پژوهش های جدید در مورد آغاز اسلام

ویلیام هنری والش، فیلسوف انگلیسی، و استاد منطق و متافیزیک دانشگاه اینبرو در سال‌های 1960 تا 1979 میلادی، معتقد است که تاریخ بازگو کننده ی کلیه ی اعمال گذشته ی انسان است، به‌ گونه‌ای که نه‌ تنها درجریان وقایع تاریخی گذشته قرار می‌گیریم، بلکه علت وقوع آن را نیز بازمی‌شناسیم. به عبارت دیگرهدف تاریخ علاوه بر اینکه معرفت به افراد بشر میدهد، آگاهی به روابط اجتماعی او را در گذشت روزگار یادآوری می کند. که البته منظور از روابط اجتماعی در واقع کل اموری است که در حیات آدمی مؤثر است، نظیر امور اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، علمی، هنری، نظامی و مذهبی. به همین خاطر گزارشات واقعی تاریخی در بسیاری از موارد در عین شگفت انگیز بودن، هشدار دهنده اند. تقریبا با ظهور اسلام سیاسی در جهان، و ادعای صاحب منصبان این دین برای اعتلای دوباره حکومت اسلامی، با هدف گذشته گرائی، انتقادات به این دین و اهداف آن در سراسر جهان افزونی گرفت، و از آنجائیکه بازگردانیدن تاریخ به عقب، گام نهادن در مسیری خلاف سیر طبیعی تاریخ است، لذا به کشمکش عمده بین نیروهای ترقی خواه و واپسگرا در جامعه منجر گردید. دراین میان نیروهای واپسگرای اسلامی که در تلاش عقب کشیدن تاریخ به 1400 سال پیش، و برقراری نظام ولایت یا خلافت هستند که از منظر تاریخی امری غیر عملی و محال است، ناچارند دست به دامان سرکوب، ایجاد رعب و وحشت و تشکیل هرچه بیشتر نیروها و نهادهای سرکوبگر و جامعه ی بسته شوند، که یقینا استمرار آن غیرممکن است.
واقعیت های تاریخی اسلام، که تا امروز در دسترس محققان، پژوهشگران، جستجوگران و علاقه مندان به تاریخ قرار داشته، اطلاعاتی در مورد کتاب مرجع این دین قرآن، و روایات اسلامی است که به روایات غیرنبوی، روایات دفاعی کلامی، روایات تاریخی و سرانجام روایات تفسیری تقسیم می گردند، اما هم قرآن و هم روایات اسلامی به فاصله های بسیار زیادی از دوران ظهور این دین و فوت پیامبر آن، آنهم به شیوه نقل قولهای دیگران تحریر شده، که از نظر پژوهشی فاقد اعتبار لازم است، ضمن اینکه تقریبا تمام روایات اسلامی جانب افسانه سرائی و تعریف و تمجید صاحب منصبان این دین را پیموده و خالی از هرگونه گزارش تاریخی است. به همین سبب محققان این رشته به اینگونه سیره نویسی های اسلامی تاریخ رستگاری اسلامی نام نهاده اند، که عمدتا بدنبال حقانیت دین اسلام است، نه نقل واقعیت های تاریخی این دین.
محمد بن اسحاق بن یساراز موالی عرب یا ایرانی، اولین مورخ در زمینه تاریخ صدر اسلام است، که سیره اش بیشترین اصالت را در بین سیره های موجود دارد. ابن اسحاق زندگی نامه‌ای محمد پیامبر اسلام را برای اولین بارمکتوب کرد، گفته می شود که قبل از او هم افراد و کسانی در این زمینه فعال بوده اند، اما هیچ اثر مکتوبی از آنان باقی نمانده. تخصص ابن اسحاق بیشتر حول ماجراهای مدینه است. بر اساس اکثر منابع، ابن اسحاق در مدینه و در سال 704 میلادی متولد شد، که با حساب تاریخ فوت محمد در سال 632 میلادی، حداقل بالغ بر 90 سال فاصله بین تولد ابن اسحاق و فوت محمد وجود دارد، که اگر ابن اسحاق در ده سالگی آغاز به تحریر زندگینامه محمد نموده باشد، بازهم یک قرن از وفات محمد گذشته بود، که این اعتبار و سندیت زندگینامه را زیر سئوال می برد. گفته می شود پدر بزرگ ابن اسحاق، در زمان خلافت ابوبکر درعین التمر، در سال دوازدهم هجری به اسارت گرفته شد و به مدینه فرستاده شده بود، که نهایتاً کارش به برده گی کشید، اما با پذیرش اسلام آزاد گردید. یکی از پسرانش اسحاق، یعنی پدرابن اسحاق هم از راویان معروف اخبار بود. پسرش هم شیوه پدرش را پی گرفته و به تدریس علم اخبار پرداخت، بگونه‌ای که بسیار زود بخاطر اطلاعاتش شهرت پیدا کرد. او سپس به اسکندریه در مصر سفر کرده و تحت نظارت یزید بن حبیب به تدریس مشغول شد، ولی در هر صورت زندگینامه محمد را بر اساس شنیده هائی از پدرش تحریر نموده، ضمن اینکه فردی بنام مالک ابن انس از هم‌عصران ابن اسحاق و بنیان گذار فقه مالکی، ابن اسحاق را دروغگو، دجَال و کسی که روایاتش را از یهودیان می‌گیرد معرفی می‌کند. با توجه به جمیع جهات از منظر تاریخی، بالاخص تحقیقات مدرن اسلامی علاوه بر اینکه دستیابی به زندگینامه ی ابن اسحاق را غیرممکن می داند زیاد به زندگینامه ی نوشته شده توسط او خوش بین نیست.
اولین زندگینامه مکتوب موجود در مورد محمد، سیره ی ابن هشام است. ابومحمد عبدالملک بن هشام، تاریخ‌نگار مسلمانی‌است که به‌خاطر ویرایشی که روی زندگی نامه محمد، پیامبر اسلام، نوشته ابن اسحاق انجام داده شهرت دارد. اما مشگل اینجاست که ایرادات بسیاری بر این زندگینامه وارد است، که ابتدائی ترین آن تاریخ تولد محمد می باشد. ابن هشام با استناد به سوره ی 105 قرآن یعنی سوره ی فیل، تاریخ تولد محمد را سال عام الفیل بیان می کند. راویان اسلامی به ما می گویند سال عام الفیل، یعنی سال 570 میلادی سالی است که ابرهه حبشی به مکه حمله کرد و در این حمله اتفاقاتی رخ داد که در سوره فوق بدان اشاره گردیده، و محققان بسیاری معتقدند که این آیه ی و اساسا عنوان نمودن سالی بنام عام الفیل، دور از واقعیت بوده و بیشتر افسانه ای است ساخته و پرداخته ذهنیت مورخین صدر اسلام، برای مهم جلوه دادن تولد محمد. اما سئوال اصلی تر این است که ابن هشام که حداقل 180 سال بعد از هجرت محمد اقدام به ویرایش زندگینامه تحریر شده توسط شخص دیگری را انجام داده، چگونه و طبق چه مدارکی به چنین اطلاعات دقیقی دست یافته که محمد در سال و روز عام الفیل متولد شده است؟
آرتور کریستن سن، ایران‌شناس، خاورشناس، لغت‌شناس و پژوهشگر معروف اهل دانمارک، می گوید: خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی در جنوب عربستان قدرت خود را بر یمن بسط داد. این سرزمین تا آنزمان در تسلط حبشیان بود، هریز از سرداران انوشیروان با اعراب همدست شد و در سال 570 میلادی حبشی‌ها را خارج کرد و از جانب شاهنشاه ایران خودش به حکومت آن کشور منصوب گردید. باز رگ غیرت اسلامگرایان ورم نکند که قصد و هدف دفاع از حکومت ساسانیان است، منظور تنها القاء واقعیت های تاریخی است. امروزه با اتکا به اسناد و مدارک واقعی، و توافق همه ی مورخان کنونی مشخص است که در سال 570 میلادی سپاهیان ایران، یمن را اشغال کردند و سردار‌ِ خسرو انوشیروان، یعنی وهریز، حاکم یمن شد. یعنی، در سال 570 میلادی دیگر از ابرهه خبری نیست و این سال با تسخیر یمن توسط ایران‌ِ ساسانی منطبق است. البته چند دهه پیش از آن ابرهه حبشی به یکی از قبایل عرب در عربستان مرکزی، بنام قبیله ی معد که از متحدان لخمیان بودند حمله کرده بود، و درهمین باره احسان یارشاطر می‌نویسد: به گفته ی پروکوپیوس قیصریه‌ای تاریخ‌نگار، پژوهنده و حقوق‌دان بیزانسی، که وی را برجسته ‌ترین تاریخ‌ نویس سدهٔ ششم پس از میلاد و نیز واپسین تاریخ‌نگار بزرگ روزگار باستان می‌دانند، یوستی‌نیان، امپراتور بیزانس برای دفاع از همدینان مسیحی خود که مورد آزار مشرکان و یهودیان یمنی بودند، جنوب یمن را اشغال کردند، پادشاه آنجا را کشتند و دست‌ نشانده‌ای را به جای او گمارند. اما این دست ‌نشانده محبوبیت نیافت و نتوانست شورش علیه خود را فرونشاند، لذا ابرهه که ظاهراً شکل حبشی ابراهیم است، جانشین او شد که به گفته پروکوپیوس اصلا برده ی بازرگانی بیزانسی بود. در کتیبه‌ای که یادگار‌ِ پایان یافتن تعمیرات سد مأرب است، ابرهه ادعا می‌کند نمایندگانی از دربارهای حبشه، بیزانس، ایران، حیره و غسان به حضور وی بار یافته‌اند. یوستی‌نیان او را تشویق کردند که به حیره حمله کند، اما او از روی احتیاط جز تظاهر به این کار اقدامی نکرد، اما به قبیله‌ی مَعد در مرکزعربستان حمله کرد که تابع پادشاه لخمی حیره، عمروبن منذر سوم بود. یارشاطر در گفتارش نتیجه‌ گیری می‌کند که احتمالاً همین لشکرکشی به شمال برای مقابله با سپاه حیره است که در سوره ی 105 قرآن درباره‌ ی حمله به مکه و وسیله‌ی اصحاب الفیل به منظور ویران کردن کعبه بازتاب یافته است.
البته از آنجائیکه اسلامی نویسان هرگز با واقعیت تاریخی سروکاری نداشته اند، این ادعا را نیز بگونه دیگر تعبیر می کنند. مثلا می گویند در تاريخ پروكوپيوس كه مأخذ اساسى قائلان اين ديدگاه براى تطبيق مفاد كتيبه Ry 506بر لشكركشى ابرهه به ايران است، تنها به صورت كلى و سربسته با اين جمله بسيار كوتاه از مسئله سخن به ميان آمده است كه هنگامى كه ابرهه بنياد فرمانروايى خود را استوار كرد به يوستی نیان وعده داد كه به خاك ايران بتازد اما چون رهسپار شد دشوارى كار و پايان ناگوار اين لشكركشى را دريافت و بى درنگ بازگشت. اما همان گونه كه بعضى محققان نوشته اند اين مورخ به منطقه مورد هجوم و مكان هاى اقامت و استقرار ايرانيان اشاره اى نكرده است، و مشخص نمى دارد كه آيا مقصود او از اين سخن، حركت ابرهه جهت فتح مكه و شهرهاى ديگر حجاز بوده تا از آن جا به عراق و مرزهاى امپراطورى ايران حمله كند و بدين ترتيب، راهى براى پيوستن به روم به دست آورد؟ يا منظور، حمله به ايران از مناطق جنوب جزيرة العرب يا سواحل خليج بوده است؟ این تحلیل و تلاش اسلامگرایان برای انطباق سال عام الفیل، بر سال 570 میلادی، زمان تولد پیامبر اسلام، که با هدف اثبات معجزات نداشته قرآن، و سوره فیل آن انجام می گیرد، از نظر علمی بسیار بچه گان و دور از ذهن است که ابرهه برای حمله به مرزها ایران، به این نتیجه رسیده باشد که ابتدا به مکه و حجاز حمله کند و از آن راه به مرزهای ایران یورش ببرد. بنابراین،تاریخ‌گذاری سال عام الفیل در روایات اسلامی از بنیاد اشتباه است. با این وجود، داستان‌پردازان اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کنند که محمد در سال 570 میلادی متولد گردیده است.
وقتی روایات نویسان اسلامی در مورد تاریخ تولد پیامبر، که مطلبی روشن و بی نیاز از هرگونه افسانه می باشد، این دین چنین دچار افسانه سرائی های بی پشتوانه و غیر مستدل گردیده باشند، چگونه باید به این روایت از منظر تاریخ نگاه کرد؟

جنبش شعوبیه

گرایش ایرانیان به اسلام فرایندی بسیار پیچیده و تدریجی تاریخی داشت، که چندین قرن به طول انجامید، وانگیزه و نیرو محرکه آن مورد به مورد متفاوت بود. با توجه باینکه یمن قبل از ظهور اسلام بخشی از فرمانروائی ایران محسوب می شد، لذا فرایند اسلامی شدن ایرانیان از زمان بعثت محمد در عربستان آغاز گردیده بود. در زمان یورش متجاوزین مسلمان اولین گروندگان به اسلام، سربازان ایرانی و سران محلی بوده‌اند، که بگفته التون دانیل، مورخ و ایرانشناس انگلیسی، استاد دانشگاه هاوایی و از سردبیران دانشنامه ایرانیکا، این گرایش تنها اسمی بوده و به منظور حفظ موقعیت و جایگاه در حکومت جدید صورت گرفته بود. مشگل اساسی آنست که در طی قرنها هرگز مورخین اسلامی نویس از موقعیت های این گرایشات پرده برنداشتند، و همواره با تحریف تاریخی آنرا به نفع دین اسلام ارزیابی نمودند. در حالیکه اکثر ایرانیان در زمان حمله ی اعراب هیچ آشنایی با زبان عربی نداشتند، و نه می‌دانستند که در قرآن چه نوشته شده، یا محمد پیامبر این دین دقیقاً چه می‌گوید و اسلام چه آداب و مراسمی دارد. و عمدتا در دفاع از شهر و وطنشان در مقابل اعراب کشته شدند، یا پس از فتح شهر بدست عوامل اسلامی قتل عام شدند، و در خوش بینانه ترین حالت به دادن جزیه با حفظ دین خود مجبور گردیدند. با آغاز جنگ قادسیه در سال 637 میلادی عرب‌های تازه مسلمان شده ی متجاوز واردایران شدند، و لشکر ایران تحت فرماندهی رستم فرخ‌زاد شکست خورد. با مرگ یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی در سال 651 میلادی ایران ظاهرا به اشغال اعراب مهاجم درآمد، اما درگیری واقعی میان دو طرف تازه آغاز شده بود. کشوری که قرنها فرمانروائی در پهنه های جهان را در پیشینه داشت، بدست بادیه نشینان تازی اسلامی از پای در آمد، و تاریکی دهشتناکی به تمام دیار آن رخنه نمود. در نخستین سده آن دوران سیاه، خود برتر انگاری تازیان پیروز و تحقیر روزانه ایرانیان به بالاترین مرزهای خود رسیده بود، و سرداران متجاوز عرب مانند حجاج بن یوسف ، یزیدبن مهلب و قتیبه دهها هزار ایرانی را قتل عام کرده بودند. ضمن اینکه گرفتن مالیاتهای سنگین همگانی و مالیاتهای سرانه ویژه بنام جزیه از کسانی که از ننگ پذیرفتن آئین اسلام تازیان سرباز می زدند، کمر ایرانیان را شکسته بود. ایرانیان که در برابر استحاله و از دست دادن هویت ملی خویش مقاومت نشان داده و سر می‌پیچیدند، همواره بدنبال راهی با هدف مبارزه برعلیه حاکمان اسلامی بودند، لذا نهضت‌هایی را علیه خلفای مسلمان پایه ‌ریزی کردند، بطوریکه از اواخر عهد اموی نهضت‌های ملی و سیاسی هر روز به رنگی ظاهر می‌شد. اسلامی نویسان مزدور که همواره از تحریف تاریخ نان خورده و دل حاکمان اسلامی را بدست آورده اند، می گویند که مقصود اصلی تمام این جنبش‌ها برانداختن دولت و سیادت اعراب سنی مذهب بود، نه اسلام، به همین خاطر ایرانیان برای رهائی دست در دست خاندان وابسته به علی که در جغرافیای ایران زندگی می کردند، گذاشته و مذهب شیعه را پذیرفتند، و این یک دروغ تاریخی است. مگر در سال 1357 اکثریت مردم ایران فریب دروغها و دغل بازی های خمینی دجال را نخوردند؟ و به او رای نداند؟ اما اعمال و رفتار خیانتکارانه اش او را به منفورترین چهره اسلامی دوران معاصر تبدیل نمود، و حکومتی که او وعده داد بود جز نکبت و سیاه روزی و ذلت هیچ ارمغان دیگری برای مردم ایران نداشت.
یکی از این جنبش های رهائی بخش که متاسفانه آلوده به افکار مذهبی شیعی بود و نهایتا نیز ماهیت واقعی خود که همان حکومتگری و سلطه بر پیروان مذهب شیعه بود، نشان داد جنبش شعوبیه بود. نگارنده قبلا در این مورد مطالب و مقالات فراوانی نوشته که در وبلاگم موجود می باشد. این جنبش ها همچون جمهوری اسلامی با ریاءکاری و فریبکاری موفق به یارگیری از ایرانیان گردیدند، گزارشات تاریخی بسیاری در این زمینه وجود دارد. از ابتدای تهاجمات تازیان مسلمان، نه تنها به ایران، بلکه به تمام نقاط آسیای صغیر، آناتولی، هند و آسیای میانه همواره کبر و غروری نابجا و نامشروع در میان متجاوزین تازی وجود داشت. این غرور بیجا چنان در میانشان قوت گرفته بود، که هیچکس به غیراز خود را لایق فرمانروائی و سروری بر جهان نمی شناختند، و دین خود را برترین دین عالم معرفی می کردند، و معتقد بودند الله فقطه آنانرا برگزیده تا بر دیگران فرمان برانند، و از بقیه ی ملل جهان جز برده گی یا شرکت در جنگها بعنوان سیاهی لشکر کار دیگری ساخته نیست. بنابراین جان و مال و ناموس پیروان این دین متعلق به تازیان متجاوز است. اگر ایرانیان برای نجات از دست تازیان و مبارزه با آنان، دست یاری با افراد و شخصیت های عرب رانده شده از عربستان دادند، نه باین خاطر که تشنه ی اسلام باشند، یا دلخسته امام و نایب آن بوده باشند، این راه را برای مبارزه و سرنگونی حاکمان جبار اسلامی برگزیدند. همچنانکه در دوران معاصر برای رهائی از چنگال آخوندیسم حاکم، در سال 1388 دست یاری بسوی افرادی دراز کردند که جزئی از چرخه حکومت اسلامی بودند. در چنان اوضاع سیاسی بسیاری از اعراب مخالف حکومتی، عمدتا از پیروان وفادار به خاندان علی ابن ابیطالب و قبیله ی بنی هاشم از ترس حکومت اسلامی به سرزمینهای اشغالی ایران مهاجرت نموده، و در قالب مخالفین نظام حکومت اسلامی، ایران را بهترین کشور برای یارگیری های سیاسی دیدند، وایرانیان که سیادت اعراب را برنمی تابیدند و هویت ایرانی خود را در خطر می دیدند، با آنها دست یاری داده و ظاهرا افکار مذهبی آنانرا برای مبارزه می پذیرفتند.
مستندات تاریخی می گوید: بزرگترین نهضت ایرانیان که به انقراض دولت اسلامی امویان و سیادت عرب‌ها انجامید نهضت شعوبیه بود. شعوبیه نام نحله‌ای است که از اواخر دولت اموی، یعنی اوائل قرن دوم هـجری قمری ظهور یافت و به برانداختن حکومت بنی‌امیه و برکشیدن بنی‌عباس انجامید. شعوبیان برای عرب‌ها در نژاد و فرهنگ پشیزی ارزش و اعتبار قائل نبودند، و خود را برتر از عرب می‌دانستند، و این به آن دلیل بود که کار برتری‌ جویی اعراب و تحقیر عجم به جایی رسیده بود که امویان، غیرعرب ازجمله ایرانیان را موالی می‌خواندند. هزاران هزار کتاب خطی و نقاشی شده یعنی گنجینه ی سده ها پندار و اندیشه ایرانی در آتش سوخته یا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبیله عرب به نام های یمانی و مفر، که پس از پیروزی تازیان به آن دیار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند، به نوشته ابن خلدون تمام ایرانیان را از مقامهای اداری بر کنار وجای آنها را به اعراب دادند، و در برابر اعتراض ایرانیان دو هزار نفر را با یک شبیخون سر بریدند. تمام نوشته های رسمی و اداری به عربی نگارش می شد و پارسی نویسی را گناهی نا بخشوده می شمردند، بطوریکه بسیاری از ایرانیان از ترس تحقیر یا کشته شدن نام های عربی برای خود برمی گزیدند، و با زبانی نیمه پارسی و نیمه عربی با یکدیگر گفتگو می کردند. همین ترس باعث شد که به هر عربی حتی از پائین ترین قبیله سید به معنی آقا می گفتند. بعدها این لقب حتا به نواده های آنها هم گفته شد و تا دوران ما ادامه پیدا کرد.
عکس‌العمل منطقی ایرانیان در برابر اینهمه جباریت و تبعیض نژادی اعراب عضویت در جنبش هائی بود که اگر چه مذهبی بودند، اما استقلال ایران را هر جند به دروغ و بظاهر مورد نظر قرار می دادند. همین اتفاق در دوران معاصر بار دیگر در ایران بوقوع پیوست و یکبار دیگر ایران به اشغال نواده گان همان تازیان متجاوز درآمد، که به دلایل آن در مقاله ای دیگر می پردازم. ایرانیانی که به شعوبیه می پیوستند، می پنداشتند که می توانند پایه‌گذار نهضتی شوند که به تحصیل استقلال ایرانیان در حوزه‌های سیاسی، فرهنگی و ادبی منتهی گردد. و اساسا شعوبیه به معنای عام نام فرقه‌ای بود که معتقد به فضیلت عرب بر سایر اقوام نبود، و به معنای خاص عبارت از فرقه‌ای بود که دشمن جنس عرب است، و این قوم را از پست‌ترین اقوام عالم می‌شمارد و جنس عجم را بر عرب ترجیح می‌داد. این پدیده نباید نژادپرستی تعبیر شود، زیرا اعراب متجاوز با ایرانیان حتی بعد از گرویدن به اسلام به عنوان انسان‌های درجه دوم برخورد می‌کردند. حتی در بصره مسجد موالی که تازه مسلمانان بودند از دیگران جدا بود. امویها با استناد به احادیث مجعول زبان مردم عجم را تحقیر می‌کردند. مقدسی در احسن التقاسیم یکی از این احادیث را بدین مضمون نقل نموده‌است: مبغوض‌ترین زبانها در نزد خدا زبان فارسی است، و زبان خوزستان زبان شیطان است و زبان اهل جهنم زبان بخارایی و زبان اهل جنت زبان عربی است. تعصب اعراب مسلمان به حدی بود که قتیبه بن مسلم والی خراسان، علیه کسانی که خط خوارزمی می‌نوشتند و سنت علمی سرزمین خود را می‌شناختند با شدت عمل برخورد می‌کرد. درچنین شرایط وخیم بود که ایرانیان برای مبارزه برعلیه حکومت وقت بدنبال راه و شرایط مناسب بودند، جنبش های مانند شعوبیه را بر می گزیدند. دانشمندان ایرانی مخالف امویان که به شعوبیه پیوسته بودند، به مباحثات و منازعات خود رنگ جدی ایرانی زده، به جستجوی مفاخر و تاریخ کهن ایرانی می پرداختند. کار به جائی کشیده شد که شعرا و خطبای عجم که به زبان عربی مسلط بودند وارد معرکه شدند، و دراین میان حتی شعرای عرب نیز زبان به ستایش مفاخر ونژاد عجم گشودند. جاحظ کار را به جایی رسانید که هموطنان خود را طبقه بی دانش می‌خواند. المتوکلی یکی از شاعران عرب شعر معروفی در ستایش ایرانیان دارد که معنی یک بیت آن چنین است، من فرزند نیکی‌هاو بزرگی‌ها هستم از ریشه جم/ در بردارنده میراث پادشاهان عجم ایران. مورخان نیز برای احیای تاریخ و سنت‌های باستانی کوشیدند، کسانی چون حمزه بن الحسن اصفهانی و دینوری کتب خود را تحت تأثیر روح میهن پرستی تألیف نمودند، و قسمت زیادی از آثار خود را به تاریخ گذشته عجم اختصاص دادند. ابن مقفع آشکارا از دین مانی حمایت ‌نمود، که دفاع مقفع از دین مانی دلیل مذهبی نداشت، بلکه ناشی از حس ملی وی بود. مجموع این تحولات منجر به بر پایی جنبشی گردید بنام شعوبیه که شاخص جنبش قومی عجم از نظر اعراب شمرده می‌شد، وعربها در نوشته‌های این گروه مورد حمله و تحقیر قرار می‌گرفتند. احیای مجدد روح ملی که از اهداف شعوبیه بود در نبرد قلمی منحصر نماند بلکه جنبش‌های سیاسی و حتی قیامهای نظامی به وجود آمد که اندیشهٔ تشکیل مجدد دولت‌های ساسانی و هخامنشی را در سر می‌پروراندند.
در تازش اعراب به ایران، ایرانیان بسیاری به بند کشیده شده و از ایران به بندگی برده شدند. در میان آنان سه برادر بودند از پارس در جنوب ایران، بنام اسماعیل، ابراهیم و محمد فرزندان یسار نسایی. این سه برادر ایرانی زبان عرب را آموختند و پیشه ی شاعری پیش گرفتند. اسماعیل ولی از دو برادر دیگر برجسته تر بود، لذا در دستگاه خلافت اموی به یاری استعدادی که در سرشت خود داشت نام و آوازه‌ای یافت. امویان سخت عربگرا و نژادپرست بودند و مزاقشان خوش نمی آمد که از موالی در دستگاه خلافتشان راه یابد. اسمعیل که در دوران خلافت هشام عبدلملک، خلیفه ی اموی به دربار راه یافته بود به جای آن که از موقعیت به دست آمده در راه آسایش و لذت از زندگی سود برد، راه دیگری را پیش گرفت، او فرصت را غنیمت شمرده و فریاد آزادگی می سرود. روزی در برابر خلیفه و دیگر کارگزاران حکومتی وی شعری را خواند که در آن به تبار ایرانی خود بالیده بود، و بزرگی ایران و فره مندی خسروانش را به تازیان گوشزد می‌نمود. دلیری اسماعیل در سرودن این شعر، و از آن بالاتر دلاوریش در خواندن آن در برابر خلیفه ی ایران ‌ستیز، هشام را چنان گران آمد که دستور داد اسمعیل را تا مرز مردن در آب فرو برند، تا مرگ را به چشم ببییند و پس از آن شکنجه وی را به حجاز تبعید کردند.
نهایت اینکه شعوبیه هم چون وصل به اسلام بود تلاش کرد که به اسلام چهره ای ایرانی بدهند، لذا شروع کردند به جعل احادیث که علی در باره ایرانیان این چنین گفته، و حسین در باره ایرانیان آنچنان گفته، در حالیکه هیچکدام از این احادیث و مطالب نه مستند بودند و نه تاریخی. متاسفانه این تفکر آلوده ی بیابان گرد، ضد انسانی و متوحش همین امروز هم در افکار پلید و شیطانی اسلامگرایان حاکم بر ایران و دیگر نقاط این منطقه به روشنی قابل لمس است. کسانی که غیر مشروع خود را قیم مردم می پندارند، یا در توهم این بسر می برند که قومی برگزیده اند، تنها برای خلافت یا ولایت. در واقع هنوز بعد از 14 قرن به تمام مسلمانان به چشم همان موالی خود می نگرند. و وقیحانه هرکدامشان خود را رهبر مسلمانان جهان متصورند. در حقیقت معامله ی اسلامگرایان با طبقات اجتماعی جوامع مسلمان، معامله ی خواجه با بنده بوده و هست. آنان خود را صاحب حق و احسان نسبت به موالی می دانند، زیرا معتقدند که مردم را از کفر و گمراهی نجات داده اند. با اجازه خود گردن می زنند، اعدام می کنند، می سوزانند و سنگسار می نمایند، و در ذهنیت بیمار خود حد شرعی را بر روی زمین جاری می نمایند.

فراز دیگری از کتاب تخت پولاد، نوشته علی دشتی

کتاب تخت پولاد یکی از آثار ماندگار علی دشتی نویسنده و پژوهشگر نام آشنای ایران است، که فکر می کنم نیاز به معرفی و ذکر بیوگرافی او نیست. در این مقاله فرازی دیگر از کتاب تخت پولاد که مباحثات بین اعضاء حوزه مذهبی اصفهان است برایتان نقل می کنم. یکی از شخصیت های این کتاب که شاید خالقش خود دشتی باشد، چون به نظر من هرگز چنین آخوندی در عالم حقیقی وجود ندارد، چون فردی با این خصائل ممکن نیست به جرکه آخوندها بپیوندد. آخوند فوق بنام سید محمد باقر درچه ای گویا از خرافات و موهومات مذهبی شیعه فاصله دارد. اینکه چنین شیخی اصلا در آن زمان وجود داشته یا اینکه ساخته ی تصورات ذهنی علی دشتی است نمی دانم، اما مباحث صورت گرفته بین درچه ای و دیگر شیوخ حاضر در جلسه که از تعصبات مذهبی بیشتری برخوردارند، شنیدنی است. ضمن اینکه تخت پولاد نیز یک قبرستان پهناور قدیمی در اصفهان است که متصل به پل خواجو و در کنار زاینده رود بوده و درچه ای هر روز پنج شنبه با چند نفر از خواص خود به مقبره ای در این قبرستان می رفتند، تا به مباحث آزاد که نقل آن در داخل حوزه مذهبی اصفهان ممنوع بود بپردازند. در اینگونه جلسات عموما سه تا چهار نفر از اهالی حوزه حضور داشتند. در جلسه ای که شرح آنرا بیان می کنم، آخوندی حضور دارد بنام نجف آبادی که اهل منبرست و تسلط او در اخبار و احادیث مذهب شیعه اثنی عشری زیادست و در جامعه و نزد مردم از تقدس برخوردارست. فرد دیگری که در جلسه حضور دارد طلبه ای تقریبا اصلاح طلب است که زیاد پایبند آداب و رسوم خشک طلاب نیست بنام مجدالشریعه. و چهارمین نفر حاضر در این جلسه شیخ حسن قمی، طلبه ای فاضل، زحمت کش و فقیر است. البته شما فضل این طلبه را در حوزه مذهبی و زحمت کشی او هم در حد و اندازه های معمول در تمام حوزه های مذهبی مورد ارزیابی قرار دهید.
به نقل از علی دشتی این چهار شیخ در یکی از پنج شنبه ها که عازم تخت پولاد بودند، بین راه با زن گدائی بر خوردند. زن رو به آخوند درچه ای نموده می گوید: حضرت عباس به آقا طول عمر کرامت کند. و شیخ درچه ای هم در عین ناباوری در جواب زن می گوید: حضرت عباس اگر می توانست به خودش عمر می داد. همین سخن مبنا و اساس بحثی طولانی بین چهار شیخ می گردد. به مجرد اینکه این کلمات از دهان درچه ای خارج گردید، انگار یک سطل آب بر مغز دیگر شیوخ همراه پاشیده اند، از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورند. لذا سکوتی همراه با هراس همه جمع را فراگرفته بود. در نظر نجف آبادی که اهل منبر بود و چندان مایه علمی نداشت و راه ارتزاقش مدح اهل بیت و ذکر مناقب آنان بود، چنین مطالبی غیر قابل هضم ودرک، حتی نوعی کفر و شرک به نظر می رسید. یا شیخ حسن قمی با اینکه طلبه ای فاضل بود، همانگونه که شرح دادم تمام فضل و دانشش روی همان عقاید موروثی اش تمرکز می یافت، لذا معلومات او باید لفافه و زیور عقایدش تصور نمود. حاضرین در این جمع چند نفره خیال می کردند که شیخ درچه ای دیوانه شده که چنین سخنانی در جواب آن زن گدا گفته است، لذا منتظر بودند هرآن درچه ای از گفتن این سخنان پشیمان شده و استغفرالله گفته و آنان را از این برزخ شک و تریدی نجات دهد. نهایتا شیخ نجف آبادی برای اینکه درچه ای را وادار به سخن گفتن نموده و منظور او را از گفتن چنین سخنانی بداند گفت: بد نیست برای حفظ شعائر اسلامی، کمک به مستمندان صورت بگیرد و از این کمک یک عده ای هم به نوائی برسند، و شیخ درچه ای در کمال آرامش در جواب او گفت: نه شعائر اسلامی با دادن پول به گدا و روضه خوانی شما حفظ می شود، و نه سفره دادن فلان شاهزاده و خان، مقصود شارع اسلام را تامین می کند. این موضوع که از دهان من درآمده و در دل شما عقده شده، و شاید در ذهن شما چنین گذشته که من یا دیوانه شدم و یا مرتد، بحث مفصلی است که باید در باره اش صحبت کنیم.
شیخ درچه ای بعنوان اعتراض به رفتار همراهانش در مقابل دیگر اعضاء جلسه قرار گرفت و از آنان سئوال کرد که کجای اظهارات من ایراد داشت و کدام کفر زندقه بر زبان من جاری شده که موجب تاثر خاطر شماها را فراهم نموده؟ آخوند نجف آبادی که بیشتر از همه تعصب داشت و پرورش و گسترش خرافات سرمایه ی اصلی کسب او یعنی مداح و روضه خوانی بود گفت: مفهوم فرمایش شما این بود که حضرت عباس قادر نبوده به خویشتن عمر بدهد. در جواب درچه ای خیلی رک می گوید: بهترین دلیل هر ادعائی وقوع آنست، لذا اگر عباس می توانست کشته نمی شد. نجف آبادی در جواب درچه ای می گوید: خودش می خواست که کشته شود. و درچه ای در جواب می گوید: یعنی انتحار کرده؟ آیا خداوند در قرآن سوره 2 آیه 191 نگفته: لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه؟ یعنی هیچ فرد بشری حق ندارد خود را به مخاطره بیاندازد؟ و آیا سزاوارست که شما نسبت ارتکاب فعل حرام را به یکی از شجاع ترین یاران حسین بدهید؟ آخوند نجف آبادی که می بیند قافیه را بدجور باخته می گوید: بنده عرض نکردم که او خود را عمدا به کشتن داده، بلکه می خواستم بگویم چون مشیت خدا بر این قرار گرفته، عباس در مقابل اراده ی الهی تسلیم بوده. درچه ای در جواب او می گوید: بنابراین آنچه شما بر بالا منابر از شجاعت، جسارت و ایمان می گوئید که عباس برای آوردن آب به قلب سپاه دشمن زده تا برای فرزندان اهل بیت حسین آب بیاورد سراسر کذب محض است، چون عباس می دانسته باید کشته شود و اینها همه خلاف فضائلی است که شما و دیگر معتقدین به این مذهب برای عباس در نظر گرفته اید. در واقع شما می فرمائید تمام واقعه عاشورا جنگ زرگری و یکنوع تعزیه بوده؟ ثانیا اگر شما و امثال شما معتقدید که واقعه عاشورا و مرگ حسین و یارانش مشیت الهی بوده، چرا در سوگش این چنین بر سر و جان خود می زنید و مردم را دعوت به گریه و زاری و عزاداری می نمائید؟ با آهنگ فجیع این بقول شما مشیت الهی را بر منابر سر می دهید تا برای تمام تاریخ مردم را در حزن و اندوه فروببرید. مگرغیراز این است که حزن و اندوه شما می تواند نوعی مخالفت باشد به این مشیت الهی، یعنی که راضی نیستید و بدان اعتراض دارید؟ و با استناد به چنین فرضیه ای متاسفانه تمام عزاداری شما برای واقعه کربلا نه تنها یک عمل مستحب و اجر داری نیست، بلکه طغیان بر علیه خدا و مشیت و اراده اوست. از این گذشته اگر بقول شما مشیت الهی براین قرار داشت که حسین و یارانش در کربلا کشته شوند، طبعا آنانیکه سبب این کشتار بودند نیز از سوی خدا ماموریت داشتند تا این مهم را به سرانجام رسانید، مشیت الهی را اجرا نمایند، پس چرا اینقدر آنان را لعن و نفرین می کنید و مرده و زنده آنانرا را زیر و رو می نمائید؟ آیا شما بعنوان بنده گان ناچیز خداوند حق دارید مجریان مشیت الهی را لعن و نفرین نمائید؟ از این گذشته اگر اراده خداوندی بر این تعلق داشت که حسین در کربلا کشته شود و کوفیان در صحرای کربلا آنهمه فجایع مرتکب شوند، دیگر نه برای حسین و یارانش فضلیتی باقی می ماند، و نه برای اهل کوفه گناه و مسئولیتی، زیرا هر دو طرف ناخواسته تابع مشیت الهی بودند.
آخوند نجف آبادی در مقابل استدلال بی نقض درچه ای واقعا کم آورده بود و متحیر مانده بود که چه جوابی بدهد. با شرمساری زیاد گفت: مقصود من این است که عباس در واقع و نفس الامر می دانست، اما مامور بود که بر حسب ظاهر یک بشر ساده و عادی بیش نباشد. یعنی به تمام معنا به وظایف بشریت خود عمل کرد. در جوابش درچه ای گفت: اولا وقتی قبول کردیم که بشری از هر حیث مانند سایر افراد است، یعنی همان طوریکه سایرین از فردا خود بی خبرند، او هم از پیش آمدهای فردا خبری نخواهد داشت، وقتی سایرین در مقابل جراحت زیاد از پای در می آیند، او هم از پای در خواهد آمد، پس هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که معتقد باشیم یک بشر می تواند به بشر دیگر عمر اضافی عطا کند، یا یک بشر قدرت رفتار و کردار خارج از توان و قوه سایر افراد داشته باشد؟ چگونه می توان با موازین عقلی توجیه کرد که خداوند با تعداد معدودی از افراد تبانی نموده که من به شما قوائی فوق قوای بشری می دهم، تا شما قادر به معجزه باشید؟ به نظر شما چنین تبانی بین خالق توانا و قادر با پاره از مخلوقاتش دور از ذهن و عقل نیست؟ اصلا خدائی که قادرست هرگونه عملی را خودش به تنهائی و بدون کمک دیگران به انجام برساند، چه ضرورتی ایجاب می کند که دست به چنین تبانی بزند؟ نهایتا اینکه تمام معجزات و خرق عادتی که به امامان و انبیاء نسبت داده می شود از اساس و پایه دروغ محض است. زیرا به تعریف مذهبیون معجزه یک عمل غیر ممکن و معلول بی علت نیست، بلکه معجزه در یک تفسیر ساده خارق عادتی را می گویند که انجام آن از قدرت افراد عادی بیرون است و تنها به اتکای یک نیروی ما فوق طبیعی امکان پذیر می باشد. اما هیچکس جوابگو نیست که خداوند قادر چه نیاز به معجزه دارد، که این قدرت را در اختیار معدود افراد بشر قرار دهد، و اگر چنین فرضیه ای واقعا وجود دارد، چرا هیچکدام از این انبیاء حتا سرسوزنی از این قدرت خرق عادت خود را در برهه های حساس نشان ندادند.
دنبال مباحثات در جلسه کشید به جائیکه میزان هر بحث دینی یا مذهبی باید استدلال عقلی باشد یا باور و اعتقاد نقلی. درچه ای طرفدار استدلال عقلی بود و نجف آبادی از بحث بر پایه اخبار و احادیث نقلی سخن می گفت و دونفر دیگر هم بشکلی نامحسوس تمایل بسمت درچه ای و استدلال عقلی داشتند، اما از اظهار آن می ترسیدن. در این میان درچه ای رو به دیگر حضار کرده و می گوید منظور شما این است که هر چه شرع اسلام می گوید، اجبارا عقل هم باید آنرا تصدیق کند؟ پس بغیر تعداد معدودی مسلمان، یا بهتر است بگویم چند میلیون شیعه، تمام ملل دیگر که تعدادشان صد برابر ماست همه باید سفیه و دیوانه باشند، برای اینکه مسلمان نیستند؟ در جوابش نجف آبادی گفت: آن عقلی که ملل غیر مسلمان دارند عقل شیطانی است، که ناگهان مجد الشریعه، طلبه اصلاح طلب نتوانست جلو خود را بگیرد و فریاد زد بابا عقل که شیطانی و رحمانی ندارد. عقل عبارت است از قوه ای که انسان را از حیوان متمایز می کند، و آن عبارت است از ادراک کلیات و استنباط مجهول از معلوم. چگونه می شود مللی را که صدبرابر در علوم و ریاضی و صنایع بیشتر از ما ترقی کرده اند را فاقد عقل بدانیم، و آنرا عقل شیطانی بنامیم. اگر آنان مسلمان نیستند برای این است که پدرانشان مسلمان نبوده اند. مثل اینکه ما که مسلمان هستیم هیچ دلیلی ندارند جز اینکه پدران ما مسلمان بودند. فکر نمی کنم تا بامروز کوچکترین سعی فکری و مجاهدت عقلی برای کشف حقیقت و قبول اسلام از مسلمانی سرزده باشد. از کودکی به تلقینات پدر و مادر و بعد مدرسه و محیط زندگی ما را خواسته یا ناخواسته مسلمان قلمداد نموده، بدون اینکه هیچیک از افکار و معتقدات دینی و مذهبی ما مولود فکر و عقل و تجسس و تفحص باشد. برعکس همه مولود و معلول القائات، عادات، خرافات و موهومات بوده، به همین دلیل وقتی می خواهد مسلمان پایش را به دایره ی عقلی بگذار و از سنت و آداب مذهبی اجدادش کمی فاصله بگیرد، بلافاصله به تیر تکفیر و ارتداد متهم می شود. در جواب آخوند نجف آبادی گفت: بدلیل اینکه عقل بشر کامل نبوده، و قابل خطا کردن است. در اینجا جوابی حضار از درچه ای شنیدند که انتظارش را نداشتند. درچه ای گفت: العقل ماعبد به الرحمان، معنی حقیقی این جمله چیست؟ آیا غیر از این است که اگر شما عقل داشتید باید خدا را بپرستید؟ همه گفتند درست است. پس یگانه وسیله عبادت رحمان عقل است نه نقل. نجف آبادی در جواب می گوید: من نقل را از این نظر مرجع شمردم که منتهی به عقل کامل می شود. شیخ درچه ای رو به نجف آبادی کرده و می گوید: روزی پای منبر شما بودم و شنیدم که گفتید در روز عاشورا حسین در حینی که مشغول جنگ در کربلا بوده، رفته به هند و قیس، یکی از پادشاهان شیعی هندی را از چنگال شیر نجات داده. از خودتان می پرسم این نقل شما تا چه میزان منطبق بر عقل است؟ اولا در تمام تاریخ هند اگر جستجو کنید پادشاهی بنام قیس نخواهید یافت، این پادشاه هندی را شما از کجایتان درآوردید؟ ثانیا فاصله کربلا تا هندوستان آنقدر زیاد است که حسین باید سرعتی مطابق سرعت نور داشته باشد که به هندوستان برود و آن پادشاه را نجات داده با شیر صحبت کرده برگردد. گذشته از اینها چه دلیلی دارد فردی که توانائی اینرا دارد در ظرف چند ثانیه به هندوستان رفته و مراجعت نماید، به قیس قوتی ندهد که در مقابل شیر کم نیاورد. تازه اگر شیری به انسانی حمله کند مگر صبر می کند که قیس شاه به حسین متوسل گردد؟ از همه اینها که بگذریم اگر حسین چنین قدرت و نیروئی داشت، چرا با یک معجزه ناچیزی تمام اهل کوفه را به ایمان و راه راست هدایت نکرد تا چنان فجایعی رخ ندهد؟ پس می بینید جناب نجف آبادی که پای نقل در برابر عقل چقدر می لگند؟ وقتی شما بعنوان یک مسلمان در اثبات وحدانیت خدا باید از عقل خود سودببرید، حتا برای اثبات نبوت نیز به عقل خود نیاز دارید، چه عذری دارید که در سایر موارد نقل را بر عقل ترجیح می دهید؟

شکل و محتوای مذهب شیعه در ابتدای اولین حکومت اسلامی در جهان

معاویةابن ابوسفیان در سال 661 میلادی اولین سلسله اسلامی امویان در حوزه اهل سنت را پایه گذاری نمود. تشکیل حکومت اسلامی امویان، تشدید مخالفت های هواداران و پیروان خاندان علی ابن ابیطالب که خود را بازنده ی این جنگ قدرت و حکومت می دیدند، بدنبال داشت، بنابراین آنانرا به تلاش برای تصاحب قدرت و مبارزه علیه حکومت اسلامی سوق داد، اما چگونه؟ ابتدائی ترین نیاز هر حکومت دینی تئوری حکومتی است، که طرفداران خاندان علی این تئوری را بر پایه ی امام و امامت راه اندازی نمودند، البته با اشکالات بسیار زیاد و دسته بندی های گوناگون. رفته رفته نظریه پردازان و تئوری سازان شیعی در گوشه و کنار عربستان، همچنین داخل کشورهای تحت اشغال دست بکار شدند. ابتدا در مصر به تدوین تئوری سیاسی مذهب شیعه پرداختند، و سپس در کوفه، بغداد و قم، که عموما این تئوری پردازان وابستگی به همان قبایل یمنی داشتند که عثمان، خلیفه سوم مسلمانان را ترور نموده بودند. گسترش و تبلیغات این تئوری ها نهایتا موجبات شکل گیری مذهبی بنام شیعه در دل دین اسلام را فراهم نمود که اساسش بر پایه ی نفی مذهب تسنن و مبارزه برای نابود سازی سنیان جهان بود، ضمن اینکه هر روز شاخه ای جدید از آن می روئید تا باعث تناور شدنش گردد. همان اهدافی که امروز حکومت شیعی ایران در منطقه و جهان پی گیری می کند، البته نه بشکل واضح و روشن بلکه با ریاکاری و توطئه. شیعه با انتخاب یک ایدئولوژی سیاسی، در قالب یک حزب سیاسی، با سوءاستفاده از نارضایتی ها اجتماعی مسلمانان از حکومت دینی امویان، خود را وارد عرصه اجتماعی ایرانیان نمود، و به دروغ هدفش را مبارزه با حکومت امویان اعلام کرد. این فرقه مذهبی اگرقادر بود و می توانست حتا منکر سنی بودن پیامبر اسلام می شد، اما چنین قدرتی نداشت. البته کلیت اسلام، یا حکومت اسلامی امویان، حاکمیتی قابل دفاع نبود و هدف مشروعیت دادن به آن نیست، منظور چاهی است که بانیان مذهبی شیعه بر سر راه ایرانیان کندند، تا آنانرا از چاله ی حکومت اموی نجات بخشند.
تا زمانیکه جریان فتوحات اعراب تحت نام ترویج اسلام با شتاب بسیار زیاد در درون ایران، و مناطق اشغال شده ادامه داشت، و قبایل خونریز عرب در حال نقل و انتقال اموال چپاول شده، و تاراج و کشتار و گردآوری مال و مصادرۀ ملک و ناموس خانواده ها ی کشورهای اشغال شده بودند، برایشان فرصتی پیش نیامده بود که به رقابتهای گذشته و اختلافات خود دامن بزنند، اما قتل عثمان و علی و تاسیس حکومت امویان توسط خاندان ابوسفیان، موجب نمایان شدن اختلافات عقیدتی و جدال بر سر تقسیم قدرت گردید. معاویه که بدنبال تاسیس حکومت بنی امیه در تلاش بود تا از خاندان بنی هاشم به نفع خود بیعت بگیرد، توانست فرزند ارشد این خاندان یعنی حسن ابن علی را با زر و سیم خریده، شش ماه بعد از حکومتش او را با خود موافق نماید. این موافقت در مقابل پنج میلیون درهم موجودی بیت المال کوفه و دو بخش از بلوک های بصره از سوی حسن صورت پذیرفت. در بند چهارم این صلح نامه آمده بود که معاویه باید هر سال یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدائی که در جنگهای جمل و صفین کشته شدند تقسیم نماید. اما برادر کوچکتر حسن، حسین ابن علی با اینکه با معاویه بیعت نکرده بود، به احترام صلح نامه برادر تا زمان مرگ حسن یعنی سال 671 پایبندی نشان داده، و هیچ حرکتی نکرد. در سال 682 میلادی معاویه در دمشق درگذشت و پسرش یزید به جای او نشست، واز والی مدینه خواست تا از حسین ابن علی برای او بیعت بگیرد. بدلیل مخالفت حسین و خارج شدن او از مدینه نهایتا حادثه عاشورا شکل گرفته، و حسین نیز کشته می شود. پشت پرده ی واقعه ی عاشورا و کشته شدن حسین، حرفها و حدیث های بسیار زیادی وجود دارد که از حوصله ی این مقاله خارج است، اما متاسفانه در طول قرنها بالاخص از سوی شیعیان این واقعه با افسانه و داستانهای رمانتیک مذهبی زیادی تداخل نموده، لذا نحوه و دلایل کشته شدن حسین ابن علی تقریبا برای محققین و صاحب نظران غیر اسلامی، حتا در حوزه ی تسنن نا معلوم است. کلمه عاشورا به معنی دهم است، اهل سنت روز عاشورا را سالگرد روزی می دانند که موسی دریای سرخ را شکافت و خودش و پیروانش از آن عبور کردند، و این روز را گرامی داشته و روزه گرفتن در این روز را مستحب می دانند.
یعقوبی مورخ شیعی عرب در این باره ی واقعه ی عاشورا مى نویسد: نخستین ضجّه زننده اى كه در مدینه، ضجّه اش برای حسین بلند شد، ام سلمه همسر محمد بود. روایت است محمد، پیامبر اسلام شیشه اى را كه در آن خاكى قرار داشت به ام سلمه داده و به او گفته بود: هر گاه این خاک تبدیل به خون تازه شود، معنی اش آنست که حسین كشته شده است. می گویند: روز عاشوراى سال 61 هجرى آن خاك تبدیل به خون تازه شد. که منطقا این را نمی توان در ردیف یک مستند تاریخی ارزیابی نمود، و تنها روایتی در حد یک افسانه و تخیل متوهمانه است. چند سال بعد شخصی بنام مختار ابن ابی عبید ثقفی، به خون خواهی حسین از کوفه بر می خیزد، و باتفاق 7000نفراز سربازانش که شامل سپاهیان غیرعرب بنام موالی، یعنی سربازانی که از کشورهای تحت اشغال جمع آوری و به کوفه منتقل نموده بودند، در سال 700 میلادی بر علیه حکومت امویان از کوفه قیام می کند، که از سوی سپاهیان یزید سرکوب میگردد، و مختار نیز کشته میشود، اما از آنجائیکه هیچ باور و عقیده ای درشیعه نیازمند هماهنگی و انطباق با عقل بشر نیست و به مدرک مستدل تاریخی نیز نیاز ندارد، هواداران مختار یعنی کیسائیان اعتقاد به مرگ مختار نداشتند، و او را در غیبت می پنداشتند، شاید هم زیر بنای تفکرات امام زمان پروری در فرقه شیعه نیز از آن زمان آغاز شده باشد. مختار که رهبری جبهه رادیکال شیعیان را برای مبارزه با حکومت بنی امیه تحت لوا و تفکر شیعه گری بعهده داشت، امامت زین العابدین فرزند حسن را بدلیل بیعت کردن با یزید قبول نداشت، و بجای او یکی دیگر از فرزندان علی بنام محمد حنیفه، که مادرش زن دیگری جز فاطمه دختر محمد بود را بعنوان امام انتخاب و قبول نموده بود. پاره ای از مورخین ازمختار بعنوان بنیانگذار شیعه یاد می کنند. در هر حال مختار رهبر فرقه کیسانیه بود، و باعث بوجود آمدن اصول و قواعدی برای هواداران علی و خاندانش گردید. از آن جمله معتقد بود که سه خلیفه قبل ازعلی یعنی ابوبکر، عمر وعثمان غیر قانونی و غاصب بوده اند، و تنها علی و خاندانش جانشینان بر حق پیامبرند که این تفکر همان اندیشه های تمامیت خواهانه مذهب شیعه است. در حقیقت هدف تمام گروههای اسلامی شیعه و سنی، بدست گیری حکومت و سوءاستفاده از منابع مالی حکومت به نفع خود، با تکیه بر مسائل و اعتقادات الهیات وابسته به این دین است. دقیقا در همین راستا مبلغان این دین از ملا و آخوند و ولی گرفته تا مفتی و خلیفه در طی قرنها متمادی با تبلیغات دروغین خود، دست از استحمار پیروان خود برنداشته، و مردم فریبانه آنرا پیگیری می کنند.
مستندات تاریخی گواه این است که فاطمه دختر محمد پیامبر اسلام بعد از انتخاب ابوبکر به جانشینی پدرش با او بیعت کرد، و پس از مرگ ابوبکر به توصیه وی با عمر نیز بیعت نمود. بالطبع علی هم با هر دوی آنان بیعت نموده و پس از مرگ عمر نیز در شورای شش نفره تعیین لیفه ی جدید عضویت داشت. به انتخاب این شورا عثمان بعنوان خلیفه انتخاب گردید و دوباره علی با او بیعت نمود، بدون اینکه کمترین حرف سخنی از امامت شیعه درمیان باشد. علی همواره بعنوان مشاور سه خلیفه جانشین پیامبر اسلام، یعنی ابوبکر، عمر و عثمان همکاری می کرد و هرگز مدعی امامت بعنوان شیوه حکومتی که شیوخ شیعه امروز داعیه میراث داری آنرا دارند، نبوده. محتوای تاریخی مذهب شیعه گویای این مطلب است که بانیان این مذهب عمدتا بدنبال اهداف سیاسی و قرار گرفتن در چرخه قدرت بودند، لذا در جهت مبارزه با حکومت اهل سنت بنی امیه دست همکاری به خاندان عباسیان دادند، تا سرانجام این خاندان در سال 750 میلادی موفق به سرنگونی حکومت بنی امیه گردید و عباسیان صاحب قدرت و حکومت گشتند. ضمن اینکه مبارزات عباسیان بر علیه امویان هرگز رنگ و لعاب مذهبی یا دینی نداشت، و کاملا سیاسی بوده و ریشه در کشمکش های قبیله ای اعراب برای دستیابی به قدرت حکومتی داشت.
حساب مردم تحت اشغال ایران در گرایش به مذهب شیعه را باید از حساب قبیله گرائی های عربی حاکم بر حکومت های صدر اسلام جدا نمود.عباسیان بخوبی از وجود مردم مغلوب ایران که برای مبارزه با حکومت ظالم بنی امیه خود را طرفدار شیعیان نشان می دادند، سوء استفاده نمودند، اما بعد از به قدرت رسیدن اذیت و آزار آنان را بنام هواداری ازهمان شیعه شروع کردند. عباسیان برای بقدرت رسیدن با زیرکی از حمایت ایرانیانی که از ظلم امویان بستوه آمده بودند و برای رهائی از شر این حکومت دینی ناچار شده بودند به شیعه دلخوش نمایند، بخوبی سود بردند، در واقع پیروزی عباسیان را نمی توان تنها حاصل تنش های سیاسی میان قبایل عرب دانست، بلکه نارضایتی عمومی مردمی در سرزمینهای تحت سلطه امویان در این مبارزات بسیار تاثیر گذار بود. از سوی دیگر رفتارهای ناجوانمردانه حاکمیت دینی بنی عباس بیشتر موجب سوق دادن مردم ایران بسوی خرافات و افسانه پردازی ها و نهایتا اجرای پروژه های استحماری شیعه گردید. بعد از پیروزی، عوامل حکومت عباسیان وجود هرگونه پیوند نسلی بین خلفای بنی عباس و طایفه بنی هاشم و علی ابن ابیطالب را شدیدا انکار نمودند، و رسما فعالیت طرفداران شیعه را ممنوع اعلام نمودند، این عملکرد میدان مناسب جهت یارگیری را در اختیار مبلغان شیعه قرار داد، و موجب رویگردانی ایرانیان از حاکمیت دینی عباسیان و پناه آوردن آنان به محمد باقر بعنوان امام پنجم شیعیان شد، با اینکه محمد باقر مشاور اقتصادی خلیفه وقت، عبدالملک بود ولی با استفاده از تقیه، در پنهان نیز مقدمات تهیه و تحریر فقه شیعه، البته نه از منظر سیاسی، بلکه تنها به منظور یک فرقه مذهبی را انجام می داد. اصولا تمام این خاندان تحت نام امام با توسل به تقیه معتقد به پنهان کاری در افشاء مسائل مذهبی خود بودند. و این دروغگوئی مشروع مذهبی همچنان در بین شیعیان مرسوم است. برخلاف تمام قصائد کاملا دروغ و شیادانه ی مبلغان این مذهب در زمینه تنگدستی خاندان علی، همه آنها از جمله محمد باقر شخصی پولدار و دارای ثروت بسیاری بود. بعد از فوت باقر، رهبری شیعیان به پسرش جعفر، ملقب به صادق محول گردید که بکلی مخالف سیاست و حکومت بود، و برای طرفدارانش مبارزه برعلیه تسنن را ممنوع اعلام کرد. و با این عمل فرقه شیعه را کاملا غیر سیاسی نمود. جعفر صادق بانی مکتب اختیار در قرآن و بنیانگذار شیعه امامیه است. اختیاریون معتقدند امام بالاترین مقام انسانی معنوی و الهی بر روی زمین است، و زمین هیچگاه از امام یا نماینده او خالی نیست، اما برای امام هیچگونه اختیار حکومتی قائل نیستند.
جعفر صادق در سال 765 میلادی در گذشت، او در زمان حیاتش اسماعیل پسر بزرگ خود را بعنوان جانشین معرفی نموده بود، اما اسماعیل قبل از پدرش فوت نمود، و از آنجائیکه فلسفه ی وجودی مذهب شیعه، برآمده از توهمات و تخیلات واهی بوده، این پیش آمد انشعابی دیگر را در اسلام و در حیطه مذهب شیعه رقم زد. هواداران اسماعیل مرگ او قبل از پدرش را پایان فرضیه امامت دانسته، که به طرفداران این نظریه شیعیان اسماعیلیه گفته می شود، اسماعیلیان گروهی از شیعیان هستند که امامت را به اسماعیل، فرزند جعفر صادق ختم میکنند، و او را امام هفتم میدانند. به همین سبب شیعیان اسماعیلی یا امامیه هفت امامی هستند. البته اسماعیلیه هم فرقه های زیادی را شامل می شود که معروف ترین آنها نزاریه، مستعلیه و دروزیه است. اسماعیلیان موسس حکومت فاطمی در مصر بودند. خلافت فاطمیان، سلسلهای است که از سال909 میلادی به مدت تقریبی دو قرن یعنی تا سال 1171 میلادی بر بخش بزرگی از شمال آفریقا و خاورمیانه و دریای مدیترانه حکومت کرد. خلفای فاطمی پیشوایان شیعه اسماعیلی نیز بودند، و نام سلسله آنان به نام فاطمه، دختر محمّد پیامبر مسلمانان، نامگذاری شده بود. آنان در قسمت مدیترانهای خاورمیانه، بمدت بیش از دو قرن مؤسسِ دولتی بودند که به گسترشِ علم، هنر و بازرگانی علاقهٔ فراوان نشان میداد. قاهره پایتختِ مصر، توسط فاطمیان پایهگذاری شد. امپراتوری آنها یعنی بخش اولیه تاریخ اسماعیلی، تقریباً از ابتدای اسلام تا قرن یازدهم را در بر میگیرد. نخستین خلیفه فاطمی عبدالله المهدی و سه خلیفه فاطمی دیگر، یعنی القائم و المنصور و المعزالدین الله نام داشتند.
خلافت فاطمی که در سال 909 میلادی در شمال آفریقا بنیان نهاده شد، به زودی به سیسیل، مصر، فلسطین و سوریه گسترش یافت. در دوران حکومت هشتمین خلیفهٔ فاطمی، یعنی المستنصربالله که در سال1094 میلادی وفات نمود، به اوج قدرت خود رسید. بر پایۀ گزارشات تاریخی، در طول این دورهٔ حدوداً دو قرنی، فاطمیان یک حکومت مرفّه، همراه با شادابی نسبتاعقلانی، اقتصادی و فرهنگی را پدید آوردند. دعوت خلفای فاطمی در سرزمین ایران در عهد سامانیان و غزنویان آغاز شد، و در واقع به وسیله ناصر خسرو قبادیانی، شاعر معروف خراسان و مقارن با اوایل دوران سلاجقه، این دعوت تا حدی به ثمر رسید. اسماعیلیان سالها اندیشه اسماعیلی و خلفای فاطمی را تبلیغ میکردند. مرکز این تبلیغات در ایران بیشتر ری، فرارود و خراسان بود. در قرن چهارم هجری کار مبلغان اسماعیلی بالا گرفت و بسیاری از بزرگان سامانی بدیشان پیوستند، که بزرگترینشان امیر نصر سامانی بود. گرایش امیر نصر به اسماعیلیه واکنش غلامان ترک متعصب که گارد نگهبانان امیر را در بر میگرفتند، و مبلغان سنی را برانگیخت تا به اندیشهٔ براندازی وی بیفتند. گرچه توطئهٔ براندازی آشکار و رهبر ترکان دسیسهپرداز سرش را برباد داد، ولی امیر نصر به ناچار کناره گیری کرد و فرزندش نوح را به جای خویش بر تخت نشاند. فشار مبلغان سنی و ترکان که اکنون بسیار نیرو گرفته بودند، جنبش اسماعیلیان را تارومار ساخت. رهبران این جنبش در فرارود شکنجه و کشته شدند. از آن پس جنبش حالت پنهانی به خود گرفت. در ادامه با آن که خلفای مصر در جلب سران حکومت مذهبی آل بویه، سعی فراوانی کردند، اما در این زمینه توفیقی به دست نیاوردند، چنان که عضدالدوله دیلمی در اواخر عمرش همچنان در صدد تسخیر مصر، و برانداختن خلافت فاطمی بود که اجل مهلتش نداد.

انقلاب فرانسه در مقیاس با حکومت مذهبی

به نظر بسیاری از محققان، اندیشمندان و صاحب نظران انقلاب، فرانسه اوج شکل گیری جهان مدرن، و رویداد مهمی در بازپردازی و بازاندیشی فکر و سامان سیاسی جوامع بشر در دوران معاصر شناخت می شود. شعار آزادی، برابری و برادری که بر ساخته آن انقلاب بود، چون نمادی اسطوره ای در گفتمان های سیاسی و چالشهای اجتماعی در سرزمین های گوناگون مورد استفاده قرار گرفته است. بین سالهای 1789 میلادی تا 1911 فارس زبانان عمدتا ایرانی تلاش های بسیاری برای وصف و تعریف انقلاب فرانسه نمودند. عبدالطیف شوشتری در کتاب تحفةالعالم، میرزا ابوطالب خان در کتاب مسیر طالبی، میرزا صالح شیرازی یا میرزا یوسف خان نویسنده ی رساله ی مشهور یک کلمه، که حقوق بشر و شهروندان را که از مهمترین اسناد انقلاب فرانسه میداند، روح دائمی و جان جمله قوانین فرانسه و دلیل نظم و ترقی فرنگستان بر شمرده، همه تلاش کردند تا بشکلی وقوع این انقلاب را در تاریخ ثبت و جاودانه نمایند. به همین سبب وقوع انقلاب مشروطه در ایران را پی آمد انقلاب مشروطه می دانند. بانیان و مبتکرین انقلاب مشروطه در ایران بدنبال آن بودند تا تمامی افراد جامعه ایران آزاد، برابر و برادر پنداشته شوند، و این تفکر از بنیاد از مفاهیم اسلامی جدا شده و به سوی اندیشه های نوین میرفت که ملایان شیاد به اشکال گوناگون با نفوذ در آن آنرا ابتدا منحرف و سپس به نفع خود مصادره نمودند.
بانیان انقلاب مشروطه با پیروی از روح آزادی خواهی و برابری طلبی انقلاب فرانسه قصد داشتن تا امت شیعه اثنی عشری را از اسارت مذهبی که شالوده و زیر بنای تاریخی کشور ایران را در سایه بی لیاقتی و بی کفایتی شاهان قاجار به نابودی کشیده بود رها سازند و آنان را به ملت آزاد ایران مبدل نمایند. با پس نشستن امت شیعه اثنی عشری و پیش آمدن مفهوم ملت ایران، سرچشمه و مدار قدرت از ظل الله به مردم منتقل می شد، و دست متولیان دین و مذهب از زندگی مردم کوتاه می شد. در واقع دوران نوی در این سرزمین آغاز می گردید که خط بطلان بر تمام ساختارهای تمامیت خواهانه و متوهمانه ی مذهبی کشیده، سیاست و قدرت را از شاه و شیخ گرفته و در ید قدرت و آرای همگانی مردم قرار می داد. اما افسوس که متاسفانه سیاست ما مردم ایران بدون اینکه بخواهیم یا بدانیم چرا، شده مانند دیانت متظاهرانه ی ما که مملو از مهملات و مفاهیم چرندی نظیر امامت، نیابت امام یا حاکمیت فقیهان است. وقتی آب در دراز مدت از سرچشمه گل آلود بود، کم کم ماهیت زلالیت و شفامیت آب از اذعان عمومی محو می شود، و همه می پندارند که آب ماهیتا باید گل آلود باشد، و آخوند و ملا و مکلا حق قیمومیت و حاکمیت بر ما را دارند.
میرزا عبدالطیف شوشتری، سفرنامه ‌نویس ایرانی دوره قاجار، و از نخستین ایرانیانی بود که درباره جامعه و شیوهٔ کشورداری در غرب نوشت. او در جوانی عاشق سیر و سیاحت شد و به بصره، بغداد حله بروجرد و لرستان رفت، و همین عشق او را تا هندوستان نیز کشانید و نتیجه این سفرها کتاب تحفة العالم گشت که دیده‌ها و شنیده‌های او از مردم و ملل مختلف را در بر می‌گیرد. میرزا عبدالطیف سال‌ها در هندوستان زندگی کرد، و پس از بازگشت به ایران در کتاب معروف تحفة العالم خود درباره برخی از نوآوری‌ها و پیشرفت‌های علمی غرب در زمینه‌های مختلفی چون پزشکی، صنایع، امور نظامی، و اصلاحات مذهبی در غرب اشاراتی دارد. وی همچنین درباره اصلاحات در ساختار و نهادهای دادگستری، تقسیم و تفکیک قوا، برابری همه مردم در برابر قانون، اصول دموکراسی در غرب، وجود مجلس شورای ملی و انتخابات آزاد و محدود بودن قدرت و اختیارات پادشاه در حکومت و جامعه، آگاهی‌هایی را به دست داده است. تحفةالعالم به قلم عبدالطیف، یکی از نخستین متن های شناخته شده در باره انقلاب فرانسه به زبان فارسی است، که به بررسی زمینه های انقلاب فرانسه می پردازد، و نخست به رویدادهائی که بالغ بر پنج قرن پیش آغاز و به زوال قدرت پاپ و رواج اندیشه انجامیده می نگرد.
عبدالطیف در کتاب تحفةالعالم می نویسد: در سال 1494 میلادی دانشمندان در اروپا و فرنگستان، خاصه در انگلستان بر علیه عوامل کلیسا و پاپ برخواستند، و بدلیل قوانینی که وضع نموده بودند آنانرا مورد لعن و طعن قرار دادند، چون از سلوک درباریان با این عوامل دینی به ستوده آمده بودند. لذا نظر شاه را از درباریان و پاپ منحرف نمودند، و آن عظمتی که این فرقه در نزد شاه داشتند را با ادله و براهین محکم خوار و حقیر کردند. پادشاه وکلای پاپ را محبوس و اموال همه آنانرا ضبط و فرمان داد تا انجیل کتاب مسیحیان به زبان انگلیسی ترجمه شود، تا حاجت به عوامل پاپ برای استحمار مردم نباشد. عبدالطیف سپس به وصف وقایعی که به جنگ داخلی انگلیس منجر گردید می پردازد و می نویسد: در تمام فرنگ ولوله و غوغا درافتاد. ابتدا مردم بدلیل برخورد با کشیشان مترصد نزول عذاب بودند، اما وقتی از عذاب الهی خبر نشدی، بی اعتباری پاپ آغاز گردید. بعد از آن پادشاهان دست از اعانت و حمایت کشیشان برداشتند. چنین اوضاعی تمام کشیشان در سراسر جهان را از اعتبار انداخت و آنانرا به ذلت و خواری کشانید، و تنها وظیفه این فرقه شد تجهیز و تدفین اموات.
اما این پیش زمینه انقلاب فرانسه بود، انقلاب فرانسه دوره‌ای از دگرگونی‌های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا به دست ملت فرانسه بود که در سالهای 1789 تا 1799 تقریبا به مدت ده سال بوقوع پیوست. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب‌های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری امپریالیستی فرانسه و ایجاد لائیسیته در آن کشور گردید. انقلاب فرانسه که به اعتقاد برخی مهمترین واقعه‌ی تاریخ مدرن بشریت است میوه‌ی دوران روشنگری بود که منجر به تغییر سرنوشت بشریت و شکل‌دهی به نظام‌های غربی شد. انقلاب فرانسه یک رخداد در قالب زمانی چند‌ هفته و چند ماه نبود، بلکه در طول هشتاد سال و طی قیام‌های متعددی صورت گرفت که هر یک منجر به رفت و برگشت حکومت بین اشکال سلطنت و جمهوری بود. بین آغاز انقلاب در 1789 تا سال 1869 هفت بار رژیم عوض شد که در نهایت جمهوری سوم فرانسه شکل گرفت. امروز در فرانسه جمهوری پنجم حاکم است.
اما حکومت مذهبی خمینی درست در نقطه مقابل انقلاب فرانسه قرار دارد. در بعضی از مقالات به قلم اسلامگرایان مشاهده می گردد که حکومت مذهبی خمینی را در مقایسه با انقلاب فرانسه برتری داده و می ستایند، این یک قیاس مع الفارق است و هیچ رابطه ی انسانی، سیاسی یا فرهنگی بین انقلاب فرانسه و حکومت مذهبی جبار خمینی نمی توان مشاهده کرد. میرزا یوسف تبریزی در رساله ی یک کلمه خود در زمینه ی انقلاب فرانسه و رابطه ی انقلاب مشروطه با آن می نویسد: اگر می خواهید در ایران اسباب ترقی و مدنیت راه بیاندازید، در بدو کارها از تعیین کلمه واحده که تمام مبلغان دینی و مذهبی همواره از آن گریزانند غفلت نکنید. او سپس می افزاید یک کلمه ای که جمیع انتظامات فرنگستان در آن مندرج است، کتاب قانون است که در آن جمیع شرایط و انتظامات معمول، بها را به امور دنیوی داده و در آن کتاب مسطور است. میرزا یوسف در مورد اختلاف کتاب قانون با قوانین شریعت مسلمانان می نویسد: اولا کتاب قانون به قبول ملت و دولت نوشته شده، نه به رای واحد. ثانیا کتاب قانون به زبان عامه نوشته شده و معانی و مقاصدش به سهولت مفهوم می شود، که حالیکه قوانین شریعت را هر کس بر اساس سلیقه خود تعبیر و تفسیر می کند. ثالثا کتاب قانون فقط مصالح دنیوی افراد جامعه را مورد نظر قرار داده، لذا برتری هیچ مذهب و عقیده و مسلکی در آن منظور نگردیده، در حالیکه قوانین شریعت اسلامی امور دنیا و آخرت پیروانشان را بشدت به هم ممزوج نموده اند، بنابراین دخالت مبلغان دین و مذهب در سیاست جامعه انسانی را به سوی نابودی و بی حقوقی می برد.
قانون خواهی و آزادی خواهی برگرفته از انقلاب فرانسه در نوشته های بسیاری از نویسندگان و منتقدان سیاسی در دهه های پیش از انقلاب مشروطه ایران، مانند میرزا ابوطالب بهبهانی، میرزا ملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوند زاده، میرزا سید ابراهیم خان و ذکاالملک مشاهده می شود. میرزا ابوطالب در کتاب منهاج العلی، آزادی را اساس ترقی اروپا دانسته و می گوید: نیکوترین وسیله و محکمترین اساسی که اهالی فرنگستان به جهت ترقی و ثروت دولت و ملت و آبادی مملکت دریافته اند، حریت است. بهبهانی آزادی فردی را روح، قدرت و توانائی دولت و ملت، و اساس جمیع کارها و امنیت و اطمینان عامه مردم می شناسد، و می گوید: رعایت آزادی های فردی موجب حفظ جان و مال و ناموس و کسب و تجارت و منافع و مداخل عموم مردم است

پسوند دینی، دموکراسی را لوث می کند

وقایع خونبار بعد از کودتای ترکیه عمیقا این فکر را برایم بوجود آورد که چرا جامعه ی نیمه دموکرات ترکیه به این آسانی و ظرف مدت یکروز از هم پاشید، و شهروندان ترک مبادرت به آدم کشی و سربریدن هموطنان سرباز خود در خیابانها نمودند؟ نتیجه کلی این حوادث ناگوار برایم روشن نمود که ارائه دموکراسی از سوی حکومت یک وجه قضیه است، که بستگی کاملا به وجه دیگر آن یعنی مردم دارد. در واقع دمکرات بودن و دمکرات فکر کردن مخصوص افراد یک جامعه است، و باید از کوچک ترین واحد اجتماعی یعنی خانواده آغاز گردد، والا نتیجه ای جز آنچه که در ترکیه بعد از کودتا شاهد بودیم ببار نخواهد آورد. به عبارت بسیار ساده تا زمانیکه میزان اندیشه گری همگانی تغییر نکرده، و شهروندان جوامع مسلمان همچنان در حالت خلسه ی اعتقادات واپسمانده ی اسلامی باقی بماندند، حتا اگر از سوی حکومت مفاهیم دمکرات به جامعه تزریق گردد، نهایتا به نتیجه ی مطلوب دست پیدا نخواهیم کرد.
در اینجا لازم می دانم تا پاره ای از این اعتقادات هستی سوز که ذهنیت جامعه ایران را دچار عقب مانده گی تاریخی نموده ذکر کنم. مثلا فردی بنام احمد رضائی، در کتابی بنام نهضت حسینی می نویسد: چون گفته شده که محمد، پیامبر اسلام در زمان طفولیت، بسیار بر ناف حسن یکی از فرزندان علی بوسه می زده، از اینرو زنان دواطلب ازدواج با حسن بن علی بودند، تا نافشان به ناف وی برسد و از این لحاظ بدنشان از آتش دوزخ مصون بماند. یا بر پایه افسانه ای که در سیرۀ ابن هشام، سیرۀ حلبی و تاریخ طبری از آن یاد شده، در زمان حفر خندق، سلمان فارسی به سنگ سختی برخورد کرد. محمد پیش آمد و کلنگ را از سلیمان گرفت و ضربه ای بر سنگ وارد کرد که یک سوم آن منهدم گردید، در آن حال محمد رو به سلمان کرد و گفت: کلیدهای یمن را دریافت کردم، دروازه های صنعا را از همین جا که ایستاده ام می بینم. دومین کلنگ محمد یک سوم دیگر سنگ را منهدم نمود و محمد گفت: کلید های شام را دریافت کردم، بخدا قصرهای سرخ آنرا می بینم، و بعد از سومین ضربه محمد که باقیمانده سنگ منهدم گردید او گفت: کلید های فارس را گرفتم و اکنون قصرهای حیره و مدائن را می بینم. واقعا خواننده این مطلب از خود نمی پرسد، و تعجب نمی کند از این محمد که از یثرب کاخ های مدائن و حیره را می بیند؟ در حالیکه از ترس حملۀ سپاهیان ابوسفیان مشغول حفر خندق است و قدرت رویاروئی با او را ندارد؟ از اینگونه مطالب نه تنها در اسلام، بلکه در تمام ادیان ابراهیمی بوفور یافت می شود، و مسلمان بدون کمترین کند و کاوی آنرا در زمره ی اعتقادات دینی و مذهبی خود گنجانیده. با وجود چنین افکار پریشانی چگونه می توان به تساوی حقوق تمام انسانها باور داشت؟ ضمن اینکه برای یک انسان هوشمند شرم آورست که بنای زندگی شخصی و سیاسی خود را بر پایه ی اینگونه مهملات مستقر نماید.
نگاه کنید به خاورمیانه بعد از حکومت خمینی، سیاست عین دیانت آخوندیسم هیزم آتشی گردید که باورهای اعتقادی مسلمانان را سوزاند، و آز و نیازهای مادی سیرناپذیر آخوندها و هم پیمانان مزدورشان چون باد بر این آتش دمید، تا جائیکه شعله های خشم این دین و مذهب همه چیز را در این منطقه از جهان به خاکستر تبدیل نمود، واقعا از فلسطین و عراق، سوریه و یمن چی باقی مانده؟ توسط این مبلغان شیاد آفریدگار ظالمی متولد گردید که همواره طالب خون و پول است. درست خلاف آنچه که مورخین اسلامی مدعی هستند، اسلام و مذهب شیعه هرگز با هدف هدایت پیروانش پای به عرصۀ جوامع نگذاشته، همچنین اتصال این دین به آسمان و الله تنها افسانه ای گمراه کننده و فریبکارانه است. ابن هشام و حلبی در سیرۀ خود می نویسند: هنگامیکه ابوطالب، عموی محمد، پیامبر اسلام در بستر مرگ افتاده بود، شماری از مردم قریش نزد او رفتند، و از محمد نزد او شکایت بردند. و از او خواستند تا از محمد بخواهد آنها و خدایشان را رها سازد، و آنها نیز او را رها خواهند ساخت. ابوطالب محمد را خواست و موضوع را با او در میان گذاشت. محمد در پاسخ ابوطالب گفت: اگر من آنچه را که شما می خواهید انجام دهم، شما نیز می توانید راه یا واژه ای به من بیآموزید که بتوانم با آن بر قبائل عرب فرمانروائی کنم؟ و عجم را به اطاعت خویش درآورم؟ بنابراین قصد و هدف فرمانروائی بر قریش بوده، و بعد از چشیدن طعم قدرت، عجم را فرمانبردار و از رعایای خود نمودن در دستور کار قرار گرفت. به همین ساده گی این مسئله هیچگونه ارتباط یا پیوندی با گسترش یکتاپرستی و توحید، یا تاسیس یک دین جدید نداشته، و اسلام تنها ابزاری برای این توسعه طلبی ها بوده.
زندگی انسان برای اندوختن همه تجارب سخت کوتاه است، لذا یکی از بزرگترین و کارآمدترین اسباب های خردمندی انسان مطالعه در تواریخ است. مطالعه ی تواریخ موجب پالایش افکار و روزآمد شدن اندیشه هاست، و اجازه نمی دهد تا برانسان نام گوسفند محتاج چوپان گذاشته شود. وقتی آنقدر تقلید را ادامه می دهیم که نام گوسفند را بر ما نهند، چه در عروسی و چه در عزا قربانی مان خواهند کرد، تا خود بهره برند. ممکن است فقیر و تهیدست باشیم، اما بیائید با عدم پذیرش نام گوسفند، خودمان را جاودانه کنیم. بله خوب می دانم که گوسفند حیوانی نجیب و پر منفعت است، اما از این منفعت خودش بی بهره است. تمام منافع نصیب چوپان و چوبدار ستمگر و زورگوست که روزگارمان را سیاه کرده. ضمن اینکه با چنین لقبی امکان دمکرات بودن مان صفر است، یعنی هیچ شانسی برای دستیابی به یک جامعه دمکرات نخواهیم داشت. اصلا دموکراسی نه قبیله است، نه قومی، نه فرقه ای و نه منطقه ای. دموکراسی در وجود اعضای یک جامعه آشیان دارد، اگر افراد جامعه با خرافات و مهملات دست بگریبان باشند نخواهند توانست مفهوم واقعی دموکراسی را دریابند و به بیراهه خواهند رفت. اولین جنبش مخالف حاکمیت دینی که مدعی دموکراسی شد جنبش مشروطۀ عثمانی در دهه های 1860 تا 1870 بود، که در نهایت هدفش را با انتشار نخستین قانون اساسی عثمانی در 23 دسامبر سال 1876 میلادی به دست آورد. در واقع پس از یک انتخابات عمومی که در تاریخ کشورها و حکومت های اسلامی مسبوق به سابقه نبود، مجلسی در مارس سال 1877 در استانبول ترکیه ، با یک مجلس اعیان و شیوخ 25 نفره و یک مجلس نمایندگان با 120 عضو، تشکیل گردید. ششمین و آخرین نشست این پارلمان در28 ژوئن سال 1877 برگزار گردید. پس از آن، پارلمان دوم در 13 دسامبر همان سال گردآوری شد، و بسیار قوی عمل کرد. اما در 14 فوریۀ سال 1878 از سوی سلطان عبدالحمید، پارلمان فوق منحل، و در قالب یک اعلامیه عمومی به اعضای آن دستور داد که به حوزه های انتخاباتی خود بازگردند، چون حاکمیت دینی یا مذهبی حق برای شهروندان قائل نیست، همه افراد جامعه را برابر نمی داند، و در اساس با اینگونه مطالب میانه ی ندارد، و این نهفته در ماهیت دین و مذهب است. جمهوری اسلامی که با خیمه شبی بازی های پارلمانتاری تلاش می کند تا خود را حکومتی امروزی و منتخب مردم به جهانیان معرفی کند، سخت در اشتباه است. به همین سبب نمایشات مسخره ی انتخابات هر بار وجاهت و مشروعیت اجتماعی خود را بیشتر در این حکومت از دست می دهد. ضمن اینکه پناه بردن مردم یک جامعه از واقعیت های موجود به افسانه های موعود نتیجه ای جز سرنوشت نابسامان شیعیان ایران در پی ندارد.
در چارچوب شریعت تعقل و خرد معنای معینی ندارد و جامعه بیش از اینکه انسان محور باشد، دین محور و خدامحورست و همین خدامحوریست که دست عوامل دینی را بر انجام هر جنایتی بر علیه افراد جامعه باز میگذارد. اساس فلسفه سیاسی تعقل است، در حالیکه اساس حاکمیت های دینی و مذهبی تعبد. الگوی جامعه اسلامی کامل که در آن همه افراد بايد به آنچه که قوانين شریعت و ارزش های اسلامی گفته می شود پايبند باشند ذهنيتی را در بر می گيرد که از قرنها پیش به اين سو گريبان بسياری از متعصبین و روحانيون را رها نکرده است. اسلام در بعد فردی و اجتماعی برای تعقل، آموزش و يادگيری، تاکيد بر کار و تلاش و نکوهش تنبلی و شالارتانیزم مذهبی، بهداشت فردی و اجتماعی، رفاه همگانی، نرساندن ضرر به ديگران و هزاران مفهوم انسانی دیگر هیچ راهکار ارزشمند و مفید ارائه نمیکند و در عوض سرکوب هرگونه اندیشه مترقیانه و آزادخواهانه و عدالت طلبانه را تبلیغ می نماید. بنابراین اگر روشنفکر ایرانی خواهان دموکراسی است، باید با شهامت دین را از گردونۀ دموکراسی حذف کند، چون دموکراسی دینی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. همانگونه که حقوق بشر تبعیض ناپذیرست، دموکراسی هم دموکراسی ست، و پسوند دینی آنرا لوث می کند.

بازی فلاسفه ی اسلامی با عقل بشر

از آنجائیکه در اسلام اصول دین و مبانی سیاست با یکدیگر درآمیخته، و برپایه ی نقل از پیامبر این دین، دین و دولت توامانند، یعنی سیاست مسلمانان عین دیانت شان است، بازی فلاسفه ی اسلامی با عقل بشر، ماجرائی شنیدی و قابل تعمق است. بنابر تعریف معمول، عقل یا خرد یک توانایی است که با آن می‌توان به طور خودآگاهانه معنی ها را درک کرد، منطق به کار برد، واقعیت‌ها را سازماندهی کرد یا صحت آنها را بررسی نمود و بر اساس اطلاعات موجود یا اطلاعات جدید، باورها، شیوه‌ها و یا نهادهای اجتماعی را تغییر داد یا توجیه کرد، ضمن اینکه هیچ خدا و پیامبر و امامی نمی تواند منکر آن گردد که عقل یکی از خصوصیات قطعی طبیعت انسان به شمار می‌آید، که ارتباط نزدیکی با فعالیت‌های مخصوص به انسان‌ها دارد. به همین سبب در مفاهیمی مانند فلسفه، علم، زبان، ریاضیات و هنر. گاهی اوقات برای اشاره به عقل از عبارت‌های عقلانیت یا خردورزی استفاده می‌شود.
رنه دکارت ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی دوران رنسانس، جامع ترین، کامل‌ترین و موثرترین تعبیر از عقل در مقام اندیشه‌ی روشمند را ارایه داده و معتقد است همه انسان‌ها به نسبت مساوی از درک درست بهره‌مند اند، تا آنجا که کتاب گفتار در روش را با این جملات آغاز کرده است: درک درست بهتر از هر چیز در میان مردم به طور مساوی توزیع شده است چنانکه هر کس فکر می‌کند که به حد نهايت از آن برخوردار است، به گونه‌ای که حتی زياده‌ خواهترين افراد هم معمولاً به داشتن سهمی بيشتر از آنکه دارند، تمايلی نشان نمی ‌دهند. نکته جالب در فلسفه‌ی دکارت آن است که وی انسان را به دو بخش عقل و جسم تقسیم کرده و علاوه بر این تقسیم های مربوط به درجه بندی عقل در میان انسانها را مردود می داند. او باور داشت که عقل کامل یک انسان در سن سی سالگی به طور کامل تکمیل میشود. درمقابل با این تعریف جامع فلاسفه اسلامی رندانه و با هدف توجیه دین و دولت توامان شان، نه تنها به داشتن سهم بیشتری از عقل تمایل شدید دارند، بلکه عقل آدمی را نیز مورد دستبرد قرار داده و به شیوه ی فلسفه ی اسلامی آنرا تعبیر و تفسیر نموده اند. مثلا سهروردی یکی از فیلسوف های اسلامی عقل بشر را به عقل روباه، عقل کاسب، عقل سیاسی، عقل عالم و عقل سرخ تقسیم نموده. یا ابونصر فارابی که او را موسس فلسفه ی اسلامی می دانند عقل بشر را به عقل عامه، عقل بالقوه، عقل بالفعل، عقل بالمستفاد و عقل فعال تقسیم نموده، که تمام این شاخ و برگ دادنها غیر ضرور با هدف تناور سازی افکاریست که ابزارهای دستیابی به حکومت و قدرت از سوی صاحب منصبان اسلامی در مذاهب گوناگون را فراهم آورد. در حالیکه موضوعات اصلی فلسفه سیاسی چگونگی احراز حقیقت، عدالت، لوازم آزادی و برابری، استوار کردن زندگی سیاسی بر اصول اخلاقی است، که همه از ماهیت طبع انسانست، اما فلاسفه اسلامی با تکیه بر معرفت متوهمانه ی اسلامی تلاش کرده و می کنند تا اندیشه سیاسی پیروان را به تسخیر خویش درآورند.
از آنجائیکه فلسفه از اولين روز پيدايش به معنی عشق ورزيدن به دانايی، تفكر و فرزانگی بوده، به نظر می رسد که فلسفه ی اسلامی دارای فهمی فراگير از جهان هستی نیست، یا اصالت آن بر پايه قوای ادراكی بشر بنا نشده، و مستند به واقعيات عينی و خارجی زندگی انسانها نمی باشد. بنابراین شاید بی ربط نباشد اگر وظیفه فلسفه و مسئولیت فلاسفه را تفكر درباره كلی ترين و اساسی ترين موضوعاتی نظیر جوامع بشر یعنی عدالت و برابری انسانها بدانیم. هرچه که باشد فلسفه تقریبا آزاد ترين نوع فعاليت آدمی است، لذا نمی توان آن را محدود به امر خاص مانند متافیزیک و ماوراء الطبیعه كرد، یا در مفاهیم متوهمانه ای چون وحی و مکاشف آنرا به بند کشید. هيچ گاه نمی توان مدعی شد که فلسفه اين است و جز اين نيست، ادعائی که اکثر فلاسفه اسلامی برآن اصرار و پافشاری می نمایند. با این اصرار بر توجیه متافیزیک، اصل عشق ورزیدن به دانائی در فلسفه به فراموش سپرده شده، و جای آنرا عقاید و نظرات صاحبان عقول خود برگزیده ی اسلامی می گیرد، فلاسفه ای که درک و فهم جهان هستی را ویژه ی خود دانسته، و از پیروانشان انتظار دارند تا از هرگونه تعقل و خردگرائی پرهیز نمایند. یکروز باید فلاسفه اسلامی به این پاسخ جواب بدهند که واقعا فلسفه اسلامی چیست، برای چه پدید آمده، و جوامع مسلمان با آن چه نسبت و سر و کار دارد، و راهش به کدام سمت است، و بالاخره چه بر سر مسلمانان می‌آورد؟ قرنهاست که این سئوالات ذهنیت بسیاری از مسلمانان را قلقلک می دهد، اما شرایط اجتماعی اجازه هرگونه نقدی را از آنان با تکیه بر اصول دین اسلام سلب نموده. فلاسفه اسلامی می گویند فلسفه ی بدون وحی، یعنی اندیشه های باستانی صرفا بشری، و بر حسب اتفاق نیاز مبرم جوامع امروز بشر بیش از اینکه به وحی باشد، به همان اندیشه های باستانی صرفا بشریست. چرا که پرداخت به مفاهیمی چون وحی در فلسفه تا بامروز نه تنها راهگشا نبوده، بلکه اکثر جوامع مسلمان را دچار بی عدالتی، ظلم، بی ثباتی، عقب مانده گی و بی خردی کرده است.
اصرار بر اینکه تنها راه نجات بشریت پیروی از فلسفه ی اسلامیست، ریشه در خودخواهی فلاسفه اسلامی دارد، زیرا تنها با تکیه بر پیشگیری از منکرات هیچگاه نمی توان جامعه ای آباد، آزاد و عدالت محور بوجود آورد.
یحیی یثربی استاد فلسفه و نویسنده ی کتاب خودکامه گی و فرهنگ با اشاره به روز جهانی فلسفه و نقش فلسفه اسلامی در سطح جهانی می گوید: فلسفه اسلامی ما، امروزه نه مرجعیتی در جامعه دارد، نه حرفی برای گفتن. این فلسفه اسلامی حتی در جهان اسلام هم مرجع نیست. او در سخنانش اشاره می کند که فلسفه وقتی می تواند راهگشا باشد که بتواند انتقادی نگاه کند. کاستی ها را تشخیص بدهد و نظریه پردازی کند و در مرحله بعدی بتواند برای خود مرجعیت ایجاد کند. یعنی مردم بفهمند که اگر ازخرد و خردورزی پیروی کنند، راه به جایی خواهند برد. این دیدگاه انتقادی هم در سایه این است که فیلسوف امروزی باید حرف نوینی به اقتضای روز خلق کند و بعد توجه توده را جلب کند. این اتفاق هم در دنیای باستان اتفاق افتاده است و هم در دنیای جدید فیلسوفان و روشن اندیشان افکار بدیعی به وجود آورده اند. یثربی می افزاید: مثلا وقتی به فرانسیس بیکن می گفتند شما با این فلسفه می خواهید چه تحولی ایجاد کنید؟ جواب می داد که من الان نمی توانم بگویم چه می خواهیم بکنیم، ما نیاز به زمان داریم که دنیای جدیدی خلق کنیم.آنها در غرب دنیای جدیدی ساختند و الان چندین دهه است که بین کشورهای متحول شده جنگی صورت نگرفته است، اما در دنیای ما و جهان سوم روزی نیست که خبر از انفجار و جنگ و کشتار نشویم.
ناکارآمدی فلسفه اسلامی ریشه در بنیاد این فلسفه دارد، زیرا اندیشه ی فلسفی‌است که توسط دین هدایت می‌شود، و عموما مبتنی بر نیروهائی فراطبیعی و دور از ذهن بشرست. در چنین فلسفه ای موضوعات اصلی وجود یا عدم وجود خدا، زبان دین، معجزه، دعا، مسئله شر، صفات خدا، پلورالیسم دینی، معرفت‌شناسی دینی و رابطه بین دین و دیگر نظام‌های ارزشی مانند اخلاق و علم تجربی است، این فلسفه ضمن اینکه هیچ تعریف حتا جزئی از انسان و حیات اجتماعی او ندارد، متعلق به تقریبا قرون وسطی است. بنابراین چون هیچ فهمی از جامعه ندارد، وارد جامعه نخواهد شد. در حاشیه قرار دارد اما مزاحم عقلانیت و خردگرائی است، دلیل این درجا زدنها هم فلاسفه اسلامی هستند که با بافتن آسمان به ریسمان هنوز در حال و هوای مدینه فاضله سیر می کنند. فلسفه یعنی نفی تقدس احکام صادر شده از منبع قدرت و نفی اقتدار مطلقه منابع زمینی و آسمانی آن، حال آنکه فلاسفه اسلامی تمام معیارهای عقلی را بر همین منابع مطلقه استوار کرده و بر تحمیل آن پافشاری می کنند. فلسفه با پرسش‌های بنیادی در باب حیات فکری و اخلاقی یک جامعه، قشر یا گروه آغاز می‌شود، کاری که در فضای عمومی جوامع اسلامی پر هزینه و مرگ آورست. دگماتیسم فلسفی فلاسفه اسلامی شور و شوق واسازی، بازسازی و نوسازی خرد فردی و جمعی در جوامع مسلمان را از اندیش ورزان سلب نموده، تحلیل و واکاوی باورهای رایج در جامعه و هر گونه روشنگری عقلانی را دنباله روی از غرب و غربگرائی تعبیر، و لذا باطل اعلام نموده اند. اسلام اندیشه را برای مدافعه از باورها و مبانی ایدئولوژیکی خود خطرناک احساس می کند، و فلسفه ی آن نیز به همان بیراهه ی بی سرانجام میرود. در واقع اسلام همانگونه که هنر، علم و تکنولوژی را در خدمت به بقای خود می بیند، فلسفه را نیز در خدمت خود می خواهد.