی و اقتصادی دولت‌های خود برخوردار بودند. بنابراین باید در نظر داشت که ایران با یک قدرت عظیم بین‌المللی مواجه بود که اختیار عملیات تولید، تصفیه و حمل‌ونقل نفت دنیا را در اختیار داشت.

ازاین گذشته برخلاف تصور ایران که فکر می‌کرد با قطع صادرات نفتش، دنیا با کمبود نفت روبه‌رو خواهد شد این شرکت‌ها با هم همکاری کردند و با افزایش تولید از کشورهای عربستان، عراق، کویت و آمریکا، نه‌تنها توانستند کمبود نفت ایران را تامین کنند بلکه در حدود سه برابر آنچه از ایران تولید و صادر می‌شد به بازار عرضه کردند. کل تولید نفت دنیای آزاد آن دوران در حدود ده میلیون و900 هزار بشکه در روز، و تولید نفت ایران در حدود 660 هزار بشکه در روز بود. این هشت شرکت توانستند تولید جهان را به سیزده  میلیون بشکه در روز افزایش بدهند، یعنی بیش از دو میلیون بشکه به تولید خود اضافه کردند که تقریبا سه برابر آنچه که در ایران در آغاز ملی شدن تولید می‌کرد، بود. بنابراین در مقطع آغاز مذاکرات قرارداد کنسرسیوم، ایران در وضعی بود که دیگر دنیا احتیاجی به نفت ایران نداشت و وقتی که مذاکرات با کنسرسیوم آغاز شد شرکت‌های آمریکایی که حاضر شده بودند در کنسرسیوم نفت همکاری کنند اکراه داشتند که تولید نفت ایران مجددا آغاز شود. چرا؟ برای اینکه شرکت‌های آمریکایی در کشورهای دیگری مثل عربستان، ونزوئلا، عراق و کویت سهیم بودند و فکر می‌کردند که اگر نفت ایران دوباره به بازار وارد شود، آنها مجبور هستند از تولید نفت در آن کشورها بکاهند.

هفتم مهرماه سال 1333 مطابق با 29 سپتامبر 1954 میلادی

محاکمه‌ی غیرعلنی حسین فاطمی در دادگاه نظامی. بعد از سرنگونی دولت مصدق در 28 مرداد اختفای حسین فاطمی حدود هشت ماه به طول انجامید اما سرانجام عوامل دولت کودتا وی را بازداشت کردند. روزنامه اطلاعات عصر آن روز در خبری ذیل تیتر دکتر فاطمی امروز در یکی از خانه‌های تجریش دستگیر شد، نوشته بود: به طوری که شنیده شد سروان جلیلوند به وسیله یک زنی بنام فاطمه که چادر به سر داشته اطلاع پیدا می‌کنند که دکتر حسین فاطمی در یکی از خانه‌های واقع در امامزاده قاسم شمیران مخفی شده است. افسر مزبور ساعت سه صبح امروز به فرمانداری مراجعه کرده به اتفاق سرگرد علی‌اکبر مولوی و چند نفر مامور به شمیران رفته و دکتر فاطمی را دستگیر می‌کند.

فردای آن روز اطلاعات از حمله به فاطمی در جریان انتقالش به زندان قصر خبر داد. روزنامه اطلاعات نوشته بود: بعدازظهر دیروز هنگامی که بازپرسی مقدماتی از دکتر فاطمی در اطاق کار فرماندار نظامی پایان یافت و نامبرده به وسیله مامورین انتظامی برای توقف به زندان قصر انتقال داده می‌شد ناگهان از میان ازدحام جمعیت نا‌شناسی به طرف وی حمله کرد و در نتیجه فاطمی به سه ضربه کارد مجروح و در بیمارستان بستری گردید. دکتر فاطمی به جای زندان به بیمارستان شهربانی منتقل و بلافاصله به وسیله عمل جراحی از خونریزی جراحات او جلوگیری گردید. وضع مزاجی دکتر فاطمی رضایت‌بخش است و اکنون در زندان پادگان قصر به سر می‌برد. اطلاعات یک روز بعد بار دیگر در خبری از وخامت حال فاطمی نوشته بود: بر اثر حوادثی که پریروز بر دکتر فاطمی گذشت بیماری سابق وی تشدید گردید و از بعدازظهر دیروز مقداری خون استفراغ نمود و به این ترتیب وضع مزاجی دکتر فاطمی وخیم شد و به دستور دادستان ارتش به بیمارستان ارتش منتقل گردید. در جلسه مشاوره طبی که بر بالین دکتر فاطمی تشکیل شد چندین نظر داده شد که ناراحتی دکتر فاطمی مربوط به بیماری قبلی اوست.

فاطمی را به اتهام اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت دردادگاه نظامی محاکمه و حاکم اعدام او را صادر کردند. اشرف پهلوی خواهر محمدرضاشاه در اعدام ایشان اصرار زیادی می‌ورزید. پریوش سطوتی همسر فاطمی دربارهٔ اعدام او می‌گوید: ده روز قبل از این‌که حکم اعدام دکتر فاطمی اجرا شود، آن‌ها در جریان حکم اعدام بوده‌اند و این احتمال را نیز می‌داده‌اند که شاید دکتر عفو شود. در آن زمان جمال امامی وکیل مجلس و دارای نفوذ در ارگانهای دولتی آن روز علی‌رغم اختلاف نظرهایی که با دکتر فاطمی داشت، به دیدن شاه رفته و از شاه خواسته بود که حکم اعدام را لغو کند. او به شاه گفته بود که فاطمی بیمار است و چندین عمل بر روی طحال و قلب داشته و بهتر است که او اعدام نشود، ولی شاه به خواسته او توجه نکرد و حکم اعدام فاطمی اجرا شد. آخوند سید رضا زنجانی تلاش بسیاری برای جلوگیری از اعدام فاطمی می‌کند و حتی از آیت الله بروجردی هم کمک می‌خواهد و بروجردی در پاسخ او چنین می‌گوید: انگلیسیها از او کینه به دل دارند، شاه هم ضعیف است و کاری نمی‌شود کرد.

بیست ونهم مهرماه سال 1333 مطابق با 21 اکتبر 1954 میلادی

قرارداد نفتی بین دولت ایران و کنسرسیوم نفتی به تائید مجلس شورای ملی رسید و مهرتائید برآن زده شد، و همه تلاش‌های ملت ایران در دوران حکومت دکتر مصدق و تحمل تحریم اقتصادی چند ساله را برباد داد. اسناد تاریخی نشان می‌دهد که در سنا نیز عده مخالفان بسیار کم بود. سناتور لسانی که در زمینه مساله نفت کتابی نوشته است گفته بود: به سود ایران و ایرانیان بود، اگر نفت نمی‌داشتند. ملت کارآمد، فساد اقتصادی در حداقل، دموکراسی برقرار و ایران برکنار از اصطکاک منافع قدرت‌ها و بازی‌های آنها بود، روی پای خود می‌ایستاد و آسان نفس می‌کشید و چون ثروت بادآورده‌ای هم در کار نبود، کسی جز دوستداران خدمت به ملت داوطلب مقام دولتی نمی‌شد و جرائم دولتی هم کمتر اتفاق می‌افتاد. مجلس شورای ملی تنها با پنج رای مخالف این قرارداد را تصویب کرد

ششم آبانماه سال 1333 مطابق با 28 اکتبر 1954 میلادی

قرارداد نفتی ایران با کنسرسیوم بین المللی به تصویب مجلس سنا رسید. در این قرارداد که برخلاف قانون ملی شدن نفت ایران باز هم اکتشاف و استخراج و فروش نفت را به دست شرکت‌های خارجی سپرد و ایران به دریافت حق‌الامتیاز با نام مبهم پرداخت اعلام شده براساس اصل کلی پنجاه-پنجاه اکتفا کرد. براساس این قرارداد شرکت نفت ایران و انگلیس 40% ، شرکت‌های آمریکایی نیز 40% ، شرکت شل 14%  و شرکت نفت فرانسه 6% درمنافع کار سهیم بودند.

نوزدهم آبانماه سال 1333 مطابق با دهم نوامبر 1954 میلادی

اعدام دکتر حسین فاطمی توسط دولت کودتا. سید حسین فاطمی هدایتی معروف به دکتر فاطمی  سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار ایرانی که ازسال 1331 تا 1332 وزیر امور خارجه ایران بود. او پس از کودتای 28  مرداد محاکمه و به اعدام محکوم شد. طرح تبدیل نظام سلطنتی به جمهوری در آن مقطع از سوی فاطمی ارائه شده بود. به گفته‌ی دکتر مصدق، فکر ملی شدن نفت نیز پیشنهاد دکتر حسین فاطمی بود. دکتر فاطمی را همراه با دکتر علی شایگان چهره‌های برجسته جناح چپ دولت مصدق می‌نامیدند. او پیش از اعدام یکبار از ترور توسط محمد مهدی عبدخدایی از اعضاء گروه تروریستی فدائیان اسلام جان به در برده بود. او همچنین در دوران وزارت بالاترین نشان کشوری معروف به نشان همایون را از دست شاه دریافت کرده بود.

حسین فاطمی در 21 سالگی اولین درگیری با شهربانی را در پی سوءظنی که شهربانی به مقاله ای‌کبوترهای او پیدا کرد تجربه کرد. بعد به اصفهان بازگشت و سردبیر روزنامه باختر شد. در اصفهان در مقاله‌ای نمایندگان مجلس را به‌دلیل عملکرد ضعیف‌شان عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی خواند و به همین سبب زندانی شد. با اشغال ایران از سوی متفقین، رفتن رضاشاه، حسین فاطمی نیز آزاد شد. پس از شهریور 20  با باز شدن فضای سیاسی حسین فاطمی اولین فعالیت آشکار سیاسی خود را در اصفهان آغاز کرد. مجلس بزرگداشتی برای سیدحسن مدرس در مجلس نوی اصفهان برگزار کرد و برای اولین‌بار مدرس را شهید خواند، در این زمان محمدعلی فروغی، نخست‌وزیر ایران طرحی با عنوان پیمان سه‌جانبه برای خارج‌کردن ایران از وضعیت اشغال و تبدیل آن به اتحاد با دولت‌های متفق پیشنهاد داد. افکار عمومی ایران با این طرح مخالف بود و آن را قرارداد دوستی با دشمن اشغالگر می‌دانست. حسین فاطمی در روزنامه باختر مقاله‌ای تند علیه قرارداد منتشر کرد و فروغی را عامل خارجی و دشمن ملت ایران خواند. در پی انتشار این مقاله روزنامه باختر توقیف و فاطمی بازداشت شد.

حسین فاطمی در مورد ترور خود گفته بود: برای جامعه و ملتی که می‌خواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این‌طور رنج‌ها و جان سپردنها و قربانی دادن‌ها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد. پریوش سطوتی همسر دکتر فاطمی در مورد نحوه دستگیری همسرش در اسفند سال 1332 می‌گوید: دکتر فاطمی بعد از کودتای 28 مرداد دو الی سه ماه در منزل یکی از نزدیک‌ترین دوستانم مخفی بود. پس از گذشت چند ماه به منزل دکتر محسنی که داروساز بود رفت و تا زمان دستگیری در آنجا سکونت داشت. در آن زمان رژیم شاه در تمام مناطق تهران به دنبال فاطمی بود و جایزه زیادی را برای سر دکتر تعیین کرده بود. یکی از خدمه‌های خانه دکتر محسنی خبر مخفی بودن دکتر فاطمی در آن خانه را به بیرون منتقل کرد و ساواک به آن خانه ریخت و دکتر را دستگیر کرد. ارتشبد نصیری بلافاصله پس از دستگیری دکتر فاطمی با ماشین وی را به دم کاخ برد تا به شاه دستگیری دکتر فاطمی را اطلاع دهد.

همان ابتدای دستگیری دکتر فاطمی تصمیم گرفته می‌شود در حین دادرسی توسط یک حرکت به ظاهر خودجوش مردمی به دست شعبان جعفری و مریدانش به قتل برسد که وی و خواهرش مجروح می‌شوند. فریدون مظاهر تهرانی شاهد این ماجرا می‌نویسد: ناگهان شعبان بی مخ و یارانش با چاقوهای برهنه به دکتر فاطمی حمله‌ور شده و ضرباتی چند وارد کردند. خانمی که بعداً فهمیدم خانم سلطنت فاطمی خواهر دکتر فاطمی است و از طریق خبر رادیو مطلع شده بود که برادرش را دستگیر کرده و به محل دفتر فرمانداری نظامی تهران که آن موقع در داخل کاخ شهربانی ساختمان هفتم  فعلی وزارت‌خارجه بود آورده‌اند خود را به آن محل رسانده که مصادف با حمله چاقوکشان به دکتر فاطمی شده و خود را سپر بلا کرده‌بود. حمله کنندگان شش ضربه به دکتر فاطمی و ده، یازده  ضربه به خانم سلطنت فاطمی وارد کردند. دکتر فاطمی را درحالی که روی زمین افتاده بود و خون از بدنش جاری بود با همان جیپی که آورده بودند از محل دور کردند. در آن تاریخ رئیس کل شهربانی سپهبد مهدی‌قلی علوی مقدم، فرماندار نظامی تهران سرتیپ تیمور بختیار و فرمانده گارد شاهنشاهی سرتیپ نعمت‌الله نصیری بودند. سیف پور فاطمی، برادر حسین فاطمی در خصوص نحوه اعدام وی می‌گوید حسین را وقتی برای اعدام بردند که بسیار ناخوش احوال و بیمار بود. او را برای اجرای حکم با برانکارد و در حال تب بردند و نصیری و بختیار با شلیک سه گلوله او را از بین بردند. و نهایتاً در قبرستان ابن بابویه شهر ری در کنار کشتگان قیام سی‌ام تیر به خاک سپرده شد.

دکتر فاطمی قبل از اعدام گفته بود: ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کرده و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هم وطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آن‌ها قرار گرفته‌اند و منویات آن‌ها را اجرا کرده‌اند، بعد از آنکه به نهضت استقلال نائل شدیم رویه سابق را ترک خواهند گفت ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود. دکتر مصدق بعد از مرگ فاطمی چنین گفت: اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت

چهاردهم آذرماه سال 1333 مطابق با پنجم دسامبر 1954 میلادی

ایجاد تجدید رابطه با انگلستان. دولت کودتای سپهبد زاهدی با برقراری رابطه دوباره با انگلیس، این روز را روز تجدید رابطه با انگلیس نامید.

گاهشماراتفاقات سیاسی بعداز تولد خمینی درایران

سیویکم فروردین سال 1332 مطابق با 20 آوریل 1953 میلادی

ربوده شدن سرتیپ محمود افشار طوس رئیس شهربانی محمد مصدق. یکی از خدمات برجسته افشارطوس، خنثی کردن توطئه قتل دکتر مصدق در نهم اسفندماه سال 1331 بود. درآن روز مصدق از درب دیگر کاخ خارج شده و به منزلش می‌رود. عوامل شاه نیز راهی منزل مصدق شده تا به بهانه صحبت به او حمله‌ور شده و او را به قتل برسانند. رئیس ستاد ارتش سرلشکر بهارمست، در کاخ نگه داشته شده بود و عملاً ارتش و فرمانداری نظامی کاملاً بی حرکت بودند، رئیس کلانتری نزدیک کاخ نیز با مزدوران همراه بود و ممانعتی از حرکت عوامل شاه علیرغم تأکید مصدق به عمل نیاورده بود و مأموران شهربانی از هر اقدامی بازمانده بودند، محافظان منزل نیز آنچنان قوی نبودند و به ظاهر همه شرایط به نفع مهاجمان بود. افشار طوس در آن روز بی واهمه با سرعت تمام عمل کرد. او به وسیله عوامل اطلاعاتی خود و برخی منابع دیگر از نقشه قتل دکتر مصدق با خبر شد و با توجه به وقت کم از خانه‌های مجاور منزل مصدق، با کمک همسایه‌ها و گذشتن از پشت بام‌ها خود را به منزل مصدق رساند و پس از ورود به منزل مصدق و با خبر کردن او از نقشه مهاجمان وی را از با لباس منزل و از همان راه پشت‌بام به ستاد ارتش که محلی امن بود انتقال می‌دهد.

بنابراین مخالفان مصدق توطئه می‌کنند تا افشارطوس را به قتل برسانند. عده‌ای از افسرانی که مصدق آنان را بازنشسته کرده بود به همراه مظفر بقائی گفته می‌شود به دستور شاه ولی مدرکی تاکنون برایش ارائه نشده و با حمایت آخوند کاشانی نقشه‌ ربودن و به قتل رساند افشارطوس را تهیه می‌کنند. مظفر بقائی و حسین خطیبی، با همکاری بعضی از افسران بازنشسته و اخراجی از ارتش مانند مزینی و منزه، بایندر، نصرالله زاهدی و بلوچ قرائی صحبت نموده با وعده وزارت و پست‌های مهم بعد از سرنگونی مصدق آن‌ها را قانع کردند تا در توطئه بر ضد حکومت ملی شرکت کنند و از طریق ربودن اعضای مهم و کلیدی دولت از جمله افشارطوس، ریاحی، دکتر فاطمی موجب سقوط دولت شوند. در شب موعود پس از اتمام کار و مطابق قرار تلفنی افشارطوس با خطیبی، افشارطوس ساعت 9  شب در کوچه صفی علیشاه پیاده شد و راننده او در کلانتری منتظر دستور رئیس شهربانی ماند ولی رئیس شهربانی دیگر بازنگشت.

افشار قاسملو یکی از متهمان دستگیرشده در این باره در بازجوییهای خود اعتراف کرده بود که قبلاً شنیده‌است که خطیبی با تلفن به افشارطوس گفته بود که آقای بقایی منتظر شماست. از سوی دیگر بعد از مدتی همسر افشارطوس که از تأخیر او نگران شده بود مطلب را پیگیری کرده و در نهایت مراتب به نخست‌وزیر اطلاع داده شد و بلافاصله به دستور نخست‌وزیر اقدام شد. بیش از هزار مأمور کل منطقه را محاصره کرده و همه خانه‌ها را بازرسی کردند و مجرب‌ترین مأموران به کار گرفته شدند و جهت کنترل ماشینها هم اقداماتی صورت گرفت اما رئیس شهربانی به طرز اسرار آمیزی مفقود شده بود. از سوی دولت مبلغ پنجاه  هزار تومان مژدگانی برای یافتن رئیس شهربانی اعلام شد و به دستور دکتر مصدق، وزیر کشور پرونده را شخصاً زیر نظر گرفت. سرهنگ نادری از اعضای سازمان افسران ملی در سمت ریاست اداره کارآگاهی، پرونده را به‌طور ویژه دنبال کرد و همچنین دکتر صدیقی با افسران رکن دو ارتش و سرهنگ سررشته که افسری لایق و درستکار بود نیز دیدار کرد و نظر سرهنگ سررشته را جهت پیگیری پرونده پرسید که سرهنگ سررشته در قبال اختیارات ویژه فراقانونی جهت بازرسی هر محل و بازداشت هر فرد پیگیری پرونده را پذیرفت و شروع به کار کرد. مأموران پس از تحقیق از راننده افشارطوس ابتدا به حوالی محل پیاده شدن افشارطوس رفته بودند و در آنجا از صاحب دکان بقالی که در آن محل بود، تحقیق کرده بودند که شاگرد بقال به آن‌ها گفته بود که شب دوشنبه، افسر بلند قدی از آن‌ها سراغ خانه حسین را پرسیده‌است و مأموران نتیجه گرفتند که منزل حسین نامی در همان نزدیکی‌ها است و پس از بررسی به منزل حسین خطیبی رسیدند و به آنجا وارد شدند و با توجه به اینکه رئیس شهربانی به راننده خود گفته بود که تلفن می‌زنم این فرضیه که بایستی به دنبال منزل فردی به نام حسین که تلفن هم دارد بگردند و لذا منزل خطیبی بیشتر مورد سوء ظن واقع شده و همچنین در منزل هم تنها چند زن مشاهده کردند. پس به منزل وارد شدند و غذای فراوان در یخچال و بازبودن پنجره‌ها با توجه به سرد بودن هوا نظر آن‌ها را جلب کرد و پس از بستن پنجره‌ها، بوی کلروفرم که برای بیهوشی بکار می‌رفت نظر مأموران را به شدت جلب کرد. و به دستور سرهنگ سررشته منزل تحت کنترل گرفته شده تا هر کس به آنجا آمد دستگیر شود و کسی هم حق نداشت تا به تلفن دست بزند.

پس از مدتی نوکرمنزل که برای بردن بچه از منزل خارج شده بود به منزل مراجعه کرد و پس از بازجوئی از او معلوم شد چند شب پیش عده‌ای، فردی را دست و پا بسته از آنجا خارج کرده‌اند پس همگان منتظر بازگشت حسین خطیبی به منزل شدند و پس از بازگشت او را تحت بازجویی شدید قرار دادند و او به توطئه اعتراف کرده و اسامی چهار افسر با نام‌های مزینی، منزه، بایندر و زاهدی را ارائه داده و مزینی در ساعت دو بعد از نیمه شب، پس مراجعه به منزل بازداشت و سایرین نیز دستگیر شدند. دکتر مصدق امان نامه‌ای به حسین خطیبی و هر کس که با اطلاعات خود موجب خلاص شدن افشارطوس را فراهم آورد داد و به این ترتیب آن‌ها به دستگیری راننده مزینی هدایت شدند و روز بعد او را که با پای خود به دیدار مزینی آمده بود، بازداشت کردند و با هدایت او به ده امیر علایی رفتند. کدخدای ده با مشاهده مأموران پا به فرار گذاشت که او را دستگیر کردند اما سخنان او آب سردی بود که بر سر مأموران ریخته شد، چه او اعتراف کرد که افشارطوس را کشته‌اند.

دوم اردیبهشت سال 1332 مطابق با 22 آوریل 1953 میلادی

جمع شدن تمام متهمان در منزل مظفربقائی. خیلی زود سایر متهمان نیز دستگیر شدند و به‌طور مختصر جریان توطئه به این صورت افشا شد. اعتراف متهمان نشان می‌داد افشارطوس به حسین خطیبی اعتماد داشته و انتظار خدمت بسیار مهمی از او داشته‌است که تنها توسط او قابل انجام بوده و آن ایجاد تفاهم میان بقایی و دولت بوده‌است. به این منظور افشارطوس پس از چند شب تأخیر، ساعت 9 عصر روز31 فروردین  مستقیماً از اداره به محلی که آن‌ها تعیین کرده‌اند آمده‌است تا گامی جهت نزدیک تر شدن با بقائی بردارد. لازم است ذکر شود که مطرح شدن نام بقائی در آن واقعه موجب حیرت شدید همه شده بود. در آنجا افشارطوس مدتی با خطیبی مشغول مذاکره بوده‌است و سپس با علامت خطیبی، آن‌ها افشارطوس را با اتر بیهوش کرده و به او آمپول بیهوشی قوی تزریق کرده‌اند و با ماشین پونتیاک سرهنگ بازنشسته هاشم‌زاده و به رانندگی علیرضا قره گزلو، افشارطوس را با دستان بسته به ده عبدالله امیر علایی منتقل و از آنجا با کمک عباسعلی نخلی کدخدای ده به غار تلو در تپه‌های لشکرک در شمال تهران منتقل کرده‌اند. البته در جراید آن زمان از جمله روزنامهٔ اطلاعات روز هشتم و دهم اردیبهشت خبرهایی مندرج شده بود مبنی بر اینکه جنایتکاران ابتدا به افشارطوس پیشنهاد می‌کنند تا به نحوی آنها را نزد دکتر مصدق برده و به نحوی عمل نماید تا آنها بتوانند دکتر مصدق را همان هنگام ترور کنند که با مخالفت وی مواجه می‌شوند و پس از آن او را بیهوش کرده و از آن جا خارج می‌کنند. روز دوم اردیبهشت پس از مشاهده پیگیری شدید مأموران همگی در منزل بقایی جمع می‌شوند. قبل از آمدن بقایی، خطیبی به نوشته‌های جیب افشارطوس اشاره می‌کند که قصد داشته‌است تا همه شماها را ترور کند و از این قبیل سخنان اما آن‌ها را ارائه نمی‌دهد و به حضار اعلام می‌کند که نظر آقای بقایی این است که اگر محبوس شما فرار کند و او را با تیر نزنید خیلی بی‌مورد است و غیر مستقیم تفهیم می‌کند که باید افشارطوس از میان برداشته شود و در جواب تعجب شدید و پرسش حضار که می‌پرسیدند مگر سقوط دولت و نخست‌وزیری بقایی قطعی نیست، می‌گوید متأسفانه فعلاً نه. پس از حضور بقایی او همه صحبت‌ها را تأیید کرده و به حاضرین اعلام می‌کند که افشارطوس می‌تواند عامل یک کودتای شدید نظامی بر ضد شاه باشد و وجود او بسیار خطرناک است و به حاضرین تفهیم می‌کند که چنانچه او بازگشته و افکار خود را عملی کند هیچ مخالفی باقی نخواهد ماند و بازگشت افشارطوس و ادامه فعالیت‌های او بسیار خطرناک و غیرقابل قبول است. پس بقایی دستور داد تا او را به قتل برسانند و همچنین با اصرار فراوان از خطیبی خواست تا دفترچه تلفن و ارتباطات خود را در منزل او گذاشته و جهت رفع شک و تردید به منزل خود مراجعه نماید و اگر دستگیر شد نیز همه چیز را کتمان کند و او نیز با اعتماد به حمایت قاطع نماینده مجلس و ظاهراً قانون، غروب به منزل می‌رود. به این ترتیب افسران بازنشسته متوجه شدند که بقائی و خطیبی آنها را در چه دامی انداخته‌اند و پس از خروج از منزل بقائی، به منزل مزینی رفته و در آنجا ضمن آنکه بر این نکته تأکید می‌کنند که این نقشه‌ای بوده که بقائی و خطیبی کشیده‌اند و آنها هم گیر افتاده‌‌اند. لذا تصمیم به عمل می‌گیرند و تیمسار مزینی به غار برگشته و پس از مدتی بحث با بلوچ قرائی، در همان حین که خطیبی بازجوئی می‌شد، به دستور مزینی آنها افشارطوس را به پائین غار در محل مسطحی منتقل کرده طنابی را به دور گردن او گره می‌زنند و از دو طرف به شدت می‌کشند و برای سرعت کار دستمال بزرگی را به دهان او فرومی‌کنند و دستمالی آلوده به اتر را هم جلوی دماغ او می‌گیرند. پس از خاتمه جنایت جسد افشارطوس را در گودالی که کنده بودند قرار داده و دفن می‌کنند. مزینی پس از خاتمه کلاه او را برداشته و به شهر مراجعه کرده و دستگیر می‌شود. گفتنی است در تمام 48 ساعتی که افشارطوس در غار اسیر جنایتکاران بوده، دست و پا و چشم او بسته بوده به جز چند عدد تخم مرغ چیز دیگری نخورده بود.

ششم اردیبهشت سال 1332 مطابق با 26 آوریل 1953 میلادی

پیدا شدن جسد سرتیپ محمود افشار طوس. جسد طناب پیچ شده‌ی افشارطوس در حالی که قرآن کوچکی که قنادی یاس به مشتریان هدیه می‌داد در جیب کت افسری او قرار داشت کشف شد. روزنامه‌ها عکس‌های وحشتناکی از جسد طناب پیچ شده افشارطوس که صورت او تماماً سیاه شده بود و به وضع بسیار فجیعی کشته شده بود چاپ کردند. در خرداد سال 1364 در کانال چهار تلویزیون انگلیس یکی از عوامل سابق اینتلیجنت سرویس انگلستان بی آنکه چهره‌اش نشان داده شود اظهار داشت افشارطوس به دستور اینتلیجنت سرویس ربوده شد و به قتل رسید. وی چند تن از امرای بازنشسته ارتش به رهبری سرلشکر زاهدی، دکتر مظفر بقایی و برادران رشیدیان بنام سیف‌الله-اسداله-قدرت‌الله را عامل این جنایت معرفی کرد و هدف از قتل رئیس شهربانی را بالابردن روحیه مخالفان دولت مصدق و تهدید طرفداران آن دانست. وی پس از مقتول شدن به درجه سرلشکری ارتقا یافت.

بیست وپنجم خردادماه سال 1332 مطابق با 15 ژوئن 1953 میلادی

مصدق سپهبد زاهدی را از کار برکنار کرده بود، اما درتاریخ فوق ملاقاتی میان کاشانی و زاهدی انجام شد. در این ملاقات که حدود 45  دقیقه طول کشید و مظفر بقایی، میراشرافی و حمیدیه نیز در آن حضور داشتند، کاشانی حمایت بی‌دریغ خود را از ایشان و سایر کسانی که جانشان به‌علت مبارزه با دیکتاتوری مصدق در خطر است ابراز داشتند. فضل‌الله زاهدی تا 29 تیر در مجلس بود و بعد از آن مجلس را ترک کرد و تا کودتای 28  مرداد در خفا به سر می‌برد. سرلشکر نادر باتمانقلیچ از افسران کودتاچی که پس از 28  مرداد به سمت ریاست ستاد ارتش رسید، در جریان محاکماتش پس از انقلاب 1357  به نقش آیت‌الله کاشانی اشاره‌ای کرده.

آن طور که از شواهد و قرائن برمی آید، کرمیت روزولت مقدار ده هزار دلار در پاکت گذاشته و داده ‌است تا از طریق احمد آرامش به ‌دست کاشانی برسد برای همکاری در کودتا. مارک گازیوروسکی می‌نویسد: صبح روز کودتا دو تن از مأمورین سیا به نام‌های بیل هرمن و فرد زیمرمن با آرامش ملاقات کردند و مبلغ ده هزار دلار در اختیار او گذاشتند تا به کاشانی بدهد. چنین به ‌نظر می‌آید که کاشانی ترتیب آن را داد که یک گروه ضد مصدق از ناحیه بازار به مرکز تهران روانه شود. با اینحال این استاد تاریخ می‌افزاید که معلوم نیست پول به کاشانی رسیده یا اگر هم رسیده، او خبر داشته که دلارها را سیا فرستاده بوده. قول مهندس حسیبی زاویه‌ای دیگر از رابطه پنهانی کاشانی و آمریکایی‌ها را در فروپاشی دولت دکتر مصدق می‌نماید: هندرسون سفیر آمریکا قبل از این که روز 27  مرداد به خانهٔ مصدق بیاید خانهٔ کاشانی بوده‌است

یرواند آبراهامیان معتقد است که آمریکایی‌ها برای تضعیف مصدق به کاشانی نزدیک شدند و به اختلافاتش با مصدق دامن زدند ولی به احتمال زیاد در لحظه آخر از او استفاده نکردند. او می‌گوید: من خیلی تردید دارم که کاشانی در کودتا شرکت داشته باشد، نه برای این که با طرح کودتا مخالف بوده بلکه به این خاطر که بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها آنقدر به کاشانی اعتماد نداشتند که بخواهند او را وارد جوانب فنی طرح کودتا بکنند.

پانزدهم تیرماه سال 1332 مطابق با ششم جولای 1953 میلادی

زمانیکه آخوند کاشانی درخواست تمدید اختیارات از مصدق نمود، و با مخالفتش روبرو گردید، کاشانی آنرا جاه طلبانه و مصدق را پنهان در پشت نقاب تزویر و آزادی‌خواهی مستبدی معرفی می کند که می‌خواهد به‌ دوران قبل از مشروطه برگردد. القابی نظیر شر خودسر، یاغی طاغی و کسی که به خیال خداوندگاری درافتاده ‌است خواند، و در پیامی خطاب به مردم مذهب زده از ابزار همیشگی آخوندیسم یعنی استحمار مذهبی استفاده نموده و از شخصی که خودش موجب نخست وزیریش گردیده می گوید: ملت ایران من از پشت نقاب تزویر و آزادیخواهی ناگهان دریافتم که به زودی فکر ناپاک دیکتاتوری سیل خودسری از دامنه هوی و هوس خویش سرازیر نموده و قصد دارد نهال آزادی و مشروطیت ایران را از بن بر کَند. فریاد آزادی ایران که پنجاه  سال شب و روز این خیال شوم اسارت ایران را در مغز خویش پرورش داده بود در سر راه خود مانعی را دید که نه تنها به هیچ قیمت در مقابل افکار مالیخولیایی او تسلیم نمی‌شد بلکه او را تخدیر و تضیع نمود بر احدی پوشیده نیست که رئیس دولت بر خلاف قانون اساسی در صدد است ایران را به حکومت استبداد بازگرداند، ولی من به شما می‌گویم بر خلاف آن یاغی طاغی که در کشور مشروطه ایران به خیال خداوندگاری درافتاده ‌است، مشروطه ایران نخواهد مرد. روح پاک پیغمبر اسلام اجازه نخواهد داد ملتی مسلمان و مستقل با چنین افکار پست و اهریمنی تسلیم بیگانگان شود و آن شّر خودسر که در راه بد کاری و خیال ایجاد دیکتاتوری قدم بگذارد محکوم به شکست و تسلیم چوبه دار خواهد شد.

 کاشانی طی اعلامیه دیگری به سختی به مصدق حمله کرد و او را کسی خواند که هرچه کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده‌است، خطاب به مردم می گوید: ملت غیور ایران اکنون 28 ماه است که ایشان زمامدار است و در تمام این مدت یک قدم مفید به حال شما که بتواند اسم آن را ببرد برنداشتند. هر روز وعده‌های بزرگ می‌دهد و فردا عذر می‌آورد. ساعت به ساعت راه را برای تحکیم دیکتاتوری و حکومت فردی و خود سری هموار ساخته‌است. مصدق خوب می‌داند اگر با آزادی به رای ملت رجوع کند 97% مردم علیه او رای می‌دهند. شما هموطنان عزیز می‌بینید که تا امروز چه کسی به نفع اجانب قدم برداشته و آنچه تا امروز کرده مستقیماً به مصلحت اجنبی و زیان مملکت بوده‌است. او که براساس خصلت آخوندیش همواره از کسی طرفداری می کند که منفعت اش را رعایت نماید، بیکباره طرفدار محمدرضا شاه می شود و خطاب به مردم می گوید شاه مرد تربیت شده عاقل است، مردی معقول تحصیل کرده و با تحصیلات. عقیده من این است که ایران سالیان دراز حساسیت سلطنت دارد و فی الحقیقته وجود شاه یک جهت جامعی برای جمع‌آوری کلیه طبقات مردم به ‌دور این مرکز ثابت است. کاشانی با همه ‌پرسی دکتر مصدق شدیداً به مخالفت برخاست و گفت: شرکت در رفراندوم خانه برانداز که با نقشه اجانب طرح ‌ریزی شده، مبغوض حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه و حرام است. ولی مردم درهمین رفراندوم حرام شرکت کردند و با اکثریت آرا رای به انحلال مجلس دادند.

سیزدهم مردادماه سال 1332 مطابق با چهارم اوت 1953 میلادی

تحویل پرونده قتل محمود افشار طوس رئیس شهربانی محمد مصدق به دادگاه جنائی. پرونده قتل افشارطوس با تبلیغات مخالفان به یک چالش شدید برای دولت مصدق تبدیل شد و سرانجام با دلایل و مستندات لازم در هفدهم اردیبهشت تحویل دادرسی ارتش شد. ولی عاملان قتل تحت حمایت قرار گرفتند و چنان‌که گفته شده‌است بازپرسان در کار اهمال می‌کردند و به دلیل اعتراض‌های مخالفان و نمایندگان مجلس و احتمال اعلام اعمال نفوذ مصدق در پرونده و ایجاد بحران جدید، امکان تعویض بازپرسان نیز وجود نداشت و در نهایت با فشار دولت و مقامات، هشتم  مرداد بازپرس قرار مجرمیت را صادر کرده و پرونده در رزو فوق به دادگاه جنائی تحویل شد تا خارج از نوبت رسیدگی شود اما وقوع کودتا این مسئله را ناکام گذاشت.

کسانی چون بقائی و خطیبی و سرتیپ‌های بازنشسته که عوامل اصلی جنایت بودند وهمچنین سایرین که مجری نظرات آنها بوده‌اند در نهایت بجزمظفر بقائی متهم اصلی پرونده بازداشت شدند، اما پس از25 مرداد بقایی هم بازداشت شد، اما به فاصله بسیار کمی وقایع 28  مرداد رخ داد و در آن هنگام همگان به درستی متوجه شدند فقدان افسری به سان افشار طوس تا چه حد در امر موفقیت کودتای 28 مرداد مؤثر بوده‌است و بقایی که با این جنایت فجیع نقش بسیار برجسته‌ای در پیروزی کودتا داشت. او بعدها که به دادگاه رژیم شاه فراخوانده شده بود ادعا کرد که به تصدیق همه سه بار تاج و تخت شاه ایران را از سقوط قطعی نجات داده‌است.

بیست وهفتم مردادماه سال 1332 مطابق 17 اوت 1953 میلادی

کاشانی طی نامه‌ای خطاب به محمد مصدق، خبر از وقوع یک کودتا داده و می‌نویسد: زاهدی را که من با زحمت در مجلس تحت‌ نظر و قابل کنترل نگاه داشته بودم با لطایف‌الحیل خارج کردید و حالا همان‌طور که واضح بوده درصدد به اصطلاح کودتا است. اگر نقشه شما نیست که مانند سی‌ام تیر عقب‌نشینی کنید و به ظاهر قهرمان زمان بمانید، و اگر حدس و نظر من صحیح نیست که همان‌طور که در آخرین ملاقاتم در دزاشیب به شما گفتم و به هندرسن هم گوشزد کردم که آمریکا ما را درگرفتن نفت از انگلیسی‌ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می‌خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد، و اگر واقعاً با دیپلماسی نمی‌خواهید کنار بروید، این نامه من سندی در تاریخ ملت ایران خواهد بود، که من شما را با وجود همه بدی‌های خصوصی‌تان نسبت به خودم از وقوع حتمی یک کودتا به وسیله زاهدی که مطابق با نقشه خود شماست آگاه کردم، که فردا جای هیچگونه عذر موجهی نباشد. سید ابوالقاسم کاشانی.

با بالا گرفتن دعواهای سیاسی، مخالفان داخلی و خارجی مصدق از شاه می‌خواستند که مصدق را عزل و زاهدی را به جای او منصوب کند. ولی شاه ترجیح می‌داد این کار از سوی مجلس انجام گیرد. پس از مطرح شدن طرح استیضاح مصدق و ارائه طرح تحقیق و تفحص از صندوق اندوخته اسکناس دولت در مجلس، مصدق تصمیم به انحلال مجلس که واپسین پایگاه مخالفان او چون زاهدی هم بود گرفت. با بسته شدن مجلس بقایی دستگیر شد ولی زاهدی گریخته و پنهان شد. پس از همراهی آمریکا با انگلستان در انجام کودتای آژاکس زاهدی که نامزد نخست وزیری کودتا بود از سوی شاه به سمت نخست‌وزیری منصوب شد. او هم‌زمان فرمان عزل مصدق را نیز به توسط واحدی از گارد شاهنشاهی به مصدق ابلاغ کرد. هم‌زمان واحدهایی از گارد سلطنتی اقدام به دستگیری فاطمی و چند تن از وزیران کابینه کردند ولی با دستگیری سرهنگ نصیری، و مقاومت رادیو و آگاهی مصدق از جریان کودتا، این اقدام شکست خورد و در پی آن شاه که در رامسر بود با هواپیمای شخصی اش به بغداد گریخت. زاهدی پنهان بود و تنها توانسته بود ارتباطاتی با برخی از دوستان قدیمی خود در نیروهای شهرستانی ارتش پیدا کند. به گفته اردشیر زاهدی، پسرش قرار بود چند واحد ارتشی از اصفهان و کرمانشاه به سمت تهران حرکت کرده  تا در ادامه طرح کودتا مصدق را وادار به پذیرش فرمان شاه کنند. ولی با موفقیت کودتای 28 مردادعملیات نظامی مورد نظر زاهدی انجام نگرفت. در این روزها مهمترین کار زاهدی و فرزندش تکثیر و پخش فرمان شاه مبنی بر نصب زاهدی و مذاکره موفقیت آمیز با نیروهای مذهبی و روحانیون بود. در نتیجه آنان با صدور تلگراف‌هایی به شاه، که از بغداد به رم رفته بود اطمینان دادند که با این انتصاب موافقند.

بیست و هشتم مردادماه 1332 مطابق با 18 اوت 1953 میلادی

آنچنان که بعدها در اسناد سازمان جاسوسی آمریکا منتشر شد طرح کودتا 28 مرداد که به نام رمز آژاکس خوانده شده بود، پس از انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری انگلیس در مهرماه سال 1331 تهیه شد و انتخاب آیزنهاور به ریاست جمهوری آمریکا در ماه آبان‌‌ همان سال به پیشبرد این طرح در ایران کمک شایانی کرد. این طرح مشترک با کمک عواملی در داخل ایران از جمله برادران رشیدیان، ذوالفقاری‌ها و دیگر جریان‌های وابسته به انگلیس و امریکا که از مرتبطین فعال دربار محمد‌رضا پهلوی بودند به اجرا گذاشته شد. تا پیش از انتخابات آمریکا، مقامات انگلیسی طرح آژاکس را به یاری دو تن از بلندپایگان سازمان سیا از جمله کرمیت روزولت و ‌آلن دالس به پیش برده بودند، اما ‌آن را تا آغاز دوران ریاست جمهوری آیزنهاور مسکوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز ریاست جمهوری آیزنهاور یعنی از روز 14 بهمن ماه سال 1331 که یک هیئت انگلیسی برای اجرایی کردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس، وزیر خارجه آمریکا و برادرش آلن دالس، رئیس سازمان سیا به واشنگتن رفت لازم‌الاجرا شد.

در خردادماه سال 1332 محمد مصدق در نامه‌ای به آیزنهاور رئیس‌جمهور آمریکا از همراهی آن کشور با سیاست‌های خصمانه انگلستان گلایه کرد. غافل از آنکه این نامه چهار روز پس از تشکیل جلسه‌ای در وزارت خارجه آمریکا برای تهیه مقدمات کودتا و براندازی حکومت مصدق به دست آیزنهاور رسید. آیزنهاور نیز پاسخ نامه را عمدا یک ماه به تأخیر انداخت تا عملیات آ‌ژاکس، روال برنامه‌ریزی شده خود را طی کند. کودتای بدون مقاومت مردمی و دخالت احزابی چون حزب توده که از قدرت نظامی سازمان افسرانش بهره می‌برد، در عرض چند ساعت به پیروزی رسید و سرلشکر زاهدی نخست‌وزیر شد. از جمله بازوهای اجرای کودتا و کانون‌های مهم مخالفت و توطئه علیه دولت مصدق، نظامیان بودند که در کانون افسران بازنشسته به رهبری فضل‌الله زاهدی، هدایت می‌شدند. رويدادهای کودتای 28 مردادسال 1332 که با همدستي مشترک سيا وسازمان امنیت انگلیس معروف به MI6  اجرا شد، بارها بازگو شده است.  اما آنچه بندرت سخنی از آن به ميان آمده، واقعيت همکاری نزديک مبلغان دانه درشت مذهبی شیعه با سازمانهای جاسوسی انگلستان و آمريکا برای سرنگونی مصدق است. بحران آفرينی‌های اوباش خيابانی به پشتوانه ی پولهای سازمان سيا با سازماندهی غوغاگران وابسته به  آخوندهای خواستار براندازی نخست وزيری مصدق و بازگشت شاه، نقش آفرين کودتا شد.  آخوند ابوالقاسم کاشانی، مبلغ برجسته و نماينده ی شاخص اخوان المسلمين درايران شخصيت محوری اين حرکت بود. بگفته‌ی  بسياری ازصاحب نظران خميني آن هنگام آخوندی گمنام بود  که در تظاهرات ضد مصدقی سازمان يافته از سوی سيا شرکت فعالی نداشت.

قابل یادآوری است که برادران رشیدیان (اسدالله، سیف‌الله و قدرت‌الله) نیز در کودتای 28  مرداد  نقش عمده‌ای ایفا کردند. این سه برادر صاحب چندین بانک و شرکت‌ بزرگ تجاری بودند و در شهرک‌سازی با شاه و برادرانش همکاری می‌کردند، به‌گونه‌ای‌ که در شهرک گلساردشت، با بنیاد پهلوی 20% مشارکت داشتند. درواقع برادران رشیدیان عوامل عمده بریتانیا در ایران بودند که انگلیسی‌ها از طریق آن‌ها تلاش‌های خود را برای ایجاد اختلاف بین سران جبهه ملی آغاز کرده بودند.

 همچنین باید یادآوری نمود که آخوند ابوالقاسم کاشانی ذاتا آخوندی سياسی بود و فعاليت سياسی خويش را از دهه ‌ی 1920 با نمايندگی در پارلمان ايران آغاز کرد. در ايران آخوندها از هيچ کاری برای حفظ پايگاه خودشان درمیان اقشارجامعه  چشم پوشی نمی‌کردند. به همین سبب با جمهوری شدن ایران بشدت مخالف بودند. يک جمهوری سکولار قدرت و نفوذشان را محومی‌کرد لذا ازآن در هراس بودند. و از ماندگاری حکومت پادشاهی دفاع می‌کردند. هرچند که آخوندها نیز همچون همه‌ی اسلام گرايان همواره از  کمونيست ها و نماينده‌ی آن در ایران یعنی حزب توده ايران متنفر بودند، وپیوسته از قدرت مذهبی خويش ضد چپ‌ها استفاده می‌کردند اما تهديد اصلی برای قدرت خويش را  فقط از سوی شاه می‌دانستند. چون رضاشاه آنها را بعنوان عتيقه‌های مقدس با ذهنيت قرون وسطائی که در برابر کوششهای او برای مدرنيزه کردن کشور می‌ایستاند خوارشمرد بود.

بیستونهم مردادماه 1332 مطابق با 19 اوت 1953 میلادی

از نخستین دقایق صبح روزفوق  مأمورین فرمانداری نظامی، رکن دوم و اداره کل شهربانی دست به بازداشت عده زیادی از همکاران محمد مصدق، اعضاء جبهه ملی، نمایندگان مستعفی و روزنامه‌نگاران و اعضاء حزب توده زدند. از طرف سرلشکر فضل‌الله زاهدی اعلامیه‌ای صادر و متذکر شد در حفظ جان دکتر مصدق از هیچ گونه اقدامی کوتاهی نخواهد شد. از این رو مقتضی است ظرف 24 ساعت خود را به شهربانی معرفی نماید.  زاهدی فرمانده کودتا به محمدرضا شاه تلگرافی زد و از وی خواست تا به ایران بازگردد. روزهای تیره و تار محمدرضا شاه ناگهان به پایان رسید. کاملا غیرمنتظره، 28  مرداد از راه رسید و شاهی که تاج‌ و تخت را بر باد می‌دید، تلگرافی از سرلشکر فضل‌الله زاهدی دریافت کرد. در تاریخ معاصر ایران این لحظه از سوی برخی پژوهشگران یک نقطه عطف سرنوشت‌ساز توصیف شده است، لحظه‌ای که شاه در هتلش در رم تلگراف زاهدی را خواند. در یک لحظه گویی تمامی ماجرای مصدق و نهضت ملی کردن نفت و پایین کشیدن مجسمه‌هایش در تهران و رشت، خوابی آشفته بوده و با تلگراف زاهدی او از خواب بیدار شده و کابوس به پایان رسیده. با این تلگراف شاه دوباره شاه شده بود. نظامیان طرفدارشاه شرایط را برای بازگشت شاه آماده می کردند. در تمام شهرهای ایران حکومت نظامی برقرار شد. همچنین در این روز عده زیادی از افسران که از عوامل کودتا بودند ترفیع درجه پیدا کردند از جمله سرهنگ نعمت‌الله نصیری، سرهنگ تیمور بختیار و سرهنگ عباس فرزانگان درجه سرتیپی گرفتند. پس از کودتا به دستور فرمانداری نظامی از انتشار روزنامه‌های حامی مصدق و حزب توده جلوگیری شد. در همین روز محمد مصدق خود را تسلیم زاهدی کرد.

بیستوهشتم شهریورماه 1332 مطابق با 19 سپتامبر 1953 میلادی

دادستان ارتش سرتیپ حسین آزموده، بازجویی از مصدق را آغاز کرد و بعد از پنج جلسه بازجویی در کیفرخواستش از رییس دادگاه خواست که برای محمد مصدق و همچنین سرتیپ محمدتقی ریاحی رییس ستاد ارتش حکم اعدام صادر کند. محمد مصدق متهم بود که علیه مقام سلطنت اقدام کرده است. مصدق نه تنها همه اتهامات را رد کرد، بلکه صلاحیت دادگاه نظامی را نیز زیر سئوال برد. مصدق همواره می‌گفت: آرى، تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملى کرده‌ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسى و اقتصادى عظیم‌ترین امپراتوری‌هاى جهان را از این مملکت برچیده‌ام و پنجه در پنجه مخوف‌ترین سازمان‌هاى استعمارى و جاسوسى بین‌المللى درافکنده‌ام و به قیمت ازبین رفتن خود و خانواده‌ام و به قیمت جان و عرض و مالم،

هفدهم آبانماه 1332 مطابق با هشتم نوامبر 1953 میلادی

نخستین دادگاه مصدق. در نخستین روز دادگاه علنی مصدق، او در برابر رییس دادگاه که از او خواسته بود خود را معرفی کند گفت: من دکتر محمد مصدق، نخست‌وزیر قانونی ایران هستم و این سیاست خارجی استعمار و امپریالیسم و نوکران داخلی آنهاست که مرا به این محکمه کشانده است. استدلال حقوقی مصدق در دفاع از خود این بود که در روز 25  مردادماه هنوز مجلس به شکل رسمی منحل نشده بود و شاه در اقدامی که از زمان پیروزی انقلاب مشروطه سابقه نداشته، او را به شکل غیرقانونی از نخست‌وزیری برکنار کرده است. در واقع در زمان آغاز دادگاه مصدق نیز هنوز هفدهمین دوره مجلس شورای ملی به شکل رسمی منحل نشده بود و در روز19 مرداد آن سال مصدق با استناد به نتیجه رفراندوم انحلال مجلس، در نامه‌ای به شاه از او خواست که مجلس را منحل کند و دستور برپایی انتخابات جدید را صادر کند. اما شاه پیش از آنکه اصولا مجلس را منحل کند، دستور برکناری مصدق ونخست‌وزیری زاهدی را صادر کرد. او سرانجام هفدهمین دوره مجلس شورای ملی را 9 روز بعد از آغاز دادگاه مصدق منحل اعلام کرد. مصدق با این استدلال خود را نخست‌وزیر قانونی خواند و صلاحیت دادگاه نظامی را برای بررسی اتهاماتش زیر سئوال برد. او گفت که اگر او تخلفی کرده، از آنجا که هنوز نخست‌وزیر است باید در دیوان عالی کشور و در حضور هیات منصفه محاکمه شود، نه در دادگاه نظامی. دادگاه با استناد به قانون حکومت نظامی، اعتراض او را وارد ندانست و سری جلسات پرشور محاکمه مصدق آغاز شدند.

در 35 جلسه این دادگاه از جدال لفظی مصدق و آزموده گرفته تا احضار نزدیکان مصدق و شهادت‌های پرماجرا همه به یک نتیجه ختم شدند، محکومیت مصدق در دادگاه. در پایان این دادگاه خبر گذشت شاه از حق خود بازتاب چندانی نیافت و در عوض همه شنیدند که مصدق به سه سال زندان محکوم شده است. مصدق در جواب این حکم گفت: این حکم امشب بر افتخارات من افزود. من خیلی متشکرم. ملت ایران و همچنین دنیا، معنای مشروطیت ایران را فهمیدند. و بلافاصله به حکم صادره اعتراض کرد.