کشتار مسلمانان توسط بودائیان میانمار را محکوم می کنیم

دین بودائی اولین دین جهان است که صورت بین المللی به خود گرفته، هرچند از نگاه دین شناسان به لحاظ نظری همواره با این امر که مکتب بودائی به عنوان یک دین شناخته شود مخالفت شده است. ولی با توجه به اهداف تاریخی می توان آنرا درطبقه ادیان صاحب نام جهان قرار داد. بدین ترتیب آئین اولیه ی بودائی که گواتمه بودا، بنیانگذار آن بوده ممکن است برای اینکه به عنوان یک دین خوانده شود واجد شرایط نباشد، زیر یکی از مهمترین صاحب نظران این رشته مونیر ویلیامز، دین شناس و استاد دانشگاه آکسفورد درمورد دین بودا می نویسد: بودائی گری حداقل به شکل قدیمی تر و واقعی تر آن مطلقا یک دین نیست، بلکه یک نظام اخلاقی و فلسفی صرف است که بر مبنای نگرش بدبینانه ای از زندگی بنا شده است. بدون شک نیت بنیانگذار این مکتب نیز تاسیس یک دین جدید نبوده، بلکه تاکید عمده وی روی نجات افراد از دنیائی بود که سراسر درد، غم، رنج و بدبختی بود. بودا به تعلیم یک خدای مشخص یا پرستش، نماز یا نیایش نپرداخت، بلکه به تعلیم یک قانون اخلاقی درعالم پرداخت که از نظر اخلاقی برهستی متافیزیکی متعالی مورد تعلیم دین هندوئی که وی به اعتراض برعلیه آن برخاسته بود برتری داشت. پیروان این مکتب پس از درگذشت بودا او را به مقام الوهیت رساندند. و خدایان بی شمار دیگری نیز مورد اعتقاد بودائیان قرار گرفت. ضمن اینکه این پیروان اقدام به تشکیلات و سازمانی وسیع نمودند که پس از سازمان دینی جاینی، قدیمی ترین سازمان دینی جهان است که افراد داوطلبانه به آن وارد می شوند.

هدف این مقاله تشریح دین بودائی نیست، بلکه محکوم نمودن رفتار ضد انسانی بودائیان درکشتار و قتل عام مسلمانان کشور میانمار است. آیین بودا که درطی قرون متمادی به تدریج ازهندوستان به سراسرآسیا، آسیای میانه، تبت، سریلانکا، یمن، آسیای جنوب شرقی و نیز کشورهای خاوردورمانند چین، مغولستان، کره و ژاپن راه یافت، از آیین خود به عنوان دین پاکان نام می برد، که پانصد میلیون پیرودر سراسر جهان دارد. آیین بودا که بیشتر بر کردار نیک، پرهیز از کردار بد و ورزیدگی ذهنی تأکید دارد، امروز در جهان مورد اتهام قرار دارد که کردارنیک اعتقادیشان با کشتار بدون ترحم مسلمانان میانمار بشدت زیر سئوال رفته. کردارنیک اعتقادی مورد ادعای ادیان و مذاهب جهان، فقط تا بدانجا نیک است که همراه و هم عقیده متولیان آن دین یا مذهب و آئین باشد. با ارائه ی کمترین مخالفتی همین مدعیان کردار نیک تبدیل به جنایتکاران نفرت انگیزی خواهند شد که خونخوار ترین دیکتاتوران تاریخ ازآن شرم دارند.

جامعه هندوستان درزمان بودا به چهار طبقه یا کاست تقسیم شده بود.  که اولین طبقه ی آن مانند تمام ادیان ومذاهبی که بوجود آمده و سرنوشت سیاه جوامع طبقاتی بشر را سیاه تر نموده متعلق به روحانیان بودا بود، طبقه دوم شهریاران و جنگاوران چون روحانیون برای انجام مقاصد عمدتا سرکوبگرانه و تحمیلی خود بدانها نیازمند بودند، طبقه سوم کشاورزان و بازرگانان که تامین کننده نیازهای مالی و اقتصادی روحانیون بودند، و آخرین طبقه هم چونان همیشه تاریخ زحمتکشان جامعه در قالب خدمتکاران برده بودند. بودا خودش را متعلق به طبقه شهریاران و جنگاوران می دانست، اما گفته می شود از دید او همه مردم برابر و پاکزاد بودند. البته فقط در حد کلام، همه ادیان درکلام خود را منجی بشریت معرفی می کنند، اما عملا تا امروز جز نکبت و بدبختی و قتل و غارت هیچ ارمغان دیگری برای بشریت نداشته، و از هیچ جنایتی برعلیه مخالفان خود روگردان نبوده و نیستند. بنابراین دلخوش نمودن به وعده و وعیدهای کلامی و دروغین متولیان ادیان و مذاهب در سراسر جهان، آب در هاون کوبیدن است.

ایدئولوژی درهرحکومتی ابزاری یا وسیله ای است برای مبدل کردن کردن افکار و آرای عمومی به اهرم های فشار حکومتی، که عمدتا با زورگوئی و سرکوب همراه است، لذا نمی تواند حاوی حقیقت راستینی برای جوامع امروز بشر باشد. زیرا با شور وهیجان قدرت می گیرد و ازآنجا که با شورو هیجانات احساسی شعله ور می شود، نه شعور، نهایتا به جنایات و فجایع و مصیبتهای زیادی برای بشریت منجر می گردد، که نمونه های درتاریخ کم نبوده و نیست. ایدئولوژی هرگز اجازه آنرا نمی دهد که مردم خود به مسائل و نیازهای خود بیندیشند. بنابراین بشدت درجهت همگام نمودن اجباری افراد جامعه در پیروی از ایدئولوژی دست به دامان سرکوب، ارعاب و حکومت پلیسی می شود. برای رسیدن به یک جامعه آزاد وعدالت محور بیش از اینکه نیاز به ایدئولوژی باشد باید از نردبان تجربیات بالا رفت. دانیل بل در کتاب پایان ایدئولوژی اشاره می کند، اینکه چه می خواهیم، به کجا می خواهیم برویم، به چه بهائی و چه کسانی باید این بها را پرداخت نمایند قابل توجه است. برای مثال بودا آیین خود را مانند قایقی می‌نامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری به آن نیاز است، ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. او می گوید: رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق می‌رساند. اما این آرامش و توازن مطلق با قتل عام مخالفان و دگراندیشان قوام می یابد، در حالیکه بشر برای رسیدن به ساحل رستگاری نیازی به قایق اعتقادات جنایتکاران ایدئولوژیکی ندارد.

مبارزات رهائی بخش متعلق به گروه، دسته، دین و یا مذهب خاصی نیست، این مبارزات باهدف نفی هرگونه تئوکراسی دینی، مذهبی و اعتقادی بدنبال نهادینه کردن این واقعیت است که کرامت انسان خط قرمز تمام جوامع بشر قرار گیرد، تا هیچ اعتقادی نتواند این کرامت را نادیده گرفته و پایمال نماید، هیچ تفاوتی هم بین مسلمان و غیر مسلمان نیست. اینکه این کرامت در قرآن یا آیین مسیحیت یا بودا چه تعریفی دارد اصلا مهم و قابل توجه نیست، زیرا هرکدام از این ادیان براساس منافع گروهی خود این کرامت را تعریف نموده و آنرا تبلیغ می کنند. اولین فصل کرامت انسانی عدالت و برابری است که هیچیک از این ادیان و مذاهب نه تنها کمترین سخنی از آن به میان نمی آورند، بلکه بر اساس فرضیه های مجعول تقدیر گرائی منکر آنانند، لذا تعریف آنان از کرامت انسانی هیچ مشروعیت انسانی نداشته و فاقد هرگونه ارزش است. برای رعایت کرامت انسان ابتدا باید افکار اعتقادی خود را تطهیر کرد، و سپس به انسان بعنوان یک موجود آزاد و فارغ از هرگونه عقیده و اعتقادی نظر داشت. واقعیت این است که جوامع مابعد انقلابی درقرون نوزدهم و بیستم، بارها ثابت کرده است که تفکرات خوش خیالانه ی ایدئولوژیکی ضمانتی ندارد و می شود دلشکستگی ها را در نوشته های بیشمار آنهائی دید که در انقلابها جان خود را ازدست ندادند و زنده ماندند و دیدند که این قولهای بی پایه است. اما متاسفانه همه این واقعیات ها، متولیان ادیان و مذاهب را از دادن وعده های بهشت درآسمان و زمین باز نمی دارد.

اعتقادات الهیاتی تا بامروز نه تنها جراحتی بر زخم های بشریت ننهاده، بلکه بالعکس تمام چیزهای خوب را دردنیا نابود، و زیبائی را به خاکستر تبدیل نموده، عشق را در زمین چال کرده و زندگی را به نکبت و تباهی کشانیده. شوربختانه اجازه نمی دهد تا بشربه سمت بلوغ ذهنی گام بردارد. درچنین شرایط است که فرصت طلبان دین ساز با ترفندهای دروغین مطلحت خواهی خیلی راحت و آسان خود را قیم دیگران معرفی می کنند. درحالیکه توانائی فهم بشر درقلمروی علوم طبیعی و عقلی صاحب این قدرت هست تا هیچگونه صغارتی را نپذیرد.. قیم ها که عموما از قشر متولیان ادیان و مذاهب هستند دامنه ی زیاده خواهی ها و تمامیت خواهی هایشان آنقدر زیاد است که همواره به صغار خود توصیه می کنند که مبادا بدون یوغی که برگردن دارند گامی بردارند، چون درآنصورت خطر آنان را تهدید می کند، لذا برای فردی که صغیر پنداشته شده، و از صغیر بودن خود خرسند است، اندیشیدن و بکار بردن فهم و درکش بسیار دشوار و بعضا غیرممکن می شود. به همین دلیل باید اعتقادات جزمی اعتقادی که ابزارهای مکانیکی برای صغارت بشراست، بغایت مهلک و خطرناکند.

Advertisements

روحانیت چیست، و روحانی کیست

در سایه ی آسمانی شدن خدا در قالب یکتاپرستی، شغل ها و حرفه های بسیار پرمنفعتی در جوامع بشر شکل گرفت که از معروف ترین آنها روحانیت است. روحانیت عموما به هیئت های مبلغان دینی و مذهبی، یا سردمداران آنان گفته می شود که تنها تکلیف اجتماعی و سیاسی شان عبادت خدایان و اجرای اعمال دینی یا مذهبی است. این قشر که در تمامی ادیان و مذاهب سراسر جهان بازار تقریبا پر رونقی دارد، ظاهرا کارشان هدایت پیروان به سوی آمیزه های الهیاتی است، اما از انگیزه های قدرت و حکومت بسیار خوشش و آید، حتا در اکثر ادیان و مذاهب برای توجیه خصلت های حکومت خواهی خود، بدون هیچگونه مستندی خود را نماینده گان خودبرگزیده ی آفریدگار بر روی زمین پنداشته، و نان همین نمایندگی غیر مشروع را می خورند. در محدوده جغرافیائی ایران نیز از قرون وسطی تا بامروز این قشر فعال بوده، و همواره با فریبکاری در جهت استحمار توده های مردم کوشیده، راه خردگرائی را بر پیروان خود مسدود نموده اند. استرابو از تاریخ‌ نگاران و جغرافی‌ دانان یونانی، که کتاب جغرافیای وی تنها اثر باقی‌مانده در زمان فرمانروایی آگوستوس می‌باشد که به تمام اقوام و کشورهای شناخته شده توسط یونانیان و رومیان در آن هنگام پرداخته‌ است، در کتابش از دوران اشکانیان می نویسد: قرائنی تاریخی در دست است که نشان میدهد، مجمع دانایان و مغان وجود داشته، که سلاطین اشکانی رای آنان را در امور، محل اعتنا قرار می دادند، و این مجمع متشکل از مبلغان دینی زرتشتی ظاهرا در حوادث مهم به وسیله ی فتوای دینی مداخلاتی می نمودند، لیکن چنین می نماید که نفوذ این انجمن چندان قوتی نداشته و هرگز شنید نشده است که مجمع دانایان و مغان در سرنوشت سلطنت اشکانی تاثیری کرده باشد، در واقع قدرت آنان فقط مشورتی بوده. اما در هر صورت طبق گزارشات تاریخی هنوز کیش زرتشت محدود بنواحی شرقی ایران بود، که طبقه ی مبلغان این دین بنام مغان شکل گرفت، و آنان عاملین سرسخت و متعصب این دین شدند.

مغان در اصل طایفه‌ای از مادها بودند که اجرای امورات مذهبی را بر عهده داشتند. با روی کار آمدن هخامنشیان مغان همچنان تولیت امور دینی را حفظ کردند، وعرصه ی فعالیت آنها دیگر منحصر به قبایل ماد نبود. اینکه منشاء واقعی مغان یا صاحب منصبان دین زرتشت کجا و چه کسی بوده، بیش از یک قرن است که محققان را گیج و مبهوت کرده است. از دیدگاه مولتون آنها نه آریایی و نه سامی، بلکه قبیله و قومی بومی و در عین حال طبیب، احضارکننده ارواح و پیشگو بوده‌اند. مسینا به مغ‌ها به عنوان مریدان زرتشت می‌نگرد. درنظر او آنها فرستادگان زرتشت بودند که برای نخستین بار آیین وی را در غرب ایران ترویج دادند. با اینکه تاریخ زرتشتی شدن سرزمین ماد بدرستی معلوم نیست، ولی مشخص است که در زمان داریوش و خشاریارشاه، قوم ماد زرتشتی بود، اما پارس ها گویا از یکنوع مزداپرستی غیر زرتشتی پیروی می کردند. از آن پس سرزمین ماد مرکز دین زرتشت بشمار آمد، و این دین در تحولات بعدی خود تحت تاثیر افکار طبقه ی مغان ماد، یعنی مبلغان این دین قرارگرفت. درنتیجه تحولات سیاسی واجتماعی در سرزمین ماد طراوت و تازه گی خود را از دست داد، و درقالب اصول فقهی خشک و خسته کننده درآمد. دستورات دینی دقیق برای جزئیات زندگی مومنان وضع شد، و تفکر و اندیشه در زمینه تحولات روز از مومنان سلب و در اختیار مغان قرار گرفت. بنابر گفته هنریک سموئل نیبرگ، خاورشناس و ایران ‌شناس سوئدی که تمرکزش بیشتر بر روی زبان پهلوی و نیز دین‌های ایران باستان به ویژه مزدیسنا بود. داستان رستاخیز با تفاصیل و شاخ و برگهای زیادی توسط مبلغان دین زرتشت گسترش یافت، که طبق آنها از نطفه ی مخفی زرتشت تا سه هزار سال، در هر هزاره یک منجی ظهور خواهد کرد و با ظهور آخرین منجی یعنی سوشیانت، یا آخرین منجی این دنیا پایان می پذیرد. در آن هنگام پس از نبرد دو جهان نیک و بد، آزمون فلز گداخته سعادت ابدی و تغییر ناپذیر تبدیل صورت برقرار می گردد. گزارش گردیده که یکبار بفرمان یکی از پادشاهان اشکانی بنام ولاگاز فرمان جمع آوری و نگارش کتب زرتشتی در سال 79 یا 191 میلادی صادر گردیده بود.

زمانیکه بخت النصر یا نبوکدنصر، کسی که اولین حمله به هیکل سلیمانِ یهودیان در اورشلیم و نابودی آن و اسارت قوم یهود به او نسبت داده می‌شود، یهودیان را به اسارت گرفت، این طایفه در بابل و بین النهرین زیاد شدند، و یهودیت هم به مجموعه ی ادیان منطقه افزوده شد. این جماعت از قرون نخستین میلاد صاحب تشکیلات شدند، و شاهنشاه آنان را در زمره ی ملل متنوعه شناخته، تا حدودی بدانها استقلال بخشید. رهبر آنان رش گالوتا، مالیات را جمع و قضات را عزل و نصب و سایر امور را اداره می کرد، و قانون موسی و احادیث و اخبار یهود را تعلیم و ترویج می نمود. مدرسه مشهور سورا در آغاز قرن سوم میلادی تاسیس گردید ، و از آن تاریخ مبلغان یهود اخبار و تعالیم مختلفه را که امروز بنام تلموذ معروف است را فراهم آوردند. از سوی دیگر گزارشات تاریخی وجود دین مسیحیت را درقرن اول میلادی در سوریه و آسیای صغیر تائید می کند. صد سال بعد از میلاد  جماعاتی از مسیحیان در شرق دجله یعنی ناحیه اربل مسکن داشتند. ولی از انتشار این شریعت در نواحی مشرق اطلاعات صحیحی در دست نیست.

مشخص است که عیسویان در عهد سلاطین اشکانی هیچگونه مداخله ای در امور سیاسی نداشتند. اما یک موضوع از تمام این گزارشات قابل درک و فهم است که از ادیان ابراهیمی، سالها قبل از هجوم اسلام به ایران، دو دین یهودیت و مسیحیت همراه با زردشت وجود داشته و پیروانی نیز داشته است، اما هیچیک از این ادیان با ابزاری بنام جنگ و تجاوز و به اسارت گرفتن دیگران دین خود را تبلیغ نکرده و گسترش نداده اند، یا از پیروان دیگر ادیان و مذاهب هرگز درخواست جزیه نداشتند، و در این راه اصلا گام برنداشته اند، هرچند که با القاء افکار بقول خود یکتاپرستانه به مردم، آنان را در تخیلات و توهمات بی پایان این ادیان گرفتار نمودند. در قرن دوم میلادی مذهب گنوسی که در کشور روم توسعه یافته بود، در میان یهودیان اسکندریه رایج گردید. مبدا این مذهب تقریبا نامشخص است، اما بعد از قرن دوم گنوستیک ها برای تائید اقوال خود به کتب عیسوی استناد می کردند. با ظهور گنوستیس، بدبینی به اصل خلقت در میان مردم رواج یافت، تا اینکه در دوران تسلط یونانیان دیانت بودائی در ولایات شرق ایران نفوذ پیدا کرد. پادشاه هند بنام آسوکا، که بودائی بود، مبلغان این مذهب را به ایالات گنداره واقع در دره کابل فرستاد. شریعت بودا بصورت مهایان، یعنی کشتی بزرگ وارد ممالک مرکزی آسیا شد. بودائیان شمال آسیا خود را مهایان یا کشتی بزرگ می نامیدند. گفته می شود پادشاهی بنام کانیسکا، انجمنی از دانایان بودا گرد آورد، و اصول مذهب مهایان را تثبیت نموده، قوانین آنرا مورد تجدید نظر قرار داده و به زبان سانسکریت تحریر نموده بود. در بامیان مغرب کابل مجسمه های عظیمی از بودا وجود داشت، که چند سال پیش از سوی گروه اسلامی طالبان مقدار زیادی از آن تخریب گردید. از سفرنامه هیون تسیانگ، معلوم می شود که تا قرن هفتم میلادی صومعه های بودائی در ایران وجود داشته، که بدست اسلامگرایان نابود گردیده است.

دوره ی ظهور اردشیر بابکان و بدل کردن ملوک الطوائفی در ایران به شاهنشاهی واحد و بنیاد نهادن سلسله ی شاهان ساسانی و تجدید حیات و تقویت دین زرتشتی یکی از دوره‌های سرنوشت ساز دولت ایران بود. بنابر روایات متعدد پهلوی و عربی و فارسی یکی از مردانی که در همراهی با اعمال اردشیر بابکان و به کرسی نشاندن منظور او سهم مهمی داشت، مبلغ مذهبی زرتشتی بنام تنسر بوده. تنسر دارای بالاترین مقام هیربدان در دوران ساسانی بود. در نوشته‌های پهلوی از واژه ی هیربد غیر از مفهوم آموزگار، پیشوای دینی نیز درک و فهم می‌شود. آنچه دانسته می‌شود در روزگاران پیش کار آموزش با پیشوایان دینی بوده، و هیربدان که یکی از طبقات روحانیان بودند، این وظیفه را به عهده داشتند. پائین ‌ترین طبقه ی روحانیون زرتشتی را مغان می نامیدند. پس از ایشان هیربدان و سپس موبدان بودند. در میانشان کسانی بودند که مأمور خواندن سرودها و نمازهای مذهبی بوده اند. آنها را زوت می نامیدند و گروهی بودند که مأمور بودند که آتش را نگاه دارند و ایشان را راسپی می‌خواندند. از هیربدان هیربد معروف می‌توان از تنسر نام برد که درزمان زندگیش اختلاف وجود دارد. پاره ای از مورخین او را هم عصر با اردشیر یکم یا بابکان، بنیانگذار سلسله ی ساسانیان می دانند، اما آرتور امانوئل کریستن‌سن ایران‌ شناس و لغت‌شناس اهل دانمارکی که کتاب ایران در دوران ساسانی را نوشته، و نوشتن این کتاب سی سال زمان برده، معتقد است که تنسر در زمان خسرو اول میزیسته، نه اردشیر بابکان. تنسر نامه ی معروف دارد که آنرا به پادشاه طبرستان نوشته، و از او خواسته که به فرمان شاهنشاه ساسانی گردن نهد. او در بخشی از این نامه می نویسد: شاهنشاه مجازات از دین برگشتگان را تخفیف داده. در گذشته مجازات برگشتن از دین مرگ بود، اما شاهنشاه فرمودند تا از دین برگشته را یکسال حبس نمایند، و مبلغان دین زردشت در طول سال مرتب با او مصاحبه کرده و نصحیت نمایند تا شبهه زایل گردد، اما اگر بعد از یکسال بر عقیده خود پابرجا بود، مرگ او واجب است. بنابراین تنها اسلام نیست که مخالفین خود را تاب نمی آورد، این رسمی دیرپا در میان تمام ادیان و مذاهب حکومتی است. البته ادیان و مذاهب که ادعای حکومت نداشتند نسبت به مخالفین خود با مروت بیشتری برخورد می کردند.

گزارشات تاریخی تقریبا تائید می کند که سلاطین ساسانی که دین زردشتی را رسمیت بخشیدند، حتا از تعیین جانشین برای خود می ترسیدند، چون اگر موبدان زردشتی با جانشین آنان مخالفت می کرد، هیچ بعید نبود که سلطنت خودشان هم به مخاطره بیفتد. این موضوع در نامه تنسر به پادشاه طبرستان مشهود است. لذا در چنین شرایطی شاه تعیین جانشین را در نامه ای سر به مهر به موبد موبدان، فرمانده لشگر و دبیر بزرگ گزارش می کرد و از آنان می خواست تا از میان شاهزادگان یکی را برای جانشینی انتخاب کنند. ببنید که این مبلغان تا کجا در امور سیاسی کشور دخالت داشتند، و چقدر شرم آورست برای شاهنشاهی که از مبلغان دینی این چنین هراس داشته باشد. باز هم آرتور کریستنسن این مطلب را رد می کند و معتقد است که بنابرقول طبری، اردشیر بابکان، شاپور اول و دوم جانشینان خود را شخصا انتخاب کرده بودند، لذا آنچه در نامه تنسر، هیربد هیربدان زردشتی نوشته شده مربوط به دوران هرج و مرج اواخر سلسله ساسانیان است، که دست مبلغان زردشتی بدلیل نبود پادشاه با کفایتی بسیار باز بوده. پرفسور مارکورات آلمانی می گوید: نامه تنسر رساله ی جعلی است که در زمان خسرو اول بنام تنسر توسط مبلغان زردشتی نگارش شده است.

درست مانند دوران معاصر، مغان یا مبلغان دین زردشت در اصل قبیله ی از قوم ماد بودند، که مقام روحانیت منحصرا به آنان تعلق داشت. آنگاه که شریعت زردشت بر نواحی غرب و جنوب ایران، یعنی ماد و پارس مستولی گردید، مغان پیشوایان دیانت جدید گردیدند. همه افراد این طایفه خود را از یک ریشه می دانند، و همواره زحمتکشان جامعه موظفند بصور گوناگون تحت عنوان وجوهات شرعی هزینه های زندگی آنان را تامین نمایند. مبلغان زردشتی مانند مبلغان مذهبی دوران معاصر همیشه هم پیمان و همدوش نجبای ملوک الطوایف و ثروت مندان جامعه بودند، و در برهه های حساس کشوری برای مخالفت با پادشاه با یکدیگر همدست می شدند. اما این مبلغان بسیار مکارهرگز اجازه نداده اند از طبقه نجبای کسی وارد کار تبلیغات دینی یا مذهبی شود. این طبقه عموما به استناد به تاریخ افسانه آمیزی که داشتند، برای خود شجره نامه های نسبی جعلی پرافتخاری ترتیب می دادند، که از حیث قدمت و شرافت به خاندانهای حکومتی پهلو می زند. مثلن مبلغان زردشتی نسب خود را به پادشاهان داستانی ایران منوش، از سلسله پادشاهان افسانه ای پیشدادیان میرساندند. همچون آخوندهای مکار امروز که با جعل بیوگرافی خود را مانند اسمعیل صفوی بیکی از صاحب منصبان مذهب شیعه متصل می نمایند. هیئت مبلغان دینی یا مذهبی با دخالتهای نابجائی که در امور عرفی جامعه می کردند، آن امور را جنبه تقدس و رنگ دیانت می بخشیدند، همچنین به خود اجازه می دادند تا در زندگانی مردم مداخله نمایند. امورعامه مردم بر طبق نصایح و موافق پیش بینی مغان ترتیب و تمشیت میگرفت، مخصوصا در دعاوی اشخاص دخالت می کردند، و ظاهرا هیچ چیز را درست و قانونی نمی دانستند، مگز به تصدیق مغی رسیده باشد. اسباب قدرت روحانیت زردشتی فقط این نبود که از جانب دولت وقت حق قضاوت داشتند، و ثبت ولادت و عروسی و تطهیر و قربانی و غیرو بعهده آنان بود، بلکه علت عمده اقتدار آنان داشتن املاک و ثروت هنگفتی بود که از راه جرائم دینی، عشریه و صدقات عاید آنان می شد. در عمل این طایفه استقلال کامل داشتند و می توان گفت که دولتی در دولت تشکیل داده بودند. حتی در زمان شاپور دوم کشور ماد خصوصا ایالت آذربایجان را کشور مغان می شمردند. مبلغان زردشتی در این مناطق املاک حاصلخیز، ییلاق و ابنیه عالی داشتند.

 

این بار نوبت کشور ترکیه است.

اشتیاق مومنان تشنه ثروت و انباشت سرمایه در جوامع اسلامی حتی در پایین ترین سطوح جامعه برای رساندن دستی به ضریح مقدس سرمایه و سرمایه داری غیر قابل کتمان است. حاکمان اسلامی نیز با توصیه های اسلامی این کاروان شتابنده ی پول و سرمایه را با دراختیار گذاشتن بودجه های لازم از طریق نهادها و بنیادهای دینی و مذهبی یاری می دهند، و تلاش می کنند تا هرچه سریع تراقشار برتر مومنان را از مواهب رشد سریع انباشت سرمایه، به قیمت نابودی زحمتکشان و کارگران بهره مند نموده، و بدینوسیله هم بر تعداد طرفداران حکومت خود بیافزایند، و هم اختلافات طبقاتی در جوامع مسلمان را هرچه بیشتر گسترش دهند. این امر ممکن نیست جز با تشدید و گسترش استثمار طبقه رو به گسترش کارگران و میلیون ها نفر از روستاییان فراری از محرومیت های اجتماعی و زیستی که بعنوان نیروی کار شهری در حاشیه شهرها اسکان می گزیدند، و از کمترین میزان آگاهی صنفی، اجتماعی و سیاسی برخوردارند. این روند اسلامیزه کردن جوامع مسلمان است که حاکمان جبار اسلامی کوشش می کند، نیروی کار جامعه که عمدتا از مخالفین نظامند را تحت استثمار خود داشته باشند، تا در بزنگاههای تاریخی از وجودشان برای انحراف افکار عمومی جهان استفاده نمایند. حمایت از سرمایه داری و سرمایه دار جزئی از استراتژی های بنیادی اسلام است، بی جهت نیست که دنیای کلان سرمایه داری جهان مستقیم یا غیر مستقیم از اسلامگرائی و حاکمان آن حمایت می کنند. چون کمونیسم را خطری بالقوه برای سرمایه داری می دانند که پادزهر آن اسلام و اسلامگرایست. اسلام نه تنها با انباشت سرمایه یا فساد در آن به هر شکلی مخالف نیست، بلکه استفاده از این غنائم و افزودن بر ثروت جامعه اسلامی را به مومنین توصیه می کند. از روزی که دونالد ترامپ رئیس جمهور سرمایه دار ایالات متحده صدارت خود را آغاز نموده، بسیاری با خوش خیالی در تصور مخالفت او با نظام آخوندیسم حاکم بر ایران دل خوش نمودند، اما دولت دونالد ترامپ در اولین گام در راستای این موضوع نماینده ی خود را با وجود اینهمه گروه های سکولار ملی در سراسر دنیا و حتا آمریکا به دیدار با گروه اسلامگرای مجاهدین فرستاد. یعنی اگر قرار است تغییر در حکومت مذهبی ایران رخ دهد، مردم باید از چاله مذهبی ولایت فقیه بدرآمده و داخل چاه مذهبی گروه اسلامی گرا سازمان مجاهدین شود. چرا؟ چون در سایه حاکمان اسلامی، و اختلافات تاریخی مذاهب مختلف این دین است که منافع شرق و غرب بهتر از هر زمان دیگر تامین خواهد گردید. غرب و شرق خودشان بلای اسلام سیاسی به جان مردم می اندازند، و خودشان ائتلاف تشکیل می دهند تا آنرا نابود کنند.
عین همین اتفاق در ترکیه رخ داد و سرکار ترامپ و جناب پوتین دوتائی پیروزی رجب طیب اردوغان در راستای اقتدار کامل دینی در ترکیه را با اینکه هنوز از سوی نهادهای نظارتی اروپائی دموکرات بودن انتخابات تائید نشده بود تبریک گفتند، چون وجود اسلام و اسلامگرایان در منطقه خاورمیانه نعمت بی نظیری است برای تداوم منافع شرق و غرب. تنها بهانه اسلامگرایان در کشورهای اسلامی وجود کمونیسم و سوسیالیزم است، در حالیکه این تنها بهانه ای برای استثمار کارگران و نیرو کارشان است، والا مگر کشور پرجمعیت چین ظاهرا ادعای کمونیستی ندارد؟ در حالیکه در این کشور 2378000 نفر میلیونر وجود دارد، چه کمونیستی؟ قرنهاست که کشورهای اسلامی به این بهانه مورد استثمار کلان سرمایه داران فاسد اسلامی قرار دارد. از اواخر دهه 60 تا نیمه های دهه 80 رانت های حکومت آخوندیسم و باز توزیع سودِ فعالیت های اقتصادی نه تنها به شکل گیری غول های اقتصادی اسلامی انجامید، بلکه در خدمت انباشت و تمرکز سرمایه و رشد بخش های میانی بورژوازی نیز عمل کرد. مومنان تشنه ی سرمایه داری با طرفداری از نظام متحجر آخوندی، بار خود بستند و آرام آرام تبدیل قشر سرمایه دار جامعه ایران گردیدند. چه در دوره رفسنجانی و چه در زمان خاتمی و احمدی نژاد، توسعه و گسترش سرمایه داری اسلامی بر بستری از بی قانونی، رانت خواری، معافیت های گمرکی و امتیازات ویژه آقازاده ها، کارگزاران، بنیادها، آخوندها و فرماندهان سپاه دزدان اسلامی صورت گرفته است.
در ترکیه نیز کلان سرمایه داران اسلامی کمونیسم و سوسیالیزم را بهانه ای قرار دادند تا جمهوری لائیک ترکیه را با دستان رجب طیب اردوغان به تباهی بکشانند. نور بیلگه کریس استاد روابط بین‌الملل دانشگاه بیلکنت آنکارا، در مقاله‌ای تحت عنوان ویران‌سازی ترکیه، آرزوی مردم ترکیه؟ به اختصار به تاریخچه‌ی رشد اسلامگرایی در ترکیه می‌پردازد و می‌نویسد: با به اوج رسیدن فعالیت جریانات چپگرای ترکیه در دهه ی پنجاه میلادی، جریانات اسلامگرا با عناوین مختلف، اتخاذ جهت‌گیری مذهبی در عرصه‌ی سیاسی ترکیه را به عنوان پادزهری در مقابل سوسیالیسم ارائه نموده و آن را بسط دادند. مصطفی شن، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه فنی خاورمیانه‌ی آنکارا نیز در مقاله‌ی خود با عنوان تغییر و تحول در اسلامگرایی ترکی و ظهور حزب عدالت و توسعه، با اشاره به گذشته‌ی اسلامگرایی در ترکیه‌ی معاصر، به نقش نیروهای نظامی و سازمان کانون روشنفکران، که در سال 1970 به منظور مقابله با جنبش چپ ترکیه تاسیس شده بود می‌پردازد، و می‌نویسد: می‌توان دریافت که ایده‌های موجود در کتب تاریخی ترکی و نوشته‌های روشنفکران اسلامگرای ترک، به‌طور نظام‌مند و تعریف شده منطبق با مدل تلفیقی ترکی-اسلامی‌ای هستند که در سال 1973 میلادی توسط سازمان کانون روشنفکران مطرح شده است. اعضای این سازمان معتقد به استفاده‌ی ابزاری از اسلام به منظور به اطاعت واداشتن مردم از قوانین جاری کشور بودند. عقاید این سازمان پس از کودتای 1980 میلادی که به دلیل هرج و مرج سیاسی ناشی از درگیری میان جریانات چپ با ملی‌گرایان افراطی رخ داد مورد توجه نظامیان ترکیه قرار گرفت، و بسیاری از طرح‌های آنان اجرا شد که از جمله نتایج آن می‌توان به اخراج حدود 2000 نفر از روشنفکران چپ‌گرا از نهادهای اداری و آموزشی ترکیه اشاره کرد کادرهای سازمان کانون روشنفکران رابطه‌ی بسیار نزدیکی با نخبگان حکومتی ایجاد کردند، و از این طریق پذیرش و اجرای مدل تلفیقی ترکی-اسلامی توسط رژیم نظامیان را تسهیل نمودند. حلیل کاراولی، از پژوهشگران نهاد مطالعاتی آسیای مرکزی و قفقاز دانشگاه جان هاپکینز امریکا معتقد است: سطحی‌نگری برخی از لیبرال‌های آرمانگرا خصوصاً احزاب و گروه‌های لیبرال اروپا در حمایتشان از گروه‌های اسلامگرا در ترکیه مؤثر بوده باشد. حلیل کاروالی در مقاله‌ی خود با نام وعده‌ی تحقق‌نیافته‌ی روشنگری کمالیسم و منتقدان لیبرالش در این باره می‌نویسد: ویژگی بارز سیاست ترکیه از سال 2000 به این سو اتحاد میان لیبرال‌ها و محافظه‌کاران اسلامی بوده است. علی‌رغم به رسمیت شناخته شدن محافظه‌کاران اسلامی از سوی لیبرال‌ها، آن‌ها لیبرال‌ها هیچگاه کمالیست‌ها و سنت آنان را به رسمیت نشناختند. برقراری اتحاد میان جنبش محافظه‌کار اسلامی و روشنفکران لیبرال، نه تنها از دید بخش عمده‌ای از طبقه‌ی متوسط سکولار ترکیه، بلکه از منظر تصمیم‌گیرندگان لیبرال درغرب و به خصوص کشورهای اروپایی نیز به رسمیت شناخته شد. چنانکه یکی از نویسندگان غربی در این باره می‌گوید: دلیلی نمی‌بینم که باور نکنم حزب عدالت و توسعه یک نیروی لیبرالیزه شده است، امری که روشنفکران ترک نیز مرا از صحت آن مطمئن ساخته‌اند. حلیل کاراولی اضافه می‌کند: تمایل روشنفکران لیبرال ترکیه به زیبا جلوه دادن دوره‌ی عثمانی و گذشته‌ی اسلامی ترکیه قابل ملاحظه است. این اتحاد در نهایت منجر به ایجاد طبقه‌ای جدید در ترکیه شد، طبقه‌ای متشکل از سرمایه‌داران اسلامگرا که در سال‌های بعد سرمایه و هزینه‌ی مورد نیاز فعالیت‌های اسلامگرایان را تأمین کردند. همان اتفاقی که در ایران از سوی حزب فاسد موتلفه ی اسلامی صورت گرفت تا خمینی دجال را به قدرت برسانند. گروه فاسد کلان سرمایه داری است که در سه کودتا علیه مردم ایران شرکت فعال داشته، کودتا بر ضد حکومت ملی دکتر محمد مصدق، کودتای خرداد سال 1388 بر ضد رأی مردم، و کودتا برای تغییر قانون اساسی به نفع ولی وقیح. اغلب اعضای این گروه فاسد کلان سرمایه دار کسانی هستند که همواره در خدمت قدرت متجاوز آخوندیسم بوده اند. در خیانتها و جنایتها و فسادها اسلامی، بعد از تشکیل جمهوری خمینی شرکت داشته اند و هم اکنون نیز در خدمت استبداد مافیاهای نظامی مالی رژیم هستند. گروه خیانتکاری که دست در دست آخوندیسم حاکم رشد تورم و کاهش بیشتر بهای نیروی کار به زیر ارزش واقعی آن را موجب گردید، و صحنه های دردناکی از فقر و عدم تشکل را در این دوران به نمایش گذاشته، همچنان بر نرخ ارزش اضافی و انباشت سرمایه می افزود. با اینکه در نیمه اول دهه 70 چند شورش گسترده ی کارگری در مناطق گوناگون شکل گرفت، اما به سرعت توسط رژیم سفاک مذهبی سرکوب شد.

پژوهش های جدید در مورد آغاز اسلام

ویلیام هنری والش، فیلسوف انگلیسی، و استاد منطق و متافیزیک دانشگاه اینبرو در سال‌های 1960 تا 1979 میلادی، معتقد است که تاریخ بازگو کننده ی کلیه ی اعمال گذشته ی انسان است، به‌ گونه‌ای که نه‌ تنها درجریان وقایع تاریخی گذشته قرار می‌گیریم، بلکه علت وقوع آن را نیز بازمی‌شناسیم. به عبارت دیگرهدف تاریخ علاوه بر اینکه معرفت به افراد بشر میدهد، آگاهی به روابط اجتماعی او را در گذشت روزگار یادآوری می کند. که البته منظور از روابط اجتماعی در واقع کل اموری است که در حیات آدمی مؤثر است، نظیر امور اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، علمی، هنری، نظامی و مذهبی. به همین خاطر گزارشات واقعی تاریخی در بسیاری از موارد در عین شگفت انگیز بودن، هشدار دهنده اند. تقریبا با ظهور اسلام سیاسی در جهان، و ادعای صاحب منصبان این دین برای اعتلای دوباره حکومت اسلامی، با هدف گذشته گرائی، انتقادات به این دین و اهداف آن در سراسر جهان افزونی گرفت، و از آنجائیکه بازگردانیدن تاریخ به عقب، گام نهادن در مسیری خلاف سیر طبیعی تاریخ است، لذا به کشمکش عمده بین نیروهای ترقی خواه و واپسگرا در جامعه منجر گردید. دراین میان نیروهای واپسگرای اسلامی که در تلاش عقب کشیدن تاریخ به 1400 سال پیش، و برقراری نظام ولایت یا خلافت هستند که از منظر تاریخی امری غیر عملی و محال است، ناچارند دست به دامان سرکوب، ایجاد رعب و وحشت و تشکیل هرچه بیشتر نیروها و نهادهای سرکوبگر و جامعه ی بسته شوند، که یقینا استمرار آن غیرممکن است.
واقعیت های تاریخی اسلام، که تا امروز در دسترس محققان، پژوهشگران، جستجوگران و علاقه مندان به تاریخ قرار داشته، اطلاعاتی در مورد کتاب مرجع این دین قرآن، و روایات اسلامی است که به روایات غیرنبوی، روایات دفاعی کلامی، روایات تاریخی و سرانجام روایات تفسیری تقسیم می گردند، اما هم قرآن و هم روایات اسلامی به فاصله های بسیار زیادی از دوران ظهور این دین و فوت پیامبر آن، آنهم به شیوه نقل قولهای دیگران تحریر شده، که از نظر پژوهشی فاقد اعتبار لازم است، ضمن اینکه تقریبا تمام روایات اسلامی جانب افسانه سرائی و تعریف و تمجید صاحب منصبان این دین را پیموده و خالی از هرگونه گزارش تاریخی است. به همین سبب محققان این رشته به اینگونه سیره نویسی های اسلامی تاریخ رستگاری اسلامی نام نهاده اند، که عمدتا بدنبال حقانیت دین اسلام است، نه نقل واقعیت های تاریخی این دین.
محمد بن اسحاق بن یساراز موالی عرب یا ایرانی، اولین مورخ در زمینه تاریخ صدر اسلام است، که سیره اش بیشترین اصالت را در بین سیره های موجود دارد. ابن اسحاق زندگی نامه‌ای محمد پیامبر اسلام را برای اولین بارمکتوب کرد، گفته می شود که قبل از او هم افراد و کسانی در این زمینه فعال بوده اند، اما هیچ اثر مکتوبی از آنان باقی نمانده. تخصص ابن اسحاق بیشتر حول ماجراهای مدینه است. بر اساس اکثر منابع، ابن اسحاق در مدینه و در سال 704 میلادی متولد شد، که با حساب تاریخ فوت محمد در سال 632 میلادی، حداقل بالغ بر 90 سال فاصله بین تولد ابن اسحاق و فوت محمد وجود دارد، که اگر ابن اسحاق در ده سالگی آغاز به تحریر زندگینامه محمد نموده باشد، بازهم یک قرن از وفات محمد گذشته بود، که این اعتبار و سندیت زندگینامه را زیر سئوال می برد. گفته می شود پدر بزرگ ابن اسحاق، در زمان خلافت ابوبکر درعین التمر، در سال دوازدهم هجری به اسارت گرفته شد و به مدینه فرستاده شده بود، که نهایتاً کارش به برده گی کشید، اما با پذیرش اسلام آزاد گردید. یکی از پسرانش اسحاق، یعنی پدرابن اسحاق هم از راویان معروف اخبار بود. پسرش هم شیوه پدرش را پی گرفته و به تدریس علم اخبار پرداخت، بگونه‌ای که بسیار زود بخاطر اطلاعاتش شهرت پیدا کرد. او سپس به اسکندریه در مصر سفر کرده و تحت نظارت یزید بن حبیب به تدریس مشغول شد، ولی در هر صورت زندگینامه محمد را بر اساس شنیده هائی از پدرش تحریر نموده، ضمن اینکه فردی بنام مالک ابن انس از هم‌عصران ابن اسحاق و بنیان گذار فقه مالکی، ابن اسحاق را دروغگو، دجَال و کسی که روایاتش را از یهودیان می‌گیرد معرفی می‌کند. با توجه به جمیع جهات از منظر تاریخی، بالاخص تحقیقات مدرن اسلامی علاوه بر اینکه دستیابی به زندگینامه ی ابن اسحاق را غیرممکن می داند زیاد به زندگینامه ی نوشته شده توسط او خوش بین نیست.
اولین زندگینامه مکتوب موجود در مورد محمد، سیره ی ابن هشام است. ابومحمد عبدالملک بن هشام، تاریخ‌نگار مسلمانی‌است که به‌خاطر ویرایشی که روی زندگی نامه محمد، پیامبر اسلام، نوشته ابن اسحاق انجام داده شهرت دارد. اما مشگل اینجاست که ایرادات بسیاری بر این زندگینامه وارد است، که ابتدائی ترین آن تاریخ تولد محمد می باشد. ابن هشام با استناد به سوره ی 105 قرآن یعنی سوره ی فیل، تاریخ تولد محمد را سال عام الفیل بیان می کند. راویان اسلامی به ما می گویند سال عام الفیل، یعنی سال 570 میلادی سالی است که ابرهه حبشی به مکه حمله کرد و در این حمله اتفاقاتی رخ داد که در سوره فوق بدان اشاره گردیده، و محققان بسیاری معتقدند که این آیه ی و اساسا عنوان نمودن سالی بنام عام الفیل، دور از واقعیت بوده و بیشتر افسانه ای است ساخته و پرداخته ذهنیت مورخین صدر اسلام، برای مهم جلوه دادن تولد محمد. اما سئوال اصلی تر این است که ابن هشام که حداقل 180 سال بعد از هجرت محمد اقدام به ویرایش زندگینامه تحریر شده توسط شخص دیگری را انجام داده، چگونه و طبق چه مدارکی به چنین اطلاعات دقیقی دست یافته که محمد در سال و روز عام الفیل متولد شده است؟
آرتور کریستن سن، ایران‌شناس، خاورشناس، لغت‌شناس و پژوهشگر معروف اهل دانمارک، می گوید: خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی در جنوب عربستان قدرت خود را بر یمن بسط داد. این سرزمین تا آنزمان در تسلط حبشیان بود، هریز از سرداران انوشیروان با اعراب همدست شد و در سال 570 میلادی حبشی‌ها را خارج کرد و از جانب شاهنشاه ایران خودش به حکومت آن کشور منصوب گردید. باز رگ غیرت اسلامگرایان ورم نکند که قصد و هدف دفاع از حکومت ساسانیان است، منظور تنها القاء واقعیت های تاریخی است. امروزه با اتکا به اسناد و مدارک واقعی، و توافق همه ی مورخان کنونی مشخص است که در سال 570 میلادی سپاهیان ایران، یمن را اشغال کردند و سردار‌ِ خسرو انوشیروان، یعنی وهریز، حاکم یمن شد. یعنی، در سال 570 میلادی دیگر از ابرهه خبری نیست و این سال با تسخیر یمن توسط ایران‌ِ ساسانی منطبق است. البته چند دهه پیش از آن ابرهه حبشی به یکی از قبایل عرب در عربستان مرکزی، بنام قبیله ی معد که از متحدان لخمیان بودند حمله کرده بود، و درهمین باره احسان یارشاطر می‌نویسد: به گفته ی پروکوپیوس قیصریه‌ای تاریخ‌نگار، پژوهنده و حقوق‌دان بیزانسی، که وی را برجسته ‌ترین تاریخ‌ نویس سدهٔ ششم پس از میلاد و نیز واپسین تاریخ‌نگار بزرگ روزگار باستان می‌دانند، یوستی‌نیان، امپراتور بیزانس برای دفاع از همدینان مسیحی خود که مورد آزار مشرکان و یهودیان یمنی بودند، جنوب یمن را اشغال کردند، پادشاه آنجا را کشتند و دست‌ نشانده‌ای را به جای او گمارند. اما این دست ‌نشانده محبوبیت نیافت و نتوانست شورش علیه خود را فرونشاند، لذا ابرهه که ظاهراً شکل حبشی ابراهیم است، جانشین او شد که به گفته پروکوپیوس اصلا برده ی بازرگانی بیزانسی بود. در کتیبه‌ای که یادگار‌ِ پایان یافتن تعمیرات سد مأرب است، ابرهه ادعا می‌کند نمایندگانی از دربارهای حبشه، بیزانس، ایران، حیره و غسان به حضور وی بار یافته‌اند. یوستی‌نیان او را تشویق کردند که به حیره حمله کند، اما او از روی احتیاط جز تظاهر به این کار اقدامی نکرد، اما به قبیله‌ی مَعد در مرکزعربستان حمله کرد که تابع پادشاه لخمی حیره، عمروبن منذر سوم بود. یارشاطر در گفتارش نتیجه‌ گیری می‌کند که احتمالاً همین لشکرکشی به شمال برای مقابله با سپاه حیره است که در سوره ی 105 قرآن درباره‌ ی حمله به مکه و وسیله‌ی اصحاب الفیل به منظور ویران کردن کعبه بازتاب یافته است.
البته از آنجائیکه اسلامی نویسان هرگز با واقعیت تاریخی سروکاری نداشته اند، این ادعا را نیز بگونه دیگر تعبیر می کنند. مثلا می گویند در تاريخ پروكوپيوس كه مأخذ اساسى قائلان اين ديدگاه براى تطبيق مفاد كتيبه Ry 506بر لشكركشى ابرهه به ايران است، تنها به صورت كلى و سربسته با اين جمله بسيار كوتاه از مسئله سخن به ميان آمده است كه هنگامى كه ابرهه بنياد فرمانروايى خود را استوار كرد به يوستی نیان وعده داد كه به خاك ايران بتازد اما چون رهسپار شد دشوارى كار و پايان ناگوار اين لشكركشى را دريافت و بى درنگ بازگشت. اما همان گونه كه بعضى محققان نوشته اند اين مورخ به منطقه مورد هجوم و مكان هاى اقامت و استقرار ايرانيان اشاره اى نكرده است، و مشخص نمى دارد كه آيا مقصود او از اين سخن، حركت ابرهه جهت فتح مكه و شهرهاى ديگر حجاز بوده تا از آن جا به عراق و مرزهاى امپراطورى ايران حمله كند و بدين ترتيب، راهى براى پيوستن به روم به دست آورد؟ يا منظور، حمله به ايران از مناطق جنوب جزيرة العرب يا سواحل خليج بوده است؟ این تحلیل و تلاش اسلامگرایان برای انطباق سال عام الفیل، بر سال 570 میلادی، زمان تولد پیامبر اسلام، که با هدف اثبات معجزات نداشته قرآن، و سوره فیل آن انجام می گیرد، از نظر علمی بسیار بچه گان و دور از ذهن است که ابرهه برای حمله به مرزها ایران، به این نتیجه رسیده باشد که ابتدا به مکه و حجاز حمله کند و از آن راه به مرزهای ایران یورش ببرد. بنابراین،تاریخ‌گذاری سال عام الفیل در روایات اسلامی از بنیاد اشتباه است. با این وجود، داستان‌پردازان اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کنند که محمد در سال 570 میلادی متولد گردیده است.
وقتی روایات نویسان اسلامی در مورد تاریخ تولد پیامبر، که مطلبی روشن و بی نیاز از هرگونه افسانه می باشد، این دین چنین دچار افسانه سرائی های بی پشتوانه و غیر مستدل گردیده باشند، چگونه باید به این روایت از منظر تاریخ نگاه کرد؟

جنبش شعوبیه

گرایش ایرانیان به اسلام فرایندی بسیار پیچیده و تدریجی تاریخی داشت، که چندین قرن به طول انجامید، وانگیزه و نیرو محرکه آن مورد به مورد متفاوت بود. با توجه باینکه یمن قبل از ظهور اسلام بخشی از فرمانروائی ایران محسوب می شد، لذا فرایند اسلامی شدن ایرانیان از زمان بعثت محمد در عربستان آغاز گردیده بود. در زمان یورش متجاوزین مسلمان اولین گروندگان به اسلام، سربازان ایرانی و سران محلی بوده‌اند، که بگفته التون دانیل، مورخ و ایرانشناس انگلیسی، استاد دانشگاه هاوایی و از سردبیران دانشنامه ایرانیکا، این گرایش تنها اسمی بوده و به منظور حفظ موقعیت و جایگاه در حکومت جدید صورت گرفته بود. مشگل اساسی آنست که در طی قرنها هرگز مورخین اسلامی نویس از موقعیت های این گرایشات پرده برنداشتند، و همواره با تحریف تاریخی آنرا به نفع دین اسلام ارزیابی نمودند. در حالیکه اکثر ایرانیان در زمان حمله ی اعراب هیچ آشنایی با زبان عربی نداشتند، و نه می‌دانستند که در قرآن چه نوشته شده، یا محمد پیامبر این دین دقیقاً چه می‌گوید و اسلام چه آداب و مراسمی دارد. و عمدتا در دفاع از شهر و وطنشان در مقابل اعراب کشته شدند، یا پس از فتح شهر بدست عوامل اسلامی قتل عام شدند، و در خوش بینانه ترین حالت به دادن جزیه با حفظ دین خود مجبور گردیدند. با آغاز جنگ قادسیه در سال 637 میلادی عرب‌های تازه مسلمان شده ی متجاوز واردایران شدند، و لشکر ایران تحت فرماندهی رستم فرخ‌زاد شکست خورد. با مرگ یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی در سال 651 میلادی ایران ظاهرا به اشغال اعراب مهاجم درآمد، اما درگیری واقعی میان دو طرف تازه آغاز شده بود. کشوری که قرنها فرمانروائی در پهنه های جهان را در پیشینه داشت، بدست بادیه نشینان تازی اسلامی از پای در آمد، و تاریکی دهشتناکی به تمام دیار آن رخنه نمود. در نخستین سده آن دوران سیاه، خود برتر انگاری تازیان پیروز و تحقیر روزانه ایرانیان به بالاترین مرزهای خود رسیده بود، و سرداران متجاوز عرب مانند حجاج بن یوسف ، یزیدبن مهلب و قتیبه دهها هزار ایرانی را قتل عام کرده بودند. ضمن اینکه گرفتن مالیاتهای سنگین همگانی و مالیاتهای سرانه ویژه بنام جزیه از کسانی که از ننگ پذیرفتن آئین اسلام تازیان سرباز می زدند، کمر ایرانیان را شکسته بود. ایرانیان که در برابر استحاله و از دست دادن هویت ملی خویش مقاومت نشان داده و سر می‌پیچیدند، همواره بدنبال راهی با هدف مبارزه برعلیه حاکمان اسلامی بودند، لذا نهضت‌هایی را علیه خلفای مسلمان پایه ‌ریزی کردند، بطوریکه از اواخر عهد اموی نهضت‌های ملی و سیاسی هر روز به رنگی ظاهر می‌شد. اسلامی نویسان مزدور که همواره از تحریف تاریخ نان خورده و دل حاکمان اسلامی را بدست آورده اند، می گویند که مقصود اصلی تمام این جنبش‌ها برانداختن دولت و سیادت اعراب سنی مذهب بود، نه اسلام، به همین خاطر ایرانیان برای رهائی دست در دست خاندان وابسته به علی که در جغرافیای ایران زندگی می کردند، گذاشته و مذهب شیعه را پذیرفتند، و این یک دروغ تاریخی است. مگر در سال 1357 اکثریت مردم ایران فریب دروغها و دغل بازی های خمینی دجال را نخوردند؟ و به او رای نداند؟ اما اعمال و رفتار خیانتکارانه اش او را به منفورترین چهره اسلامی دوران معاصر تبدیل نمود، و حکومتی که او وعده داد بود جز نکبت و سیاه روزی و ذلت هیچ ارمغان دیگری برای مردم ایران نداشت.
یکی از این جنبش های رهائی بخش که متاسفانه آلوده به افکار مذهبی شیعی بود و نهایتا نیز ماهیت واقعی خود که همان حکومتگری و سلطه بر پیروان مذهب شیعه بود، نشان داد جنبش شعوبیه بود. نگارنده قبلا در این مورد مطالب و مقالات فراوانی نوشته که در وبلاگم موجود می باشد. این جنبش ها همچون جمهوری اسلامی با ریاءکاری و فریبکاری موفق به یارگیری از ایرانیان گردیدند، گزارشات تاریخی بسیاری در این زمینه وجود دارد. از ابتدای تهاجمات تازیان مسلمان، نه تنها به ایران، بلکه به تمام نقاط آسیای صغیر، آناتولی، هند و آسیای میانه همواره کبر و غروری نابجا و نامشروع در میان متجاوزین تازی وجود داشت. این غرور بیجا چنان در میانشان قوت گرفته بود، که هیچکس به غیراز خود را لایق فرمانروائی و سروری بر جهان نمی شناختند، و دین خود را برترین دین عالم معرفی می کردند، و معتقد بودند الله فقطه آنانرا برگزیده تا بر دیگران فرمان برانند، و از بقیه ی ملل جهان جز برده گی یا شرکت در جنگها بعنوان سیاهی لشکر کار دیگری ساخته نیست. بنابراین جان و مال و ناموس پیروان این دین متعلق به تازیان متجاوز است. اگر ایرانیان برای نجات از دست تازیان و مبارزه با آنان، دست یاری با افراد و شخصیت های عرب رانده شده از عربستان دادند، نه باین خاطر که تشنه ی اسلام باشند، یا دلخسته امام و نایب آن بوده باشند، این راه را برای مبارزه و سرنگونی حاکمان جبار اسلامی برگزیدند. همچنانکه در دوران معاصر برای رهائی از چنگال آخوندیسم حاکم، در سال 1388 دست یاری بسوی افرادی دراز کردند که جزئی از چرخه حکومت اسلامی بودند. در چنان اوضاع سیاسی بسیاری از اعراب مخالف حکومتی، عمدتا از پیروان وفادار به خاندان علی ابن ابیطالب و قبیله ی بنی هاشم از ترس حکومت اسلامی به سرزمینهای اشغالی ایران مهاجرت نموده، و در قالب مخالفین نظام حکومت اسلامی، ایران را بهترین کشور برای یارگیری های سیاسی دیدند، وایرانیان که سیادت اعراب را برنمی تابیدند و هویت ایرانی خود را در خطر می دیدند، با آنها دست یاری داده و ظاهرا افکار مذهبی آنانرا برای مبارزه می پذیرفتند.
مستندات تاریخی می گوید: بزرگترین نهضت ایرانیان که به انقراض دولت اسلامی امویان و سیادت عرب‌ها انجامید نهضت شعوبیه بود. شعوبیه نام نحله‌ای است که از اواخر دولت اموی، یعنی اوائل قرن دوم هـجری قمری ظهور یافت و به برانداختن حکومت بنی‌امیه و برکشیدن بنی‌عباس انجامید. شعوبیان برای عرب‌ها در نژاد و فرهنگ پشیزی ارزش و اعتبار قائل نبودند، و خود را برتر از عرب می‌دانستند، و این به آن دلیل بود که کار برتری‌ جویی اعراب و تحقیر عجم به جایی رسیده بود که امویان، غیرعرب ازجمله ایرانیان را موالی می‌خواندند. هزاران هزار کتاب خطی و نقاشی شده یعنی گنجینه ی سده ها پندار و اندیشه ایرانی در آتش سوخته یا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبیله عرب به نام های یمانی و مفر، که پس از پیروزی تازیان به آن دیار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند، به نوشته ابن خلدون تمام ایرانیان را از مقامهای اداری بر کنار وجای آنها را به اعراب دادند، و در برابر اعتراض ایرانیان دو هزار نفر را با یک شبیخون سر بریدند. تمام نوشته های رسمی و اداری به عربی نگارش می شد و پارسی نویسی را گناهی نا بخشوده می شمردند، بطوریکه بسیاری از ایرانیان از ترس تحقیر یا کشته شدن نام های عربی برای خود برمی گزیدند، و با زبانی نیمه پارسی و نیمه عربی با یکدیگر گفتگو می کردند. همین ترس باعث شد که به هر عربی حتی از پائین ترین قبیله سید به معنی آقا می گفتند. بعدها این لقب حتا به نواده های آنها هم گفته شد و تا دوران ما ادامه پیدا کرد.
عکس‌العمل منطقی ایرانیان در برابر اینهمه جباریت و تبعیض نژادی اعراب عضویت در جنبش هائی بود که اگر چه مذهبی بودند، اما استقلال ایران را هر جند به دروغ و بظاهر مورد نظر قرار می دادند. همین اتفاق در دوران معاصر بار دیگر در ایران بوقوع پیوست و یکبار دیگر ایران به اشغال نواده گان همان تازیان متجاوز درآمد، که به دلایل آن در مقاله ای دیگر می پردازم. ایرانیانی که به شعوبیه می پیوستند، می پنداشتند که می توانند پایه‌گذار نهضتی شوند که به تحصیل استقلال ایرانیان در حوزه‌های سیاسی، فرهنگی و ادبی منتهی گردد. و اساسا شعوبیه به معنای عام نام فرقه‌ای بود که معتقد به فضیلت عرب بر سایر اقوام نبود، و به معنای خاص عبارت از فرقه‌ای بود که دشمن جنس عرب است، و این قوم را از پست‌ترین اقوام عالم می‌شمارد و جنس عجم را بر عرب ترجیح می‌داد. این پدیده نباید نژادپرستی تعبیر شود، زیرا اعراب متجاوز با ایرانیان حتی بعد از گرویدن به اسلام به عنوان انسان‌های درجه دوم برخورد می‌کردند. حتی در بصره مسجد موالی که تازه مسلمانان بودند از دیگران جدا بود. امویها با استناد به احادیث مجعول زبان مردم عجم را تحقیر می‌کردند. مقدسی در احسن التقاسیم یکی از این احادیث را بدین مضمون نقل نموده‌است: مبغوض‌ترین زبانها در نزد خدا زبان فارسی است، و زبان خوزستان زبان شیطان است و زبان اهل جهنم زبان بخارایی و زبان اهل جنت زبان عربی است. تعصب اعراب مسلمان به حدی بود که قتیبه بن مسلم والی خراسان، علیه کسانی که خط خوارزمی می‌نوشتند و سنت علمی سرزمین خود را می‌شناختند با شدت عمل برخورد می‌کرد. درچنین شرایط وخیم بود که ایرانیان برای مبارزه برعلیه حکومت وقت بدنبال راه و شرایط مناسب بودند، جنبش های مانند شعوبیه را بر می گزیدند. دانشمندان ایرانی مخالف امویان که به شعوبیه پیوسته بودند، به مباحثات و منازعات خود رنگ جدی ایرانی زده، به جستجوی مفاخر و تاریخ کهن ایرانی می پرداختند. کار به جائی کشیده شد که شعرا و خطبای عجم که به زبان عربی مسلط بودند وارد معرکه شدند، و دراین میان حتی شعرای عرب نیز زبان به ستایش مفاخر ونژاد عجم گشودند. جاحظ کار را به جایی رسانید که هموطنان خود را طبقه بی دانش می‌خواند. المتوکلی یکی از شاعران عرب شعر معروفی در ستایش ایرانیان دارد که معنی یک بیت آن چنین است، من فرزند نیکی‌هاو بزرگی‌ها هستم از ریشه جم/ در بردارنده میراث پادشاهان عجم ایران. مورخان نیز برای احیای تاریخ و سنت‌های باستانی کوشیدند، کسانی چون حمزه بن الحسن اصفهانی و دینوری کتب خود را تحت تأثیر روح میهن پرستی تألیف نمودند، و قسمت زیادی از آثار خود را به تاریخ گذشته عجم اختصاص دادند. ابن مقفع آشکارا از دین مانی حمایت ‌نمود، که دفاع مقفع از دین مانی دلیل مذهبی نداشت، بلکه ناشی از حس ملی وی بود. مجموع این تحولات منجر به بر پایی جنبشی گردید بنام شعوبیه که شاخص جنبش قومی عجم از نظر اعراب شمرده می‌شد، وعربها در نوشته‌های این گروه مورد حمله و تحقیر قرار می‌گرفتند. احیای مجدد روح ملی که از اهداف شعوبیه بود در نبرد قلمی منحصر نماند بلکه جنبش‌های سیاسی و حتی قیامهای نظامی به وجود آمد که اندیشهٔ تشکیل مجدد دولت‌های ساسانی و هخامنشی را در سر می‌پروراندند.
در تازش اعراب به ایران، ایرانیان بسیاری به بند کشیده شده و از ایران به بندگی برده شدند. در میان آنان سه برادر بودند از پارس در جنوب ایران، بنام اسماعیل، ابراهیم و محمد فرزندان یسار نسایی. این سه برادر ایرانی زبان عرب را آموختند و پیشه ی شاعری پیش گرفتند. اسماعیل ولی از دو برادر دیگر برجسته تر بود، لذا در دستگاه خلافت اموی به یاری استعدادی که در سرشت خود داشت نام و آوازه‌ای یافت. امویان سخت عربگرا و نژادپرست بودند و مزاقشان خوش نمی آمد که از موالی در دستگاه خلافتشان راه یابد. اسمعیل که در دوران خلافت هشام عبدلملک، خلیفه ی اموی به دربار راه یافته بود به جای آن که از موقعیت به دست آمده در راه آسایش و لذت از زندگی سود برد، راه دیگری را پیش گرفت، او فرصت را غنیمت شمرده و فریاد آزادگی می سرود. روزی در برابر خلیفه و دیگر کارگزاران حکومتی وی شعری را خواند که در آن به تبار ایرانی خود بالیده بود، و بزرگی ایران و فره مندی خسروانش را به تازیان گوشزد می‌نمود. دلیری اسماعیل در سرودن این شعر، و از آن بالاتر دلاوریش در خواندن آن در برابر خلیفه ی ایران ‌ستیز، هشام را چنان گران آمد که دستور داد اسمعیل را تا مرز مردن در آب فرو برند، تا مرگ را به چشم ببییند و پس از آن شکنجه وی را به حجاز تبعید کردند.
نهایت اینکه شعوبیه هم چون وصل به اسلام بود تلاش کرد که به اسلام چهره ای ایرانی بدهند، لذا شروع کردند به جعل احادیث که علی در باره ایرانیان این چنین گفته، و حسین در باره ایرانیان آنچنان گفته، در حالیکه هیچکدام از این احادیث و مطالب نه مستند بودند و نه تاریخی. متاسفانه این تفکر آلوده ی بیابان گرد، ضد انسانی و متوحش همین امروز هم در افکار پلید و شیطانی اسلامگرایان حاکم بر ایران و دیگر نقاط این منطقه به روشنی قابل لمس است. کسانی که غیر مشروع خود را قیم مردم می پندارند، یا در توهم این بسر می برند که قومی برگزیده اند، تنها برای خلافت یا ولایت. در واقع هنوز بعد از 14 قرن به تمام مسلمانان به چشم همان موالی خود می نگرند. و وقیحانه هرکدامشان خود را رهبر مسلمانان جهان متصورند. در حقیقت معامله ی اسلامگرایان با طبقات اجتماعی جوامع مسلمان، معامله ی خواجه با بنده بوده و هست. آنان خود را صاحب حق و احسان نسبت به موالی می دانند، زیرا معتقدند که مردم را از کفر و گمراهی نجات داده اند. با اجازه خود گردن می زنند، اعدام می کنند، می سوزانند و سنگسار می نمایند، و در ذهنیت بیمار خود حد شرعی را بر روی زمین جاری می نمایند.

فراز دیگری از کتاب تخت پولاد، نوشته علی دشتی

کتاب تخت پولاد یکی از آثار ماندگار علی دشتی نویسنده و پژوهشگر نام آشنای ایران است، که فکر می کنم نیاز به معرفی و ذکر بیوگرافی او نیست. در این مقاله فرازی دیگر از کتاب تخت پولاد که مباحثات بین اعضاء حوزه مذهبی اصفهان است برایتان نقل می کنم. یکی از شخصیت های این کتاب که شاید خالقش خود دشتی باشد، چون به نظر من هرگز چنین آخوندی در عالم حقیقی وجود ندارد، چون فردی با این خصائل ممکن نیست به جرکه آخوندها بپیوندد. آخوند فوق بنام سید محمد باقر درچه ای گویا از خرافات و موهومات مذهبی شیعه فاصله دارد. اینکه چنین شیخی اصلا در آن زمان وجود داشته یا اینکه ساخته ی تصورات ذهنی علی دشتی است نمی دانم، اما مباحث صورت گرفته بین درچه ای و دیگر شیوخ حاضر در جلسه که از تعصبات مذهبی بیشتری برخوردارند، شنیدنی است. ضمن اینکه تخت پولاد نیز یک قبرستان پهناور قدیمی در اصفهان است که متصل به پل خواجو و در کنار زاینده رود بوده و درچه ای هر روز پنج شنبه با چند نفر از خواص خود به مقبره ای در این قبرستان می رفتند، تا به مباحث آزاد که نقل آن در داخل حوزه مذهبی اصفهان ممنوع بود بپردازند. در اینگونه جلسات عموما سه تا چهار نفر از اهالی حوزه حضور داشتند. در جلسه ای که شرح آنرا بیان می کنم، آخوندی حضور دارد بنام نجف آبادی که اهل منبرست و تسلط او در اخبار و احادیث مذهب شیعه اثنی عشری زیادست و در جامعه و نزد مردم از تقدس برخوردارست. فرد دیگری که در جلسه حضور دارد طلبه ای تقریبا اصلاح طلب است که زیاد پایبند آداب و رسوم خشک طلاب نیست بنام مجدالشریعه. و چهارمین نفر حاضر در این جلسه شیخ حسن قمی، طلبه ای فاضل، زحمت کش و فقیر است. البته شما فضل این طلبه را در حوزه مذهبی و زحمت کشی او هم در حد و اندازه های معمول در تمام حوزه های مذهبی مورد ارزیابی قرار دهید.
به نقل از علی دشتی این چهار شیخ در یکی از پنج شنبه ها که عازم تخت پولاد بودند، بین راه با زن گدائی بر خوردند. زن رو به آخوند درچه ای نموده می گوید: حضرت عباس به آقا طول عمر کرامت کند. و شیخ درچه ای هم در عین ناباوری در جواب زن می گوید: حضرت عباس اگر می توانست به خودش عمر می داد. همین سخن مبنا و اساس بحثی طولانی بین چهار شیخ می گردد. به مجرد اینکه این کلمات از دهان درچه ای خارج گردید، انگار یک سطل آب بر مغز دیگر شیوخ همراه پاشیده اند، از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورند. لذا سکوتی همراه با هراس همه جمع را فراگرفته بود. در نظر نجف آبادی که اهل منبر بود و چندان مایه علمی نداشت و راه ارتزاقش مدح اهل بیت و ذکر مناقب آنان بود، چنین مطالبی غیر قابل هضم ودرک، حتی نوعی کفر و شرک به نظر می رسید. یا شیخ حسن قمی با اینکه طلبه ای فاضل بود، همانگونه که شرح دادم تمام فضل و دانشش روی همان عقاید موروثی اش تمرکز می یافت، لذا معلومات او باید لفافه و زیور عقایدش تصور نمود. حاضرین در این جمع چند نفره خیال می کردند که شیخ درچه ای دیوانه شده که چنین سخنانی در جواب آن زن گدا گفته است، لذا منتظر بودند هرآن درچه ای از گفتن این سخنان پشیمان شده و استغفرالله گفته و آنان را از این برزخ شک و تریدی نجات دهد. نهایتا شیخ نجف آبادی برای اینکه درچه ای را وادار به سخن گفتن نموده و منظور او را از گفتن چنین سخنانی بداند گفت: بد نیست برای حفظ شعائر اسلامی، کمک به مستمندان صورت بگیرد و از این کمک یک عده ای هم به نوائی برسند، و شیخ درچه ای در کمال آرامش در جواب او گفت: نه شعائر اسلامی با دادن پول به گدا و روضه خوانی شما حفظ می شود، و نه سفره دادن فلان شاهزاده و خان، مقصود شارع اسلام را تامین می کند. این موضوع که از دهان من درآمده و در دل شما عقده شده، و شاید در ذهن شما چنین گذشته که من یا دیوانه شدم و یا مرتد، بحث مفصلی است که باید در باره اش صحبت کنیم.
شیخ درچه ای بعنوان اعتراض به رفتار همراهانش در مقابل دیگر اعضاء جلسه قرار گرفت و از آنان سئوال کرد که کجای اظهارات من ایراد داشت و کدام کفر زندقه بر زبان من جاری شده که موجب تاثر خاطر شماها را فراهم نموده؟ آخوند نجف آبادی که بیشتر از همه تعصب داشت و پرورش و گسترش خرافات سرمایه ی اصلی کسب او یعنی مداح و روضه خوانی بود گفت: مفهوم فرمایش شما این بود که حضرت عباس قادر نبوده به خویشتن عمر بدهد. در جواب درچه ای خیلی رک می گوید: بهترین دلیل هر ادعائی وقوع آنست، لذا اگر عباس می توانست کشته نمی شد. نجف آبادی در جواب درچه ای می گوید: خودش می خواست که کشته شود. و درچه ای در جواب می گوید: یعنی انتحار کرده؟ آیا خداوند در قرآن سوره 2 آیه 191 نگفته: لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه؟ یعنی هیچ فرد بشری حق ندارد خود را به مخاطره بیاندازد؟ و آیا سزاوارست که شما نسبت ارتکاب فعل حرام را به یکی از شجاع ترین یاران حسین بدهید؟ آخوند نجف آبادی که می بیند قافیه را بدجور باخته می گوید: بنده عرض نکردم که او خود را عمدا به کشتن داده، بلکه می خواستم بگویم چون مشیت خدا بر این قرار گرفته، عباس در مقابل اراده ی الهی تسلیم بوده. درچه ای در جواب او می گوید: بنابراین آنچه شما بر بالا منابر از شجاعت، جسارت و ایمان می گوئید که عباس برای آوردن آب به قلب سپاه دشمن زده تا برای فرزندان اهل بیت حسین آب بیاورد سراسر کذب محض است، چون عباس می دانسته باید کشته شود و اینها همه خلاف فضائلی است که شما و دیگر معتقدین به این مذهب برای عباس در نظر گرفته اید. در واقع شما می فرمائید تمام واقعه عاشورا جنگ زرگری و یکنوع تعزیه بوده؟ ثانیا اگر شما و امثال شما معتقدید که واقعه عاشورا و مرگ حسین و یارانش مشیت الهی بوده، چرا در سوگش این چنین بر سر و جان خود می زنید و مردم را دعوت به گریه و زاری و عزاداری می نمائید؟ با آهنگ فجیع این بقول شما مشیت الهی را بر منابر سر می دهید تا برای تمام تاریخ مردم را در حزن و اندوه فروببرید. مگرغیراز این است که حزن و اندوه شما می تواند نوعی مخالفت باشد به این مشیت الهی، یعنی که راضی نیستید و بدان اعتراض دارید؟ و با استناد به چنین فرضیه ای متاسفانه تمام عزاداری شما برای واقعه کربلا نه تنها یک عمل مستحب و اجر داری نیست، بلکه طغیان بر علیه خدا و مشیت و اراده اوست. از این گذشته اگر بقول شما مشیت الهی براین قرار داشت که حسین و یارانش در کربلا کشته شوند، طبعا آنانیکه سبب این کشتار بودند نیز از سوی خدا ماموریت داشتند تا این مهم را به سرانجام رسانید، مشیت الهی را اجرا نمایند، پس چرا اینقدر آنان را لعن و نفرین می کنید و مرده و زنده آنانرا را زیر و رو می نمائید؟ آیا شما بعنوان بنده گان ناچیز خداوند حق دارید مجریان مشیت الهی را لعن و نفرین نمائید؟ از این گذشته اگر اراده خداوندی بر این تعلق داشت که حسین در کربلا کشته شود و کوفیان در صحرای کربلا آنهمه فجایع مرتکب شوند، دیگر نه برای حسین و یارانش فضلیتی باقی می ماند، و نه برای اهل کوفه گناه و مسئولیتی، زیرا هر دو طرف ناخواسته تابع مشیت الهی بودند.
آخوند نجف آبادی در مقابل استدلال بی نقض درچه ای واقعا کم آورده بود و متحیر مانده بود که چه جوابی بدهد. با شرمساری زیاد گفت: مقصود من این است که عباس در واقع و نفس الامر می دانست، اما مامور بود که بر حسب ظاهر یک بشر ساده و عادی بیش نباشد. یعنی به تمام معنا به وظایف بشریت خود عمل کرد. در جوابش درچه ای گفت: اولا وقتی قبول کردیم که بشری از هر حیث مانند سایر افراد است، یعنی همان طوریکه سایرین از فردا خود بی خبرند، او هم از پیش آمدهای فردا خبری نخواهد داشت، وقتی سایرین در مقابل جراحت زیاد از پای در می آیند، او هم از پای در خواهد آمد، پس هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که معتقد باشیم یک بشر می تواند به بشر دیگر عمر اضافی عطا کند، یا یک بشر قدرت رفتار و کردار خارج از توان و قوه سایر افراد داشته باشد؟ چگونه می توان با موازین عقلی توجیه کرد که خداوند با تعداد معدودی از افراد تبانی نموده که من به شما قوائی فوق قوای بشری می دهم، تا شما قادر به معجزه باشید؟ به نظر شما چنین تبانی بین خالق توانا و قادر با پاره از مخلوقاتش دور از ذهن و عقل نیست؟ اصلا خدائی که قادرست هرگونه عملی را خودش به تنهائی و بدون کمک دیگران به انجام برساند، چه ضرورتی ایجاب می کند که دست به چنین تبانی بزند؟ نهایتا اینکه تمام معجزات و خرق عادتی که به امامان و انبیاء نسبت داده می شود از اساس و پایه دروغ محض است. زیرا به تعریف مذهبیون معجزه یک عمل غیر ممکن و معلول بی علت نیست، بلکه معجزه در یک تفسیر ساده خارق عادتی را می گویند که انجام آن از قدرت افراد عادی بیرون است و تنها به اتکای یک نیروی ما فوق طبیعی امکان پذیر می باشد. اما هیچکس جوابگو نیست که خداوند قادر چه نیاز به معجزه دارد، که این قدرت را در اختیار معدود افراد بشر قرار دهد، و اگر چنین فرضیه ای واقعا وجود دارد، چرا هیچکدام از این انبیاء حتا سرسوزنی از این قدرت خرق عادت خود را در برهه های حساس نشان ندادند.
دنبال مباحثات در جلسه کشید به جائیکه میزان هر بحث دینی یا مذهبی باید استدلال عقلی باشد یا باور و اعتقاد نقلی. درچه ای طرفدار استدلال عقلی بود و نجف آبادی از بحث بر پایه اخبار و احادیث نقلی سخن می گفت و دونفر دیگر هم بشکلی نامحسوس تمایل بسمت درچه ای و استدلال عقلی داشتند، اما از اظهار آن می ترسیدن. در این میان درچه ای رو به دیگر حضار کرده و می گوید منظور شما این است که هر چه شرع اسلام می گوید، اجبارا عقل هم باید آنرا تصدیق کند؟ پس بغیر تعداد معدودی مسلمان، یا بهتر است بگویم چند میلیون شیعه، تمام ملل دیگر که تعدادشان صد برابر ماست همه باید سفیه و دیوانه باشند، برای اینکه مسلمان نیستند؟ در جوابش نجف آبادی گفت: آن عقلی که ملل غیر مسلمان دارند عقل شیطانی است، که ناگهان مجد الشریعه، طلبه اصلاح طلب نتوانست جلو خود را بگیرد و فریاد زد بابا عقل که شیطانی و رحمانی ندارد. عقل عبارت است از قوه ای که انسان را از حیوان متمایز می کند، و آن عبارت است از ادراک کلیات و استنباط مجهول از معلوم. چگونه می شود مللی را که صدبرابر در علوم و ریاضی و صنایع بیشتر از ما ترقی کرده اند را فاقد عقل بدانیم، و آنرا عقل شیطانی بنامیم. اگر آنان مسلمان نیستند برای این است که پدرانشان مسلمان نبوده اند. مثل اینکه ما که مسلمان هستیم هیچ دلیلی ندارند جز اینکه پدران ما مسلمان بودند. فکر نمی کنم تا بامروز کوچکترین سعی فکری و مجاهدت عقلی برای کشف حقیقت و قبول اسلام از مسلمانی سرزده باشد. از کودکی به تلقینات پدر و مادر و بعد مدرسه و محیط زندگی ما را خواسته یا ناخواسته مسلمان قلمداد نموده، بدون اینکه هیچیک از افکار و معتقدات دینی و مذهبی ما مولود فکر و عقل و تجسس و تفحص باشد. برعکس همه مولود و معلول القائات، عادات، خرافات و موهومات بوده، به همین دلیل وقتی می خواهد مسلمان پایش را به دایره ی عقلی بگذار و از سنت و آداب مذهبی اجدادش کمی فاصله بگیرد، بلافاصله به تیر تکفیر و ارتداد متهم می شود. در جواب آخوند نجف آبادی گفت: بدلیل اینکه عقل بشر کامل نبوده، و قابل خطا کردن است. در اینجا جوابی حضار از درچه ای شنیدند که انتظارش را نداشتند. درچه ای گفت: العقل ماعبد به الرحمان، معنی حقیقی این جمله چیست؟ آیا غیر از این است که اگر شما عقل داشتید باید خدا را بپرستید؟ همه گفتند درست است. پس یگانه وسیله عبادت رحمان عقل است نه نقل. نجف آبادی در جواب می گوید: من نقل را از این نظر مرجع شمردم که منتهی به عقل کامل می شود. شیخ درچه ای رو به نجف آبادی کرده و می گوید: روزی پای منبر شما بودم و شنیدم که گفتید در روز عاشورا حسین در حینی که مشغول جنگ در کربلا بوده، رفته به هند و قیس، یکی از پادشاهان شیعی هندی را از چنگال شیر نجات داده. از خودتان می پرسم این نقل شما تا چه میزان منطبق بر عقل است؟ اولا در تمام تاریخ هند اگر جستجو کنید پادشاهی بنام قیس نخواهید یافت، این پادشاه هندی را شما از کجایتان درآوردید؟ ثانیا فاصله کربلا تا هندوستان آنقدر زیاد است که حسین باید سرعتی مطابق سرعت نور داشته باشد که به هندوستان برود و آن پادشاه را نجات داده با شیر صحبت کرده برگردد. گذشته از اینها چه دلیلی دارد فردی که توانائی اینرا دارد در ظرف چند ثانیه به هندوستان رفته و مراجعت نماید، به قیس قوتی ندهد که در مقابل شیر کم نیاورد. تازه اگر شیری به انسانی حمله کند مگر صبر می کند که قیس شاه به حسین متوسل گردد؟ از همه اینها که بگذریم اگر حسین چنین قدرت و نیروئی داشت، چرا با یک معجزه ناچیزی تمام اهل کوفه را به ایمان و راه راست هدایت نکرد تا چنان فجایعی رخ ندهد؟ پس می بینید جناب نجف آبادی که پای نقل در برابر عقل چقدر می لگند؟ وقتی شما بعنوان یک مسلمان در اثبات وحدانیت خدا باید از عقل خود سودببرید، حتا برای اثبات نبوت نیز به عقل خود نیاز دارید، چه عذری دارید که در سایر موارد نقل را بر عقل ترجیح می دهید؟

شکل و محتوای مذهب شیعه در ابتدای اولین حکومت اسلامی در جهان

معاویةابن ابوسفیان در سال 661 میلادی اولین سلسله اسلامی امویان در حوزه اهل سنت را پایه گذاری نمود. تشکیل حکومت اسلامی امویان، تشدید مخالفت های هواداران و پیروان خاندان علی ابن ابیطالب که خود را بازنده ی این جنگ قدرت و حکومت می دیدند، بدنبال داشت، بنابراین آنانرا به تلاش برای تصاحب قدرت و مبارزه علیه حکومت اسلامی سوق داد، اما چگونه؟ ابتدائی ترین نیاز هر حکومت دینی تئوری حکومتی است، که طرفداران خاندان علی این تئوری را بر پایه ی امام و امامت راه اندازی نمودند، البته با اشکالات بسیار زیاد و دسته بندی های گوناگون. رفته رفته نظریه پردازان و تئوری سازان شیعی در گوشه و کنار عربستان، همچنین داخل کشورهای تحت اشغال دست بکار شدند. ابتدا در مصر به تدوین تئوری سیاسی مذهب شیعه پرداختند، و سپس در کوفه، بغداد و قم، که عموما این تئوری پردازان وابستگی به همان قبایل یمنی داشتند که عثمان، خلیفه سوم مسلمانان را ترور نموده بودند. گسترش و تبلیغات این تئوری ها نهایتا موجبات شکل گیری مذهبی بنام شیعه در دل دین اسلام را فراهم نمود که اساسش بر پایه ی نفی مذهب تسنن و مبارزه برای نابود سازی سنیان جهان بود، ضمن اینکه هر روز شاخه ای جدید از آن می روئید تا باعث تناور شدنش گردد. همان اهدافی که امروز حکومت شیعی ایران در منطقه و جهان پی گیری می کند، البته نه بشکل واضح و روشن بلکه با ریاکاری و توطئه. شیعه با انتخاب یک ایدئولوژی سیاسی، در قالب یک حزب سیاسی، با سوءاستفاده از نارضایتی ها اجتماعی مسلمانان از حکومت دینی امویان، خود را وارد عرصه اجتماعی ایرانیان نمود، و به دروغ هدفش را مبارزه با حکومت امویان اعلام کرد. این فرقه مذهبی اگرقادر بود و می توانست حتا منکر سنی بودن پیامبر اسلام می شد، اما چنین قدرتی نداشت. البته کلیت اسلام، یا حکومت اسلامی امویان، حاکمیتی قابل دفاع نبود و هدف مشروعیت دادن به آن نیست، منظور چاهی است که بانیان مذهبی شیعه بر سر راه ایرانیان کندند، تا آنانرا از چاله ی حکومت اموی نجات بخشند.
تا زمانیکه جریان فتوحات اعراب تحت نام ترویج اسلام با شتاب بسیار زیاد در درون ایران، و مناطق اشغال شده ادامه داشت، و قبایل خونریز عرب در حال نقل و انتقال اموال چپاول شده، و تاراج و کشتار و گردآوری مال و مصادرۀ ملک و ناموس خانواده ها ی کشورهای اشغال شده بودند، برایشان فرصتی پیش نیامده بود که به رقابتهای گذشته و اختلافات خود دامن بزنند، اما قتل عثمان و علی و تاسیس حکومت امویان توسط خاندان ابوسفیان، موجب نمایان شدن اختلافات عقیدتی و جدال بر سر تقسیم قدرت گردید. معاویه که بدنبال تاسیس حکومت بنی امیه در تلاش بود تا از خاندان بنی هاشم به نفع خود بیعت بگیرد، توانست فرزند ارشد این خاندان یعنی حسن ابن علی را با زر و سیم خریده، شش ماه بعد از حکومتش او را با خود موافق نماید. این موافقت در مقابل پنج میلیون درهم موجودی بیت المال کوفه و دو بخش از بلوک های بصره از سوی حسن صورت پذیرفت. در بند چهارم این صلح نامه آمده بود که معاویه باید هر سال یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدائی که در جنگهای جمل و صفین کشته شدند تقسیم نماید. اما برادر کوچکتر حسن، حسین ابن علی با اینکه با معاویه بیعت نکرده بود، به احترام صلح نامه برادر تا زمان مرگ حسن یعنی سال 671 پایبندی نشان داده، و هیچ حرکتی نکرد. در سال 682 میلادی معاویه در دمشق درگذشت و پسرش یزید به جای او نشست، واز والی مدینه خواست تا از حسین ابن علی برای او بیعت بگیرد. بدلیل مخالفت حسین و خارج شدن او از مدینه نهایتا حادثه عاشورا شکل گرفته، و حسین نیز کشته می شود. پشت پرده ی واقعه ی عاشورا و کشته شدن حسین، حرفها و حدیث های بسیار زیادی وجود دارد که از حوصله ی این مقاله خارج است، اما متاسفانه در طول قرنها بالاخص از سوی شیعیان این واقعه با افسانه و داستانهای رمانتیک مذهبی زیادی تداخل نموده، لذا نحوه و دلایل کشته شدن حسین ابن علی تقریبا برای محققین و صاحب نظران غیر اسلامی، حتا در حوزه ی تسنن نا معلوم است. کلمه عاشورا به معنی دهم است، اهل سنت روز عاشورا را سالگرد روزی می دانند که موسی دریای سرخ را شکافت و خودش و پیروانش از آن عبور کردند، و این روز را گرامی داشته و روزه گرفتن در این روز را مستحب می دانند.
یعقوبی مورخ شیعی عرب در این باره ی واقعه ی عاشورا مى نویسد: نخستین ضجّه زننده اى كه در مدینه، ضجّه اش برای حسین بلند شد، ام سلمه همسر محمد بود. روایت است محمد، پیامبر اسلام شیشه اى را كه در آن خاكى قرار داشت به ام سلمه داده و به او گفته بود: هر گاه این خاک تبدیل به خون تازه شود، معنی اش آنست که حسین كشته شده است. می گویند: روز عاشوراى سال 61 هجرى آن خاك تبدیل به خون تازه شد. که منطقا این را نمی توان در ردیف یک مستند تاریخی ارزیابی نمود، و تنها روایتی در حد یک افسانه و تخیل متوهمانه است. چند سال بعد شخصی بنام مختار ابن ابی عبید ثقفی، به خون خواهی حسین از کوفه بر می خیزد، و باتفاق 7000نفراز سربازانش که شامل سپاهیان غیرعرب بنام موالی، یعنی سربازانی که از کشورهای تحت اشغال جمع آوری و به کوفه منتقل نموده بودند، در سال 700 میلادی بر علیه حکومت امویان از کوفه قیام می کند، که از سوی سپاهیان یزید سرکوب میگردد، و مختار نیز کشته میشود، اما از آنجائیکه هیچ باور و عقیده ای درشیعه نیازمند هماهنگی و انطباق با عقل بشر نیست و به مدرک مستدل تاریخی نیز نیاز ندارد، هواداران مختار یعنی کیسائیان اعتقاد به مرگ مختار نداشتند، و او را در غیبت می پنداشتند، شاید هم زیر بنای تفکرات امام زمان پروری در فرقه شیعه نیز از آن زمان آغاز شده باشد. مختار که رهبری جبهه رادیکال شیعیان را برای مبارزه با حکومت بنی امیه تحت لوا و تفکر شیعه گری بعهده داشت، امامت زین العابدین فرزند حسن را بدلیل بیعت کردن با یزید قبول نداشت، و بجای او یکی دیگر از فرزندان علی بنام محمد حنیفه، که مادرش زن دیگری جز فاطمه دختر محمد بود را بعنوان امام انتخاب و قبول نموده بود. پاره ای از مورخین ازمختار بعنوان بنیانگذار شیعه یاد می کنند. در هر حال مختار رهبر فرقه کیسانیه بود، و باعث بوجود آمدن اصول و قواعدی برای هواداران علی و خاندانش گردید. از آن جمله معتقد بود که سه خلیفه قبل ازعلی یعنی ابوبکر، عمر وعثمان غیر قانونی و غاصب بوده اند، و تنها علی و خاندانش جانشینان بر حق پیامبرند که این تفکر همان اندیشه های تمامیت خواهانه مذهب شیعه است. در حقیقت هدف تمام گروههای اسلامی شیعه و سنی، بدست گیری حکومت و سوءاستفاده از منابع مالی حکومت به نفع خود، با تکیه بر مسائل و اعتقادات الهیات وابسته به این دین است. دقیقا در همین راستا مبلغان این دین از ملا و آخوند و ولی گرفته تا مفتی و خلیفه در طی قرنها متمادی با تبلیغات دروغین خود، دست از استحمار پیروان خود برنداشته، و مردم فریبانه آنرا پیگیری می کنند.
مستندات تاریخی گواه این است که فاطمه دختر محمد پیامبر اسلام بعد از انتخاب ابوبکر به جانشینی پدرش با او بیعت کرد، و پس از مرگ ابوبکر به توصیه وی با عمر نیز بیعت نمود. بالطبع علی هم با هر دوی آنان بیعت نموده و پس از مرگ عمر نیز در شورای شش نفره تعیین لیفه ی جدید عضویت داشت. به انتخاب این شورا عثمان بعنوان خلیفه انتخاب گردید و دوباره علی با او بیعت نمود، بدون اینکه کمترین حرف سخنی از امامت شیعه درمیان باشد. علی همواره بعنوان مشاور سه خلیفه جانشین پیامبر اسلام، یعنی ابوبکر، عمر و عثمان همکاری می کرد و هرگز مدعی امامت بعنوان شیوه حکومتی که شیوخ شیعه امروز داعیه میراث داری آنرا دارند، نبوده. محتوای تاریخی مذهب شیعه گویای این مطلب است که بانیان این مذهب عمدتا بدنبال اهداف سیاسی و قرار گرفتن در چرخه قدرت بودند، لذا در جهت مبارزه با حکومت اهل سنت بنی امیه دست همکاری به خاندان عباسیان دادند، تا سرانجام این خاندان در سال 750 میلادی موفق به سرنگونی حکومت بنی امیه گردید و عباسیان صاحب قدرت و حکومت گشتند. ضمن اینکه مبارزات عباسیان بر علیه امویان هرگز رنگ و لعاب مذهبی یا دینی نداشت، و کاملا سیاسی بوده و ریشه در کشمکش های قبیله ای اعراب برای دستیابی به قدرت حکومتی داشت.
حساب مردم تحت اشغال ایران در گرایش به مذهب شیعه را باید از حساب قبیله گرائی های عربی حاکم بر حکومت های صدر اسلام جدا نمود.عباسیان بخوبی از وجود مردم مغلوب ایران که برای مبارزه با حکومت ظالم بنی امیه خود را طرفدار شیعیان نشان می دادند، سوء استفاده نمودند، اما بعد از به قدرت رسیدن اذیت و آزار آنان را بنام هواداری ازهمان شیعه شروع کردند. عباسیان برای بقدرت رسیدن با زیرکی از حمایت ایرانیانی که از ظلم امویان بستوه آمده بودند و برای رهائی از شر این حکومت دینی ناچار شده بودند به شیعه دلخوش نمایند، بخوبی سود بردند، در واقع پیروزی عباسیان را نمی توان تنها حاصل تنش های سیاسی میان قبایل عرب دانست، بلکه نارضایتی عمومی مردمی در سرزمینهای تحت سلطه امویان در این مبارزات بسیار تاثیر گذار بود. از سوی دیگر رفتارهای ناجوانمردانه حاکمیت دینی بنی عباس بیشتر موجب سوق دادن مردم ایران بسوی خرافات و افسانه پردازی ها و نهایتا اجرای پروژه های استحماری شیعه گردید. بعد از پیروزی، عوامل حکومت عباسیان وجود هرگونه پیوند نسلی بین خلفای بنی عباس و طایفه بنی هاشم و علی ابن ابیطالب را شدیدا انکار نمودند، و رسما فعالیت طرفداران شیعه را ممنوع اعلام نمودند، این عملکرد میدان مناسب جهت یارگیری را در اختیار مبلغان شیعه قرار داد، و موجب رویگردانی ایرانیان از حاکمیت دینی عباسیان و پناه آوردن آنان به محمد باقر بعنوان امام پنجم شیعیان شد، با اینکه محمد باقر مشاور اقتصادی خلیفه وقت، عبدالملک بود ولی با استفاده از تقیه، در پنهان نیز مقدمات تهیه و تحریر فقه شیعه، البته نه از منظر سیاسی، بلکه تنها به منظور یک فرقه مذهبی را انجام می داد. اصولا تمام این خاندان تحت نام امام با توسل به تقیه معتقد به پنهان کاری در افشاء مسائل مذهبی خود بودند. و این دروغگوئی مشروع مذهبی همچنان در بین شیعیان مرسوم است. برخلاف تمام قصائد کاملا دروغ و شیادانه ی مبلغان این مذهب در زمینه تنگدستی خاندان علی، همه آنها از جمله محمد باقر شخصی پولدار و دارای ثروت بسیاری بود. بعد از فوت باقر، رهبری شیعیان به پسرش جعفر، ملقب به صادق محول گردید که بکلی مخالف سیاست و حکومت بود، و برای طرفدارانش مبارزه برعلیه تسنن را ممنوع اعلام کرد. و با این عمل فرقه شیعه را کاملا غیر سیاسی نمود. جعفر صادق بانی مکتب اختیار در قرآن و بنیانگذار شیعه امامیه است. اختیاریون معتقدند امام بالاترین مقام انسانی معنوی و الهی بر روی زمین است، و زمین هیچگاه از امام یا نماینده او خالی نیست، اما برای امام هیچگونه اختیار حکومتی قائل نیستند.
جعفر صادق در سال 765 میلادی در گذشت، او در زمان حیاتش اسماعیل پسر بزرگ خود را بعنوان جانشین معرفی نموده بود، اما اسماعیل قبل از پدرش فوت نمود، و از آنجائیکه فلسفه ی وجودی مذهب شیعه، برآمده از توهمات و تخیلات واهی بوده، این پیش آمد انشعابی دیگر را در اسلام و در حیطه مذهب شیعه رقم زد. هواداران اسماعیل مرگ او قبل از پدرش را پایان فرضیه امامت دانسته، که به طرفداران این نظریه شیعیان اسماعیلیه گفته می شود، اسماعیلیان گروهی از شیعیان هستند که امامت را به اسماعیل، فرزند جعفر صادق ختم میکنند، و او را امام هفتم میدانند. به همین سبب شیعیان اسماعیلی یا امامیه هفت امامی هستند. البته اسماعیلیه هم فرقه های زیادی را شامل می شود که معروف ترین آنها نزاریه، مستعلیه و دروزیه است. اسماعیلیان موسس حکومت فاطمی در مصر بودند. خلافت فاطمیان، سلسلهای است که از سال909 میلادی به مدت تقریبی دو قرن یعنی تا سال 1171 میلادی بر بخش بزرگی از شمال آفریقا و خاورمیانه و دریای مدیترانه حکومت کرد. خلفای فاطمی پیشوایان شیعه اسماعیلی نیز بودند، و نام سلسله آنان به نام فاطمه، دختر محمّد پیامبر مسلمانان، نامگذاری شده بود. آنان در قسمت مدیترانهای خاورمیانه، بمدت بیش از دو قرن مؤسسِ دولتی بودند که به گسترشِ علم، هنر و بازرگانی علاقهٔ فراوان نشان میداد. قاهره پایتختِ مصر، توسط فاطمیان پایهگذاری شد. امپراتوری آنها یعنی بخش اولیه تاریخ اسماعیلی، تقریباً از ابتدای اسلام تا قرن یازدهم را در بر میگیرد. نخستین خلیفه فاطمی عبدالله المهدی و سه خلیفه فاطمی دیگر، یعنی القائم و المنصور و المعزالدین الله نام داشتند.
خلافت فاطمی که در سال 909 میلادی در شمال آفریقا بنیان نهاده شد، به زودی به سیسیل، مصر، فلسطین و سوریه گسترش یافت. در دوران حکومت هشتمین خلیفهٔ فاطمی، یعنی المستنصربالله که در سال1094 میلادی وفات نمود، به اوج قدرت خود رسید. بر پایۀ گزارشات تاریخی، در طول این دورهٔ حدوداً دو قرنی، فاطمیان یک حکومت مرفّه، همراه با شادابی نسبتاعقلانی، اقتصادی و فرهنگی را پدید آوردند. دعوت خلفای فاطمی در سرزمین ایران در عهد سامانیان و غزنویان آغاز شد، و در واقع به وسیله ناصر خسرو قبادیانی، شاعر معروف خراسان و مقارن با اوایل دوران سلاجقه، این دعوت تا حدی به ثمر رسید. اسماعیلیان سالها اندیشه اسماعیلی و خلفای فاطمی را تبلیغ میکردند. مرکز این تبلیغات در ایران بیشتر ری، فرارود و خراسان بود. در قرن چهارم هجری کار مبلغان اسماعیلی بالا گرفت و بسیاری از بزرگان سامانی بدیشان پیوستند، که بزرگترینشان امیر نصر سامانی بود. گرایش امیر نصر به اسماعیلیه واکنش غلامان ترک متعصب که گارد نگهبانان امیر را در بر میگرفتند، و مبلغان سنی را برانگیخت تا به اندیشهٔ براندازی وی بیفتند. گرچه توطئهٔ براندازی آشکار و رهبر ترکان دسیسهپرداز سرش را برباد داد، ولی امیر نصر به ناچار کناره گیری کرد و فرزندش نوح را به جای خویش بر تخت نشاند. فشار مبلغان سنی و ترکان که اکنون بسیار نیرو گرفته بودند، جنبش اسماعیلیان را تارومار ساخت. رهبران این جنبش در فرارود شکنجه و کشته شدند. از آن پس جنبش حالت پنهانی به خود گرفت. در ادامه با آن که خلفای مصر در جلب سران حکومت مذهبی آل بویه، سعی فراوانی کردند، اما در این زمینه توفیقی به دست نیاوردند، چنان که عضدالدوله دیلمی در اواخر عمرش همچنان در صدد تسخیر مصر، و برانداختن خلافت فاطمی بود که اجل مهلتش نداد.